-
یک فروشگاه کوچک درون شهر / روز / داخلی
با یکی از دوستانم در فروشگاه به دنبال هدیه کوچکی برای فرزندانش اجناس جورواجور را زیر و رو می کنیم . قفسه های فروشگاه انباشته از کالاهای شرقی است . از عروسکهای روسی در هم رونده گرفته تا شمعدانهای آبگینه و کاسه های چینی و آویزهای ترکمن و اسباب بازیهای دستساز و ... دوستم قایق بادی کوچکی از جنس چوب بر میدارد و به آن خیره میماند ...
-
خیابان سرسبیل تهران / عصر / خارجی ( فلاش بک )
نزدیک عید است . با یکی از دوستانم برای خرید کادویی برای یکی از رفقای مشترکمان به خیابان سرسبیل یا همان رودکی آمده ایم . دنبال تابلوی مجلس هخامنش می گردیم . پسرک کوچک دوستم هم همراه ماست . او بی خیال دغدغه های ما به ویترینهای پر زرق و برق حاشیه پیاده رو چشم دوخته و رویاهای خود را جستجو می کند . با لحن ملتمسانه ای می گوید :
پسرک :مامان ! برام اسباب بازی هم می خری ؟!؟!؟
مادر جوابی نمی دهد ...
-
فروشگاه / ادامه
دوستم همچنان بر سر انتخاب اسباب بازی برای فرزندانش با خود درگیر است . گاهی مدادتراش رنگی کوچکی را که به شکل لوکوموتیو ساخته شده بر میدارد و با دقت به آن نگاه می کند . گاهی چشمش به دنبال مداد شمعی و خمیر بازی است و دائم تأ کید می کند :
دوستم :میدونی بچه هام چقدر اسباب بازی دارن ؟
سر تکان می دهم ... مادر میانسال و پسر حردسالش وارد فروشگاه می شوند . آنها هم مثل همه مادر و فرزندهای دانمارکی دائم با هم تبادل نظر می کنند ...
مادر : اول باید ببینی کدومشونو تو خونه نداری ؟
پسرک [ با شیرینی ] : مامان ! هیچی ندارم !
مادر [ با تبسم ] : چرا داری ! من و بابا برات خریدیم ! حالا ببین چی کم داری ؟!؟!
پسرک : مامان ! همه چی کم دارم !
-
فلاش بک / ادامه
پسر دوستم چیزی را پشت ویترین مغازه ای دیده است و از آن چشم بر نمیدارد . تقریبا پشت سر ما راه می آید و توجهی به تذکرهای مادرش ندارد . یکباره می دود و خود را به ما می رساند . لبخند شادی روی لبانش نقش بسته و هیجان در نگاهش موج می زند .
پسرک [رو به مادر ] : مامان برام یه ماشین می خری ؟
مادر [ شوکه ] : مامان مگه قول ندادی اگه بیارمت بیرون بهونه نگیری ؟
پسرک : مامان فقط یه ماشین کوچولو ؟!؟
مادر [ راهش را یم کشد که برود ] : نه ! به اندازه کافی اسباب بازی داری !
پسرک [ ملتمسانه ] : مامان ماشینش خیلی کوچیکه ! بیا ببین !
مادر مقاومت می کند اما پسرک گوشه روپوش او را گرفته و با زحمت می کشد . با هم پشت ویترین مغازه مورد نظر پسرک می رویم . یک ماشین کوکی اندازه کف دست ... به رنگ آبی !
پسرک : مامان برام می خری ؟
مادر جوابی نمی دهد .
پسرک [ دوباره ] : مامان برام می خری ؟
-
فروشگاه / ادامه
دوستم هنوز با خودش درگیری دارد و من در بحر مادر و فرزند پر انرژی فرو رفته ام . هنوز در اطراف اجناس می گردند و دنبال چیزی هستند که پسرک نداشته باشد ...
مادر : باید ببینی چی به رنگ بقیه وسایلت میاد ؟
پسرک : همه چی به رنگ وسایلم میاد !
مادر : خب ! پس حالا که اینو می فهمی خودت باید اتاقتو مرتب کنی و همه چیزو تو جای خودش بذاری !
پسرک : باشه ... ولی اولش باید همه چی بخرم !
مادر می خندد ... پسرک از میان انبوه ماشینهای کوچکی که در یک سبد ریخته شده اند ماشین آبی کوچکی بیرون می کشد و به مادر نشان می دهد .
پسرک : اینو می خوام !
چشمانم را می بندم !
-
فلاش بک / ادامه
پسر دوستم به گریه آمده . مادر با دلخوری جلو جلو می رود و او که روپوشش را چسبیده به دنبالش کشیده می شود . من هم بهت زده پشت سرشان ... به دوستم پیشنهاد دادم که من به عنوان هدیه ماشین کوچک آبی را برای پسرش بخرم . اما دوستم نمی خواهد به قیمت محبت دیگران از خودش چهره مادری بی رحم را به نمایش بگذارد . به او پیشنهاد کردم که پول ماشین را به او قرض بدهم اما می گوید پسرش باید مشکلات زندگی را درک کند ... پسرک گریه می کند و راه می رود ...
پسرک : مامان ! خیلی بدی ! مامان ! اون ماشینه همه ش یه کوچولو بود ! ... خیلی بدی ! بابا از تو بهتره ... مامان ! ... ترو خدا ! ...
مادر [ با ملایمت ] : گریه نکن پسرم ! اگه گریه نکنی اون مسواکی رو که بابا برات خریده می دم امشب بزنی به دندونات !
پسرک [ گریان ] : مامان ! ... من اون ماشین آبیه رو می خوام ! ....
-
فروشگاه / ادامه
دوستم چند تکه اسباب بازی برای بچه هایش انتخاب کرده و نزدیک صندوق توی صفف ایستاده است . مادر و پسر زودتر فروشگاه را با ماشین کوچک آبی ترک کرده اند . ما هم بیرون می رویم و چند دقیقه ای در مرکز خرید قدم می زنیم . نزدیک رستوران مک دونالد چیز آبی رنگی روی زمین توجهم را جلب می کند . نزدیک می روم . ماشین کوچک آبی رنگی است که پسرک خریده بود ... فکر می کنم شاید پسرک آن را گم کرده و حالا در به در دنبال آن است . اما نه ... آن سوی شیشه ، پشت میزهای مک دونالد مادر و پسر مشغول خوردن همبرگر هستند و ماشین کوچک آبی را از یاد برده اند ...
-
خانه دوستم / عصر / داخلی ( عید نوروز - فلاش بک )
من و دوستم روی مبل نشسته ایم و به تلویزیون چشم دوخته ایم . همسر دوستم هم با سیمهای برقی که از دیوار بیرون زده مشغول است . پسر کوچکشان که امروز یک ماشین کوچک آبی عیدی گرفته پای تلویزیون نشسته و در حالی که ماشین اسباب بازی را لابه لای انگشتان کوچکش حرکت می دهد به تلویزیون چشم دوخته و سعی می کند چیزی بفهمد .
برنامه تلویزیون در باره کشورهای عضو اوپک و میزان صادرات نفتیشان و نوسان قیمت نفت در بازارهای جهانی است . پسرک سعی می کند عدد و رقمها را در ذهنش حلاجی کند اما بیش از تعداد انگشتان دستان اوست . حتی بیش از تعداد انگشتان پاهایش و انگشتان پدر و مادرش ... عاقبت رو به پدر می کند و می پرسد :
پسرک : بابا ! با پول نفت چند تا ماشین میشه خرید ؟
بیش از هفتاد سال از نگارش رمان پر طرفدار و خواندنی برباد رفته(1936) می گذرد . در این سالها هواداران اثر جاویدان مارگارت میچل از هیچ تلاشی برای پاسداشت اسطوره های دوران جنگ شمال و جنوب ایالات متحده فروگذار نکرده اند . اولین قدمی که در این راه برداشته شد ساخت فیلم سینمایی باشکوه و عظیم برباد رفته تنها به فاصله سه سال از انتشار رمان توسط جورج کیوکر و ویکتور فلمینگ بود که در سالهای بعدی با انتشار ادامه داستان بربادرفته با نام اسکارلت (1991) ادامه یافت و در سالهای بعدی نیز بر اساس آن فیلم سینمایی بلندی نیز ساخته شد . اما داستان به همینجا ختم نشد و نویسنده دیگری دست به نگارش کتابی دیگر تحت عنوان اوهارا زد که به دورانی پیش از رخدادهای رمان برباد رفته باز می گردد . در این سالها همچنین طرفداران دخترک سرسخت و جسور جنوبی در معرض عرضه کثیری از کالاهایی قرار گرفتند که به نوعی یاد و خاطره زندگی پر تلاطم و عشق محال اسکارلت اوها را را زنده نگه می داشت : لباسها و مدهای کلاه ، عروسکهای مدل باربی ، پوسترها و عکسهای فیلم ، جواهرات و زینت آلاتی که به تقلید از دارائیهای اسکارلت طراحی شده بود و حتی کافی شاپها و بارهایی که به سیاق خانه ها و دکانهای آتلانتای دوران جنگ شمال و جنوب ساخته شده اند ...
اینکه من شکوه و شهرت بر بادرفته را تا حد زیادی مرهون شخصیت اسکارلت اوهارا میدانیم ، تنها به دلیل گرایشهای فمینیستی فرضی نیست که احتمالا" می تواند مرا در جایگاه هواداری از قهرمان زن فیلم قرار دهد . اسکارلت اگرچه از نظر بسیاری شخصیت بی مبالات و کوته نظری است اما از نظرمن نمونه بسیار جالب و نادری از یک الگوی زنانه است . توضیح آنکه جنبه های منفی شخصیت اسکارلت بیشتر عینی -رفتاری - کنشی هستند تا ذهنی - اخلاقی - درونی و خود این مسأله تا حد زیادی بار گناه اسکارلت را در قبال رفتارهایش سبک می کند . اسکارلت دخترک جوان جذابی است که قابلیتهای ظاهری او قدرت نفوذ او را در مردان افزایش می دهد . او دختری است سرسخت ، بی رحم و اندکی وحشی ، قوی و اهل لاس زدن !!! در میان خیل هوادارانش چشم او فقط به دنبال یک مرد است : اشلی ویلکز متشخص و محافظه کار که با نامزدی و سپس ازدواج غیر قابل پیش بینی اش با دختر عمه ظریف و مهربانش - ملانی همیلتون - این باور با به اسکارلت می دهد که هرگز او را به دست نخواهد آورد و البته خط سیر اصلی بربادرفته بر پایه همین گریز زودرس و جستهای نافرجام اسکارلت برای تصاحب اشلی مایه می گیرد . هرچند که شخصیت اسکارلت اوهارا به گونه ای طراحی شده که تصویر رمانتیک بسیار مناسبی برای هردو شخصیت اصلی مذکر فیلم - اشلی ویلکز و رت باتلر - است : اشلی ویلکز ایده آل جنوبی اسکارلت است و رت باتلر چارلزتونی صریح و بی رحم بیش از هر کس دیگر شبیه خود اسکارلت است ، مانند او با اراده و مانند او اهل عمل و دغل !
اسکارلت همواره تحت تأثیر آموزشهای مادرش سعی زیادی داشته تا یک بانوی متشخص جنوبی باشد ، اما اعتقاد به مسائل اخلاقی هر گز او را از دست یازیدن به راههای رذیلانه برای رسیدن به خواسته هایش بازنداشته ، چرا که برای اسکارلت هیچ بنبستی معنا ندارد ، برای هیچ درخواستی نیازی به اجازه از کسی نمی بیند و هیچ چیز را برای درخواست کردن بد نمی داند ! فقط عمل مهم است ! و شاید به همین دلیل است که اسکارلت برای حفظ خانه پدری اش - تارا - از چنگال یانکیها و نوکیسه هایی که به بهانه مالیات سعی در تصاحب املاک او دارند به ازدواج غیر منتظره با نامزد خواهر کوچکش تن میدهد تا با کمک پول او زندگی اش را سر و سامانی بدهد و این در شرایطی است که او پیش از این به بهانه علاقمندی به رت سعی در فریب و به اصطلاح تیغ زدن او داشته و هنوز هم دل در گرو اشلی دارد !
اسکارلت تنها خود و کسانش را از جنگ نجات نمی دهد بلکه در این گیر و دار به چیزهایی هم دست پیدا می کند او در ضمن جدال برای به دست آوردن چیزهایی که برایش اهمیت دارند ضمانتی برای زندگی آینده اش می سازد : خانه را باز پس می گیرد ، مزرعه را اباد می کند ، کسب و کار همسر جدیدش را رونق می بخشد و همواره در صدد توسعه تجارت خویش به هر راه و وسیله ممکن است . این اگرچه نشانه اندکی بدسرشتی می تواند باشد اما در حقیقت واکنشی است به تمام بلاهایی که ناخواسته بر سر او آمده است . نجات یافتن تنها برای او کافی نیست . او علی رغم همه تلاشی که کرده ، لحظه به لحظه آرزوی قلبی اش را به رویایی غیر قابل دسترسی بدل کرده و از همین رو - و از آنجایی که اسکارلت آدمی نیست که گوشه ای بنشیند و به یاد از دست رفته هایش به دوردستها خیره شود و آه حسرت بکشد - با چنگ و دندان برای حفظ و بازسازی آنچه که براستی برای او اهمیت دارد دست میازد : مزرعه تارا !
او بر اساس قولی که به اشلی داده در غیاب او که رهسپار جنگ شده از ملانی که همواره مورد نفرتش بوده نگهداری می کند و حتی برای وضع حمل او جان خود را به خطر می اندازد و سرانجام نیز قافله خانواده را از آتلانتا به جورجیا می رساند .در حقیقت او نمونه متفاوتی از تطبیق و صبر زنانه را در موقعیتی متفاوت و با آرمانی متفاوت نشان می دهد . در گیر و درا این همه تلاش و سختی و جدال ، شخصیت اسکارلت از یک دختر کوچولوی سبکسر بی توجه به همه چیز غیر از لباس مد روز به زنی قوی ، آسیب دیده ، مستقل و بی رحم تغییر می کند که اکنون تنها به دنبال همسر سومش رت باتلر است که به راستی او را دوست میدراد !اما دیگر محلی برای ابراز وجود نمیابد و همین مساله او را به ترک اسکارلت وامیدارد و اسکارلت زخم خورده و گریان اب توشه شکستی دیگر از عشقی نافرجام به تارای همیشه امنش پناه می برد ...
البته در ادامه داستان در رمان اسکارلت (الکساندرا ریپلی ) اسکارلت سر انجام موفق می شود رت را به سوی خود بازگرداند اما چه شکست و چه پیروزی ، چیزی از سرکشی طبع او نمی کاهد .
بد نیست بدانید که ویوین لی - بازیگر نقش اسکارلت - با بازی در این نقش توانست اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کند . اما نام و چهره ویوین لی به قدری با کاراکتر اسکارلت اوهارا آمیخته است که به راستی نمی توان گفت این شخصیت پیچیده و پردازش شده اسکارلت بوده که جایزه را برده یا بازی هنرمندانه ویوین لی ؟!؟!؟
- توضیح : تیتر مطلب ترجمه یکی از تکیه کلامهای معروف اسکارلت است :
! After all, tomorrow is another day
بچه که بودیم شاه و دزد بازی می کردیم ... این روزها دزدها برای شاهها و وزیرها سبیل آتشی می کشند ... اما نوبت به خودشان که می رسد ، سر و تهش را با سبیل پنبه ای هم می آورند ...
توی کتابخانه مرکزی اودنسه بودم که یکی از دوستان ایرانی ام خبر فوت اکبر محمدی را داد ... بدجوری قاطی کرده بودم . زیاد او را نمی شناختم . در حد همان تبلیغات منفی که تلویزیون ایران روزهای اول دستگیری او و برادرش منوچهر ، پخش می کردند ... اما می دانستم جوان بوده و هفت سال از ده سال زندان را سپری کرده بود و بعد از نه روز اعتصاب غذا ... تصمیم داشتم روز خوبی داشته باشم ، اما فکر نحوه مردن اکبر محمدی لحظه ای تنهایم نمی گذاشت ... مته به خشخاش نگذاشتم . اجازه دادم برود و آرام شوم ، حالا حتما جنازه سرد پسر بعد از هفت سال دستان مهربان مادر را زیارت می کرد ... آمدم خانه ... نشستم پای کامپیوتر و سرم را با روزنامه گرم کردم . هرچند انگار هیچ جا هیچ وقت خبر خوشی نیست ... از قضیه ۳۰۰ میلیارد هزینه فاقد سند شهرداری گرفته تا دستگیری قاتل زنجیره ای در گیلان که هفت نفر را کشته و چند باری به چنگ قانون افتاده اما چون شاکی معتاد بوده ، در مورد قاتل تحقیقی نکرده اند و رهایش کرده اند در میان مردم که جنایتهایش را ادامه بدهد ... بعد هم با مهرنگ نشستیم به تماشای عکسها و تصاویر تاپ در اینترنت و جالب این که یکی از این عکسهای تاپ !!!!! مربوط به سنگسار کردن زنی در ایران بود که البته در یک سایت دانمارکی قرار داشت ! زن را کفن پوشانده بودند و تا سینه در خاک فرو کرده بودند و چند مرد و یک زن مسلسل به دوش دورو برش را باخاک پر می کردند تا موقع پرتاب سنگها نتواند از گودال فرار کند . یادم آمد که جایی خوانده بودم فقط کسانی می توانند حکم رجم را اجرا کنند که خودشان پاک باشند و در این زمانه چه کسی آنقدر پاک است ؟!؟! زن با التماس گریه می کرد ... از همه تفاوتهایی که در دین ما برای زن و مرد قائل می شوند ، حکمت این را اصلا نفهمیدم که چرا اگر مرد همسرداری زنا کند او را حد می زنند اما اگر زن همسرداری زنا کند او را رجم می کنند ؟ حالا گرفتیم که جرم زن آنقدر بالاست که باید بمیرد ، چرا به این وضع فجیع ؟ آیا این را می توان به عدل خدا نسبت داد ؟ آیا این راهی است که خدا برای دعوت بندگانش به درگاه خود انتخاب می کند ؟ یاد فیلمنامه زیبایی افتادم از محسن مخملباف به نام " سلام بر خورشید " که داستان دختر جوانی را باز گو می کند که همراه پدر و نامزدش به حج می روند تا در آنجا پیمان زناشویی ببندند اما در راه اسیر راهزنان می شوند ... پدر کشته می شود و دختر به فروش می رسد . دست به دست می چرخد و دست اخر نامزدش را باز میابد اما به شکایت همه آنهایی که دامنش را آلوده اند ، به همراه نامزدش محکوم به سنگسار می شود و همانهایی که به گناه به او دست دراز کرده اند اولین سنگها را می زنند تا گناه خود را چال کنند ... می روم سراغ کتابهایی که از کتابخانه به ا مانت گرفته ام ... در آنکارا باران می بارد ، نقش پنهان ، شاه کلید ، سووشون ... این یکی را که می خوانم می فهمم ماجرای مظلومیت ایرانیها تاریخ را سیاه کرده ، مال این یکی دو روز نیست ... سیمین دانشور در آخرین بند از آخرین صفحه کتاب می نویسد :
" گریه نکن خواهرم . در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . "
" و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی ؟"
قسمت دوم از فیلم - انیمیشن گارفیلد هم این روزها بر پرده سینماهای جهان آمده است . به دنبال موفقیت قسمت اول فیلم سینمایی گارفیلد که در سال ۲۰۰۴ ساخته شده بود ، اکنون پس از گذشت کمتر از دو سال قسمت دوم این فیلم طرفداران گربه نارنجی و تنبل را به سوی خود جلب کرده است . اما خوب است بدانید سن و سال گارفیلد به سالها بیش از سابقه تولید فیلمهای سینمایی با محوریت او باز می گردد . در حقیقت گارفیلد یک کاراکتر ۲۸ ساله است که طرح اولیه او در قالب کمیک استریپ و توسط کاریکاتوریستی با نام جیم دیویس در سال ۱۹۷۸ ابداع شد . به عبارت دیگر اهالی سینما تاریخ تولد گارفیلد را ۱۹ ژوئن ۱۹۷۸ همزمان با چاپ اولین طرحهای گارفیلد در مطبوعات ایالات متحده می دانند و از آنجایی که خالق او - جیم دیویس - اهل ایندیاناست ، گارفیلد را نیز منتسب به ایندیانا می کنند ! در طرحهای اولیه ، گارفیلد چندان کاراکتر متحرکی نبود ، اما پس از چندی توسط طراحان کمپانی پاوس که دیویس گارفیلد را برای آن طراحی کرده بود ،تغییراتی بر روی ظاهر و حرکات گارفیلد صورت گرفت که در ابتدای امر در حرکت روی پاها یا حتی دو پا خلاصه می شد . به تدریج و طی سالها کتابی از کمیک استریپهای گارفیلد تهیه شدو در سال ۱۹۸۲ برای اولین بار گارفیلد وارد دنیای تصاویر متحرک شده و تبدیل به کارتونی تلویزیونی با نام " گارفیلد می آید ! " می شود . در این کارتون تلویزیونی لورنزو موزیک بازیگر، صدای گارفیلد را دوبله می کند . در طی سالهای بعد ۱۲ مجموعه با نام " گارفیلد و دوستان " با محوریت شخصیت گارفیلد تولید می شود که در بین سالهای ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۱ از تلویزیون پخش می شود . در ژوئن ۱۹۹۹ مطبوعات بیشتری به چاپ کاریکاتورهای تمام رنگی و کمیک استریپهای چند قسمتی از گارفیلد روی آوردند تا سرانجام در ۱۱ ژوئن ۲۰۰۴ اولین فیلم بلند سینمایی بر اساس داستانی قدیمی از گارفیلد تهیه می شود . در حقیقت کمپانی فوکس قرن بیستم مسؤولیت ساخت این فیلم سرگرم کننده را به پیتر هویت می سپارد و فیلم بر اساس فیلمنامه مشترکی از جیم دیویس ( طراح اولیه ) و جوئل کوهن ( فیلمنامه نویس و کارگردان ) ساخته می شود . در این فیلم گارفیلد ظاهری کاملا پیشرفته و سه بعدی دارد و با آن اندام چاق و نارنجی در کنار بازیگرانی چون برکین مه یر و جنیفر لاو هویت قرار می گیرد . فیلم داستان پیچیده ای ندارد و می توان گفت به خودی خود ظرفیت جلب مخاطب را در آن نمی توان دید ، اما با وجود شخصیت گارفیلد که همه خصوصیاتی را که طی سالها در کمیک استریپها و کارتونهایش نشان داده بود ، به یک باره در یک ساعت و نیم فیلم رو می کند ، فضایی مهیج و نشاط آور برای بیننده خلق می شود .
گارفیلد از همان بدو موجودیت ، ویژگیهای منحصر به فردی دارد . او گربه ای است نارنجی ، تنبل و دارای اضافه وزن که از خوردن و خوابیدن لذت می برد . از دوشنبه ها متنفر است و معتقد است که از دیگر حیوانات و انسانها باهوشتر است ! این امر او را در موقعیت رویارویی و گاهی استیصال از کج فهمیهای جانی (صاحب دست پاچلفتی و ساده لوح گارفیلد ) و اودی ( سگ همخانه او ) قرار می دهد .
گارفیلد در حقیقت در آشپزخانه رستوران ایتالیایی ماما لئونی به دنیا آمده و لازانیا اولین غذایی است که به خوردش داده اند . این موضوع باعث شده گارفیلد همواره به لازانیا عشق بورزد ! اما از سوی دیگر او از کشمش متنفر است و حتی زمانی که جانی به مناسبت روز تولد گارفیلد ، از او می خواهد فهرستی از چیزهایی را که دوست دارد هدیه بگیرد تهیه کند ، گارفیلد با زیرکی و برای صرفه جویی در وقت به تهیه لیستی از چیزهایی که دوست " ندارد " هدیه بگیرد می پردازد و در این فهرست تنها یک نام دیده می شود : کشمش !
گارفیلد برای ارتباط با مخاطب از شیوه های متفاوتی استفاده می کند . اگرچه جانی هرگز حرفهای او را نمی فهمد ، اما گارفیلد دائما به قصد آگاهی مخاطب با او حرف می زند . او همچنین با سایر حیوانات ( حتی اودی که از هیچ یک از شیوه های معمول ارتباطی بهره نمی برد ) صحبت می کند ، اما جالب ترین دقایق فیلم ، مواقعی هستند که گارفیلد مستقیما" به چشمان مخاطب - دوربین ، خیره می شود و آنها را به شهادت می طلبد ...
بد نیست بدانید گارفیلد توانسته در سالهای ۱۹۸۱ و ۱۹۸۵ جایزه انجمن بین المللی کاریکاتوریستها و در سال ۱۹۸۹ جایزه ریوبن را برای دیویس به ارمغان بیاورد . حال باید دید این گربه تنبل و شکمو با فیلم جدیدش چه خواهد کرد ؟!؟!؟
Hi honey !
It's almost a long time , you didn't come too school ! where are you ? is every thing ok ? call me ...
این متن آخرین SMS -ی بود که برای آن دخترک روس فرستادم ... وقتی پیامم به دستش رسید در فرودگاه کپنهاگ بود و چمدانهایش را تحویل هواپیمایی می داد که ساعاتی بعد در نیجریه به زمین می نشست . برایم نوشت :
I'm leavin Denmark ! miss you !
دخترک اسمش آنیا بود . مثل من متولد ماه می اما درسال 1978 . در سن پیترز بورگ به دنیا آمده بود ... اولین دوستی که در دانمارک پیدا کردم . روز اول برگزاری کلاسهای زبان بود و او با آن موهای بور و بلندش پوشیده در اورکت شیری رنگ بلند که به طرز عجیبی با رنگ موهایش هماهنگی داشت ، پشت در بسته کلاس ایستاده بود و سعی می کرد نوشته پشت در را که به زبان دانمارکی بود بخواند . از من پرسید : می دانی اتاق 466 کجاست ؟
و ما دوست شدیم ! دخترک از سن پیترز بورگ آمده بود اما به هیچ جا تعلق نداشت ! یکی دو سال قبل از همسر اولش جدا شده بود و از آن به بعد به قول خودش مرض سفر گرفته بود . هیچ جا آرامش نمی کرد . به اوکرایین رفته بود و مدتی در آنجا مانده بود . به روسیه برگشته بود و حقوق خوانده بود . رفته بود ترکیه تا رقص سماع ببیند و راحت الحلقوم بخورد ، در آلمان گشتی زده بود و به سوئد رفته بود تا زبان سوئدی یاد بگیرد و دوچرخه سواری کند و آنجا با همسر فعلی اش که از او 13 سال بزرگتر بود آشنا شده بود ... به دانمارک آمده بود تا ازدواج کند و حالا اقامت گرفته بود و زبان می خواند ...
روزهای اول که بچه های ایرانی مدرسه زبان ما را با هم می دیدند ، سایه ای از شک و بی اعتمادی و حتی پوزخند چهره شان را می پوشاند و حتی در حضور من از آنیا با عنوان دخترک روس یاد می کردند ... شاید کسر شأن یک ایرانی می دانستند که با وجود ایرانیهای دیگر به دوستی با خارجیها رو بیاورد . اما اینجا نه من از ایرانیها دل خوشی داشتم و نه او از روسها ... به همین دلیل هم با هم قهوه می خوردیم ، با هم حرف می زدیم ، با هم خرید می رفتیم ... گاهی من برای او شیرینیها و تنقلات ایرانی می بردم و گاهی او مرا به میوه و کیک خانگی مهمان می کرد ... سری پر سودا داشت . تنها بود و زمانی که پدرش بی هیچ زمینه قبلی در گذشت و او یک هفته ای را در روسیه به سوگ نشست و دوباره به جمعمان بازگشت تکیده تر شده بود ... حالا تنهاییهایش بزرگتر به نظرش می رسیدند و آن کامپیوتر لعنتی که بین او و همسرش روز به روز بیشتر فاصله می انداخت ... یک روز تصمیم می گرفت به انگلیس - موطن همسرش - کوچ کند ، روز بعد زیر گوشش در باره فرانسه-محل زندگی والدین همسرش - خوانده بودند ، روزی دیگر از ایرلند- محل تولد پدر همسرش- می گفت و گاهی از اسپانیا یا نیوزلند- که همسرش به آنجا سفر کرده بود- یا سوئد- که خودش مدتی در آنجا اقامت داشت - یا فنلاند که -خاله اش آنجا زندگی می کرد ... خلاصه فکر فرار بود . رفتار متکبرانه و نخوت آمیز دانمارکیها عذابش میداد . صدای آن زن دانمارکی که پشت تلفن از او درباره ملیتش پرسیده بود و وقتی فهمیده بود روس است ، به او گفته بود کاری برای او ندارند و گوشی را کوبیده بود هنوز در گوشش زنگ می زد . هنوز خاطره همسایه هایی را داشت که زمانی که فهمیده بودند او از روسیه آمده به او گفته بودند : نه! این اصلا خوب نیست ! بالاخره در جایی به عنوان نظافتچی کار گرفت اما هنوز یک ماه هم نشده بود که اخراجش کردند : نمی توانست ماشین نظافت را سریع حرکت دهد ! ... می گفت : من در کشور خودم وکیل بودم حالا ...
دخترک روس یکباره نیمه های ترم دوم ناپیدا شد ... آنقدر در یادگیری زبان استعداد داشت که استادان همیشه او را به گذراندن سریعتر ترمها تشویق می کردند ... اما آن روزهای آخر دیگر کسی سراغش را نمی گرفت ... آن روزهای آخر کمی شاد بود و می گفت در نیجریه کاری به عنوان وکیل پیدا کرده ... نزدیک محلی که قبیله ای ضد سفیدپوست در آن زندگی می کنند و هر ساله 5-6 سفید پوست در آنجا به دست بومیان کشته می شوند ... امیدوار بود و کسی هم از خطرات زندگی در افریقا و بومیان و بیماریهای حاره ای و انواع جانوران موذی افریقا چیزی به او نگفت تا عزمش جزم باشد و برود آنجایی که دلش خوش است ... و حالا او رفته و من هرشب خوابش را می بینم ... خواب پشه مالاریایی را که در پشه بندش گیر افتاده ، خواب اینکه چاق شده و چربی آورده ( همیشه به چاقی حساس بود ) خواب اینکه برگشته و دوباره به کلاس می آید ... و خواب سرگشتگی و حیرانی آن دخترک روس که پایان نداشت و همیشه در سکوت و سکون تکرار می شد و چقدر همه برای سکوت و نجابتش حرمت قایل بودند ... این هم نسل سوخته ای است ...
| لینک |
ساحل دیروز زنگ زده بود . می گفت رفته اتلیه و همه بچه ها را دیده . نوشین ، آقای متولی ، المیرا ، فرین ، مهدیه و ... می گفت آقای متولی مجموعه ای از طراحیها و سیاه قلمهایش را در قالب کتابی منتشر کرده و نسخه ای را هم برای من امضا کرده و نوشته به یاد طراحیهای روزهای آخرت که خیلی خوب بودند ... روزهای آخر ... چقدر این عبارت فاصله ها را کشدار می کند ، چقدر بین گذشته و حال درنگ می اندازد ... روزهای آخر ... چطور می توان به گذشته برگشت بدون آنکه شیرینی حال را از دست داد ؟!؟!؟ روزهای آخر ... خوب یادم هست ... توی آن اتاقک نزدیک در ورودی که به شکل سفره خانه های سنتی درش آورده بودیم با آن کاغذ دیواری تیره و سنگ گون که استاد خودش آن را درست کرده بود و نوشین می گفت اتاق را دلگیر کرده ... طعم چای ساعت ۵/۵ بعد از ظهر و بیسکوییت سلامت ... صدای نرم کاوه یغمایی در فضا ، بوی تربانتین و روغن برزک ... دستهای سیاه و گچی ، روپوشهای رنگی ... های و هوی نوشین بین بچه های کلاس ... استاد آن روزهای آخر به اتاق کارش پناه برده بود . بعد از سفرش به ایتالیا هوایی شده بود ، دلش هوای سفر داشت ، حالش خیلی گرفته بود . دیگر شوق و ذوق آن روزهای قبل را نداشت که هنوز مدیر هنرستان پسران نشده بود ...
سلام استاد ! تقدیر ! تبریک ! ستایش ! همه آن واژه هایی که در شأن توست ! ستایشت می کنم ! از یاد نمی برمت ! تو را و آن دری را که به سوی دنیای رویا های من گشودی ! ... در دل و ذهنم با قلموی استادی لکه ای گذاشته ای که با هیچ حلالی پاک نمی شود . مثل همان باری که قلموی رنگی ات را با روپرشم پاک کردی به خیال اینکه روپوش کار است و آن لکه دیگر هیچ وقت پاک نشد ... مثل همان باری که قلموی رنگی ام را با سه پایه چوبی کلاس پاک کردم و تو اعتراض کردی . جواب دادم روزی افتخار می کنی که من قلمویم را با سه پایه ات پاک کرده ام !!! تو از ته دل و با تمام سادگی ات خندیدی و تا یک ماه بعد این قصه را برای بچه ها نقل می کردی ... ستایشت می کنم می دانم همه ان طرحها را با خطوطی مطمئن و قوی و بدون آن که دست از روی کاغذ برداری ظرف پنج دقیقه آفریده ای ! ... استاد ! پاینده باشی !
مهرنگ می گوید نباید اینقدر به گذشته فکر کنم . می گوید آن روزها در آرزوی امروز بودم و امروز در حسرت آن روزها ... راست می گوید ... نباید گریه کنم !
صدای ناصر عبداللهی را می شنوم که می خواند :
یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم
تو هم من و شعر منو با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که میگردم و دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش میکنم
| لینک |
هانی از من خواسته کامنتی را که در ارتباط با آخرين نوشته اش : سرها در گريبان است ! اينجا بياورم ... به روی چشم هانی جان من !
*سلام هانیه ... این روزها کار من شده گشتن تو سایتهایی که موسیقی ایرانی پخش می کنن . ویگن ، هایده ، حبیب ... مجید اخشابی ، علیرضا افتخاری ، فرمان فتحعلیان ... این روزا کار من شده گشت زدن تو کتابخونه اودنسه و پیدا کردن کتابهای فارسی که وقتی تو ایران بودم نمی خوندم . بدون دخترم هرگز ، شب سراب ، آخرین وسوسه مسیح ... این روزا کار من شده یاد گرفتن غذاهای جدید ایرانی از مامان و بعضی از دوستهای ایرانیم . خورش چاقاله بادوم ، آش نخود ، پلو شیرازی ... این روزا کار من شده حافظ خوندن و سر زدن به روزنامه شرق و کیهان ... و همیشه به خودم تشر می زنم که باید زبان بخونم ، حرف بزنم ، فرهنگ اینها رو یاد بگیرم ... با این همه حوصله ام سر می ره ... چون اینجا خاکش بوی درد نمی ده ... به قول علی آقا به اونایی فکر می کنم که تو انفرادی موندن و بعد اعدام شدن . مثل حجت زمانی ... به اونهایی فکر می کنم که روزها و ماهها و سالها کنج اتاق خونه هاشون از بی پولی و بی کاری رنج کشیدن و موهاشون سفید شد و دست آخر یکی گل وجودشونو از ساقه چید . مثل پسر عمه م که پارسال تو همچین روزایی یکی از سر حرص سرشو گوش تا گوش برید ... به اونهایی فکر می کنم که روزها و ماهها و سالها تو خونه های کاهگلی و سرد و بدون آب گرم و گاز حومه شهرهای دورافتاده ترکیه منتظر جوابن ... صبح تا شب 6 تا پتو رو خودشون می کشن و از نم و سرما می لرزن و خدا خدا می کنن که تب و ضعف اونها رو به اغما ببره تا چیزی نفهمن ...آرزوشون چشیدن دوباره یه کاسه آش رشته گرمه ...
اونوقت احساس می کنم خیلی خوشبختم که سقفی دارم و درس می خونم و غذاهای ایرانی می خورم و کتاب می خونم و جاهای دیدنی شهرو می بینم و مثل تو با تن سالم قدم می زنم و کسی رو دارم که همدمم باشه و مادری که بهم زنگ بزنه و بگه خاله شدم و اصلا همین اینترنت و ارتباطات دیجیتالی که منو به تو می رسونه که لجم بگیره از این همه ناشکری ... تا حالا تو بدترین شرایط سرتو بالا گرفتی بگی خدایا ! شکرت ؟!؟! امتحان کن ...
پاینده باشی همبازی*
*بلاگ نوشت www.blognevesht.blogfa.com
راستی هانی من بلد نيستم اونجوری که تو به اسامی لينک می دی لينک بدم . بعدا تو ايميل بهم ياد بده !!!!
| لینک |
سلام دوستان . خوشحالم از این که در جمع شما قرار می گیرم . من از پرشین بلاگ به اینجا کوچ کردم . مطالب قبلی من رو می تونید در آدرس زیر بخونید :
www.mozhdehmoghtader.persianblog.com
امیدوارم برای هم دوستان خوبی باشیم . تا بعد ...

