تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

آدمها این روزها بی اعتقاد شده اند ... اشتباه نکنید ! منظورم اصلا این نیست که آدمها دیگر به خدا اعتقاد ندارند ... مگر از اولش داشتند ؟ من می گویم بی اعتقاد شده اند یعنی به قول بابا " بی مرام " شده اند . یعنی حتی با خودشان هم خوب نیستند . جالب اینکه همین آدمها می خواهند جای خدا باشند . سوال : آیا بی اعتقادی در وجود خدا  می گنجد ؟ آیا خدا هم می تواند به چیزی معتقد باشد ؟ آیا خدا به چیزی معتقد هست ؟ بماند ...

این روزها کار ما شده که برای خدا تعیین تکلیف کنیم . دوتا پای عجولمان را می کنیم تو یک کفش و می خواهیم همانی بشود که ما می خواهیم . حالا اگر این وسط خدا چیزی به ما داد که مطابق میلمان نبود ، کفری می شویم و می زنیم به سیم آخر و داد و قال راه می اندازیم که چرا خدا بلد نیست خدایی کند و به قول معروف " اگر من جای او بودم " چنین و چنان می کردم ... و بعد هم تازه اینجا سر آغاز ماجراست، چون خدا خدایی اش را خوب به انجام نرسانده ، ما تصمیم می گیریم بی خدا شویم و کمر همت ببندیم و خودمان ضمام امور را به دست بگیریم . خودمان توی دل مهر و نفرت را رد و بدل کنیم . خودمان گره از کار فروبسته بگشاییم و خودمان توی سیاهی و تاریکی راه پیدا کنیم . البته گاهی وقتها نعلی ، نظر قربانی ، دعای موسی بن جعفری ( که حتی بلد نیستیم آن را از روبخوانیم) چه می دانم سنگ شانسی ... توشه راه می کنیم و می زنیم به صحرای کربلا . آن وقت وقتی مهرمان به دل کسی نیفتاد ، وقتی نفرت این یکی را توی دل آن یکی نکاشتیم ، وقتی گره توی گره خورد و توی تاریکی کله پا شدیم ... یکباره اعتقاد را فراموش  می کنیم و با هزار رنگ و لعاب و دروغ و تزویر خودمان را توی زندگی طرف می چپانیم ... چنان دروغهایی به ریش ان یکی می بندیم که عالم و آدم از او متنفر شوند ... با هزار دوز و کلک خودمان را به سر منزل مقصود نزدیک می کنیم و توی سیاهی و تاریکی به هر فریب و نیرنگی آویزان می شویم و پیش می رویم .... و عاقبت وقتی همه اینها هم جواب نداد ، نعل و نظرقربانی را دور می اندازیم و دعای موسی بن جعفر را از پس یقه مان جدا می کنیم و با خودمان فکرمی کنیم " جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است " و می زنیم بر طبل بی عاری ...

لااقل اگر این انسان بی مرام امروزی که نه حال و حوصله اخلاقی بودن را دارد ، نه وقت نماز خواندن و به کلیسا و کنیسه رفتن ... نه کسی غیر از خودش را مستحق خیر می داند و نه بلد است چطوری صداقت داشته باشد ... نه چارچوب و قاعده می شناسد و نه وجدان و احساس گناه ... اگر همین انسان ، همین انسان امروزی  کمی شاکر بود ، شاید لااقل احساس خوبی نسبت به خودش داشت . شاید همین شکر گذاشتن می شد مرامش . آخر تشکر کردن مرام می آورد . مرام اینکه من فهمیدم تو به من خوبی کردی . من فهمیدم چیزی عوض شده . می شاید نفهمیدم خوب بهتر شده یا بدتر شده اما به تو اعتماد دارم ... می دانم به من بد نمی کنی . برای همین هم از تو سپاسگزارم . منتظرم که خوبی کارت را درک کنم . این یعنی اعتقاد دارم . امید دارم ... مرام دارم

گاهی وقتها دعای هر روزه ات مستجاب می شود اما نه آن جور که تو دوست داشتی . آن جوری که خدا دوست دارد و تو این را درک نمی کنی . توی سر و کله خودت می زنی و مثل اسپند روی آتش بالا وپایین می پری ... آن طرف تر کسی که دعای هر روزه اش مستجاب نشده ، با حسرت به تو نگاه می کند و آرزو دارد آن چیز اشتباهی که نصیب تو شده مال او باشد . خدا اشتباه نکرده . تو اشتباه می کنی که فکر می کنی وقت دعا کردن داری به خدا سرمشق روز بعد را می دهی . شکرش کن . آن وقت می بینی که همه مهره ها سر جای خودشان قرار می گیرند . هم مهره تو و هم مهره آن حسرت به دل مانده ... به خدا اعتماد کن . اگر نمی توانی فقط شکرش کن . اگر نمی توانی فقط لطف کن دهانت را ببند . ناشکری تو ذهن را مسموم می کند !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:46 | لینک  | 

از وقتی خودم را شناختم و فهمیدم کسی هستم که منی در من وجود دارد ، دانستم که دلتنگی بخش جدا ناپذیری از شخصیت و زندگی من است . این دلتنگی البته از آن دلتنگیهای بد نیست ... از آن دلتنگیهای خوب است که تو را یاد خاطرات خوبت می اندازد و دلت می خواهد گذشته ات را مثل دفتر خاطرات ورق بزنی و تار و پود هر خاطره را از هم جدا کنی و هر رشته را به جایی دیگر و اتفاقی دیگر ربط بدهی _ و صد البته که لیوان چای خوش عطر و تازه دم ایرانی هم براه است _ و تو موسیقی ملایمی را ضمیمه این تفرج در خاطرات کرده ای و آرام آرام انگار دلت می گیرد و این غربت بزرگسالی و سفر بی بازگشت به سوی آینده گریبانت را می گیرد و دلت آرام آرام تنگتر و تنگتر می شود و عاقبت چشمانت را تر می کند . ... و تو لبخند می زنی و با خودت فکر می کنی چه زود گذشت و چه زود همه چیز عوض شد ...
                           
این همه را گفتم چون دلتنگم . به آذین مرزآبادی هم اینرا گفتم . گفتم که دلم تنگ شده . نمی دانم باور کرد یا نه . او که روزگاری توی اتاق دنج آپارتمان شماره ده استاد دفم بود . وقتی می گویم دلم تنگ است می دانم از چه حرف می زنم ... من دلم تنگ است برای تمام آن بعد از ظهرهای دو شنبه که با عجله از سر کار می آمدم و لباسم را عوض می کردم و می رفتم کلاس زبان . بعد از کلاس زبان ، از میدان ولیعصر تا تخت طاووس را با تاکسی دربست می آمدم تا به موقع به آپارتمان شماره ده برسم . آپارتمان شماره ده که بالا توی یکی از اتاقهایش آذین مرزآبادی روی صندلی در مقابل میز کوتاهی که نتها و پخش صوت روی آن قرار داشت می نشست و درس نواختن دف می داد . دلم تنگ است برای تمام آن بحثها و تبادل نظرهای سیاسی و اجتماعی و شکوه و شکایت از اوضاع زمانه پیش از شروع درس . برای صدای آرام و نجیبانه اش که هیچ وقت از حدی مشخص بالاتر نمی رفت و با حوصله تکرار می کرد : تم ، چپ ، تم چپ راست ، تم چپ ، تم چپ ، تم چپ راست ... دلم تنگ است برای وزن سنگین دف روی تاول انگشت اشاره دست چپم که باعث شد انگشتم کم کم پوست بیندازد و ضمخت و زبر شود و طاقت بیاورد ... مثل خودم که پوست انداختم و زبر و ضمخت شدم و شدم داستان بره ای که گرگ شد ... دلم تنگ است برای صبحهای پنجشنبه که سر کار نمی رفتم و خواب آلود خودم را با آپارتمان شماره ده می رساندم که با باقی هنرجوها تمرین گروه نوازی کنم . برای روزهایی که به ویدا حسادت می کردم که چند ماه بعد از من آموزشش را شروع کرد و بسیار زودتر ار من ضرب ریز و زنجیر را یاد گرفت . آن روز سرد دیماه که آذین مرزآبادی سیاه پوشیده بود و عزای مردم بم را گرفته بود که دسته دسته زنده به گور آوار زلزله شده بودند و کم حرف می زد . روزی که دفهای تمرینش پاره شدند و من که خانه ام نزدیک آپارتمان شماره ده بود با عجله دفم را برایش بردم تا کلاسش بدون دف نماند و شب که از روزنامه برگشتم دیدم برایم یک دسته آفتابگردان فرستاده به نشانه قدردانی ... دلم برای همه ان روزها تنگ است . برای روزهایی که چای چای احمد و دوغزال بود نه ارل گری . برای تمرین دفم توی خانه که بابا می گفت مثل مارش نظامی می ماند . برای تمام روزهایی که توی دفتر خاطراتم از آپارتمان شماره ده و دف و گل آفتابگردان و مردم بم حرفی بود ...
پ.ن: حالا که به پایان متن رسیده ام کم کم دارم شک می کنم شماره اپارتمان ده بود
نوشته شده توسط مژده  در ساعت 22:43 | لینک  | 

کفشها می گویند که از کجا آمده ای ... کفشها می گویند که به کجا می روی

مامان همیشه می گفت کفش آدم نشان دهنده شخصیت آدم است ... که اگر برقش نندازی و جلایش ندهی ، که اگر گرد و غبارش را نگیری و به موقع نو را به جای کهنه اش ننشانی ، که اگر ندانی کجا کدامش را رو کنی و کجا و چگونه از زیباترین و ارزشمندترینش بگذری ... دودش توی چشم خودت می رود و می شوی هدف نگاه دیگران ...

و مامان همیشه راست می گفت ...

 

کفشهای سورنا فصلها را بدرقه می کنند . پوتین زمستانی سیاه رنگش به سرمای سوزناک امسال اسکاندیناوی دگنک زد و خبر از دمیدن شکوفه ها داد . اما کتانیهای سورمه ای ورزشی اش خاطر نشان می کرد که آتشفشان وقت نشناس ایسلند راه را تا بهار طولانی کرده و حالا حالاها خبری از حنده تابستان نیست . همان کتانیهای سورمه ای به من گفتند از شیطانیهای پسرک توی حیاط پشتی مهد کودک وقتی هر روز پر از شن و ماسه و خاک روی پادری خانه می افتادند و کم کم دهانشان را برای اعتراض باز می کردند . کم کم صندلهای آبی نفتی جانشین کتانیها شدند . نه از آن صندلهای باز سالهای قبل ... صندلی کمی صندل نه خیلی صندل صندل ! فقط برای سلام کردن به نیمچه گرمایی که با زور و زحمت خودش را از میان ابر و سرما و یخ اسکاندیناوی تو می کشید و باران و باد و ابرهای توده هم دائم تنه اش می زدند . آن روز که باران گرفت همان صندلها به مربی پسرک لو دادند که مادر آن روز پیش بینی وضع هوا را ندیده ، اما فردا چکمه های لاستیکی عروسکی به همه با صدای بلند اعلام کردند که باران خواهد گرفت و پسرک که بعد از ظهر به خانه می آمد ، چکمه های لاستیکی برایم تعریف می کردند که چقدر امروز توی چاله های آب به این سو و آن سو رفته اند و توی گل و شل پریده اند و همه جانشان گل آلود شده ...

کفشها می گویند که به کجا می روی ... وقتی کفشهای کتانی ات را می پوشی تا کسی صدای پایت را نشنود آنها رازت را با صدای بلند فاش می کنند . وقتی صندل لا انگشتی تخت می پوشی تا توی حال خودت قدم بزنی ... وقتی کفش شبرو لژدار پاشنه ده سانتی به پا می کنی و تا صبح می رقصی ... وقتی صندل نواری سنگکاری شده ات را انتخاب می کنی و می روی آنجا که دل می بردت ... همه می دانند به کجا می روی ... کفشها با دیگرن حرف می زنند ...

کفشها می گویند از کجا آمده ای . چکمه های بلند لاستیکی و سیاه رنگ می گویند که در دل شالیزار چه خبر بوده . کفشهای راحت مسافر می گویند که گرد و خاک ساعتها حرکت و سرگردانی در جستجوی ساک و چمدان را بر تن دارند . کفشهای بخوابت در روز خواستگاری می گویند که تو اهل احترام و ادب نیستی . کفشهای مجلسی واکس خورده ات که شکل پاهایت را به خود گرفته اند می گویند که در میهمانی به تو خوش گذشته ...

کفشهای من می گویند که من مرددم . صبحها که پسرک را تحویل مربی اش می دهم کفش شنل پاشنه سه سانتی  سایز ۳۷ زهوار در رفتهام را که بابا در دوران بارداری ام برایم خریده بود می پوشم . توی پایم لق می زند و پا به پایم می آید و به همه می گوید صبحها خوش خلق و سر حال نیستم .

روزهای پنجشنبه کفش اکوی اسپرتم را می پوشم که مهرنگ دو سال پیش برایم عیدی خرید و هنوز هم مثل روز اول نو مانده ... کفشهایم می گویند که من دوست دارم قدم را بلندتر نشان دهم ، اما روزهای پنجشنبه که کلاس انگلیسی ام در شعبه ای دیگر برگزار می شود عجله دارم .

به خرید که می روم باز هم همان کفشهای رنگ و رو رفته شنل را می پوشم که با خجالت به همه می گویند حدس نمی زدم کسی توی فروشگاه به من نگاه کند .

با دوستانم که بیرون می روم کفشهای الوس ارزانقیمت و پاشنه بلندم را می پوشم که پنجه هایم را به درد می آورد و نهایتا به شلیدن می اندازدم . کفشها با طعنه ادعا می کنند که من از آن آدمهایی هستم که نظر دیگران برایم مهم است اما نه آنقدری که به جیبم فشار بیاورم !

مهمانی که می روم کفشهایم را در می آورم و صندلهای روفرشی ام را پا می کنم . صندلها با احترام به میزبان می گویند اگر چه واقعا برای من محترم است ، اما از آنجایی که تا کسی را نزدیک به خود ندانم به خانه اش نمی روم ، بنابراین به او احساس نزدیکی می کنم !

توی خانه که هستم صندلهای روفرشی ام را در می آورم و پاهایم را روی میز عسلی می گذارم و چایخوران تکان تکانشان می دهم . کفشها سکوت کرده اند . اینجا خانه من است . نه به جایی می روم و نه از جایی می آیم . مقصدم همینجاست و منزلم ...

کفشها می گویند از کجا امده ای ... کفشها می گویند به کجا می روی ...

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:58 | لینک  | 

رائول اهل پرتقال است . مردی میانسال با چهره ای جذاب و جدی و عینک گرد بر چشمان . مسلط به زبانهای انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی ، دانمارکی و صد البته پرتقالی . ... بیشتر اوقات دیر به کلاس می رسد اما همیشه مهیاست و سرشار از ایده های تازه . منهای کابوسواره هایی که گویی یکباره به وحشتش می اندازند و از جا می پرانندش ، ادم نرمالی به نظر می رسد . آنقدر که نمی فهمی دو سال قبل سرگرم جست و خیز روی یخهای حاصل از بارش چند روزه برف به شدت زمین خوده و گردنش را شکسته . حتی به مغزت هم خطور نمی کند روزی پزشکان بیمارستان شهر اودنسه از او قطع امید کرده اند و گفته اند اگر هم زنده بماند ، با ضایعه نخاعی که برایش به یادگار مانده تا آخر عمر معلول باقی خواهد ماند . رائول شش ماه را روی تخت بیمارستان سپری کرده اما با اصرار و رضایت شخصی به خانه آمده و زندگی روزانه را از سر گرفته است . او تصمیم گرفته به جای در خانه نشستن و زانوی غم به بغل گرفتن ، تشخیص پزشکان را کتمان کند و خودش را از نو بساز ... به هر جان کندنی که هست رائول امروز راه می رود ، غذا می خورد و دوست دختر دانمارکی اش از او مراقبت می کند اما این به معنای آن نیست که وقتی رائول نوک مدادش را با شدت توی دستش فرو می کند ، توانایی احساس درد را داشته باشد یا سال گذشته در جریان پیک نیک خانوادگی در پرتقال متوجه شود که ساق پایش در حال سوختن در اتش است . رائول حس لامسه اش را از دست داده . گردن او هنوز از صدمه ای که بر آن وارد شده ملتهب است و از آنجایی که نمی تواند برای خوابیدن وضعیت بدون دردی را پیدا کند ، نمی تواند بیش از چند ساعت در هفته بخوابد . گاهی رائول به دنیای هپروت می رود . این همان اوقاتی است که او یک باره یکه خورده به ما نگاه می کند و می پرسد چه اتفاقی افتاده و ما همه در سکوت او را برانداز می کنیم . رائول گاهی به اغما می رود ... روز آخر ترم بهار ، معلم زبان دانمارکی از بچه ها می پرسد اگر بخواهند از یک تا ده نمره ای را برای میزان رضایتشان از زندگی انتخاب کنند چه نمره ای را انتخاب خواهند کرد؟ رائول بی درنگ جواب می دهد "هفت " و تنها دلیل آن سه نمره کسر شده را بی خوابیهای شبانه اش می داند .

             


لینوته هم که اهل لیتوانی است و در بدو تولد مادر بی نام و نشانش او را در بیمارستان رها کرده و به گفته برخی خودکشی کرده ، نمره هشت را انتخاب می کند . او می گوید سالهاست با با یتیم بودن و به فرزندخواندگی یک زوج سوء استفاده گر خشن در آمدن را پشت سر گذاشته و حالا با وجود همسر و فرزندش کمبودی حس نمی کند . تنها مشکل لینوته این است که با راز هویت مادرش زندگی می کند و نمی تواند جوابی برای سوالهایش پیدا کند.

رزا هم اهل برزیل است و همیشه در حال خواندن کتابهای پائولو کوئیلیو به ربان دانمارکی . او نمره هفت را انتخاب می کند . می گوید مشکل بزرگ او در زندگی این است که فرزندش سالهاست دچار یک بحران روحی کوچک است . 14 سال است که تنها فرزند رزا هر روز صبح پشت پنجره می ایستد و برای مردی نامرئی دست تکان می دهد . همسر رزا 14 سال پیش فوت کرده . درست در روزی که پسر رزا در دوسالگی یاد می گیرد پشت پنجره بایستد و به پدرش که عازم محل کارش است دست تکان بدهد ، همسر رزا در اثر عارضه قلبی می میرد . رزا می گوید آن روز وقتی دسنت تکان دادن پسرم را برای اولین بار دیدم چنان تشویقش کردم که دیگر هرگز دست از این کار برنداشت .

معلم از من می رسد " تو چه نمره ای به زندگی ات می دهی ؟" و من ... توی مغزم دنبال مفهوم جدید خوشبختی می گردم .

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 21:56 | لینک  | 

خیلی وقت است که اینجا ننوشته ام ... خیلی وقت است که از هیچ کس خبری ندارم . نه می دانم زندگی مژگان و عسلکش به کجا کشید ... نه می دانم جوجو با زندگی زناشویی چه می کند ؟ نه از هوراد مریم خانم خبر دارم  و نه از کافه گپ و نسرین و نازنین و پری و گیلدا و صدف و ساحل و آرزو و مریم پاییزی و بهروز و همه آنهایی که اسمشان خاطرم نیست ...

هر چیزی دل و دماغ می خواهد . بیایم بگویم پسرکم دو ساله شد وقتی سروهای مادران ایرانی با تبر ظلم به خاک و خون می افتند ؟ بیایم بگویم برایش شناسنامه ایرانی گرفتم ، وقتی هر روز دارند وطنم را از زیر پای من و ما می کشند ؟ بیایم بگویم ختنه اش کردیم و یک ماه یک چشممان خون بود و یک چشممان اشک ، وقتی هر دو چشم پدران و مادران آزاده وطنم خون است ؟ بیایم بگویم  انگشت نازنین پسرک معصومم را گذاشتم لای لولای در و دوازده ساعت سرگردان بخش اورژانس بودم وقتی فرزندان مام میهن در تودرتوهای سیاه ستم گم و گور می شوند ... بیایم بگویم چه ؟ ... که خوشحالم ؟ که دلتنگم ؟ که درس می خوانم ؟ که لباس می خرم و با افتخار روی برف سپید توی خیابانهای اودنسه راه می روم و یک دفعه به خودم می آیم و می بینم آنقدر قدمهایم را تند کرده ام که بدنم در دمای چهار درجه زیر صفر به عرق نشسته و لبهایم را چنان گزیده ام که ان چاک قدیمی دوباره سر باز کرده و مزه خون توی دهانم نشسته و میگرنم دوباره اود کرده از فکر آن سرو آزاده ای که غلام مزدور نیروی انتظامی بی رحمانه زیر چرخ گرفتش و فکر جان دادنش را هم نکرد . فکر اینکه عزیز کیست و کی توی حانه منتظرش نشسته و من نمی دانم این جلادها چطور حان خواهند داد ... اینها که خدا را هم می خواهند تصاحب کنند ... آخ مامان ! اگر به خاطر تو نبود و بهانه هایت قید آن تکه پاره گذرنامه را هم می زدم و هر چه توی دلم بود فریاد می کردم  .... آمدم بگویم من اینجا بودم ... من می نشینم جلوی تلویزیون و وقتی گوینده خبر شبکه دو تلویزیون دانمارک با احترام از عزم و صلابت مردم وطنم یاد می کند گریه می کنم . چیزی برای پنهان کردن ندارم . من همیشه ترسو تر از آن بودم که خودم را توی خط اول جا بدهم هیچ وقت هم نتوانستم این ترس را از دلم بیرون کنم . تحمل تحقیر و شکنجه و تجاوز را هم ندارم . درود بر ازادمردان و آزادزنانی که خود را در پناه خدا می بینند و برای حفظ ایران پاک از جانشان می گذرند . کاش من هم می توانستم به همان بزرگی باشم !... من اینجا بودم !

پ.ن : پسرم ! تولدت مبارک !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 0:23 | لینک  |