
فیلم سینمایی فارست گامپ در ژوئن سال 1994 توسط کمپانی پارامونت پیکچرز تولید شد . رابرت زمه کیس کارگردان این فیلم را براساس اثر جاودان وینسنت گروم ( با همین نام ) ساخت و انتخاب هوشمندانه او در خصوص بازیگر نقش اول مرد جذابیتهای فیلم را تا حد بسیار زیادی بالا برد ، چه تقریبا کسی نمی تواند داستان فارست گامپ را بدون تداعی چهره ساده لوح تام هنکس به خاطر بیاورد و شاید به همین دلیل ، اندک زمانی بعد ، هیأت تام هنکس برروی نسخه های متعدد کتاب فارست گامپ نیز که الهام بخش فیلم بوده است ، نقش بست ...
فارست پسرک خونسرد و ساده ای با بهره هوشی پایین است که ایدئولوژی خاصی برای زندگی ندارد و قسمت اعظم باورهایش را از مادرش گرفته است . عدم مقاومت او در برابر آنچه در زندگی به او رخ می نمایاند ، او را در مسیر دستیابی به سر نوشت عجیبی قرار می دهد که علی رغم منحصر به فرد بودنش ، باز بنا بر همان بی تفاوتی فارست ، برای او عادی و روزمره است . پایین بودن بهره هوشی فارست به منطقی بودن او لطمه نمی زند . او همواره می تواند درست را از نادرست تشخیص دهد و این درست همان چیزهایی است که مادر و دوستانش به او آموخته اند . فارست چیزی را که می بیند باور می کند و چیزی را که دیگران به او دستور می دهند و یا از او می خواهند به سادگی انجام می دهد . او تعهد مهمی به خود دارد و آن این است که از تمام توانش برای انجام آنچه به آن اراده کرده است ، استفاده کند . و شاید این ارتباط سریع بین مقاطع زمانی شنیدن ، باور کردن ، اراده کردن و انجام دادن او را در مسیر زندگی پیچیده و باور ناپذیر قرار می دهد .
فارست گامپ به مانند همان پری که در نمای آغازین فیلم می بینیم اجازه می دهد جریان شناور زندگی او را به هر سمت ببرد . او در قبال رخدادهای عظیمی که پیرامونش رخ می دهند ، خنثی است و به سادگی اجازه می دهد آنها جزئی از تقدیر او شوند . شخصیتها و اتفاقات مهم تاریخی و دیدار با افرادی نظیر والاس و فورد و نیکسون و کندی و ... برای او محلی از اعراب ندارند و او تنها به آرزوی دیرینه خود - جنی - می اندیشد ... دخترک بور و سفیدی که اولین دوست دوران کودکی فارست بوده و همواره به او مهربانی کرده است . تشویق و حرارت او باعث شده فارست نه تنها از شر کفشهای مخصوص کودکان نیمه معلول خلاص شود ، بلکه در رده سریعترین دونده ها قرار بگیرد و چنانکه از خود فارست می شنویم ، جان او را در جنگ ویتنام نجات بدهد ...چه جنی به او توصیه کرده است ، هر اتفاقی که افتاد او تنها بدود و همین دویدن جان او وبسیاری از همرزمانش را نجات می دهد . اما از منظر شخصیتی جنی و فارست هیچ تطابقی با هم ندارند : در هیچ کجای فیلم ما تغییری در ظاهر و لباسهای فارست گامپ نمی بینیم . او همواره همان لباسهای روشن کلاسیک و پیراهنهای آبی راه راه و چهراخانه را به تن دارد ، هر چند که در سیل حوادث زندگی ، راههای بسیاری را آزموده است ... در نقطه مقابل فارست ، جنی که دائما" در تلاش برای فرا موش کردن خاطرات تلخ دوران کودکی و خشونتهای پدر به دنبال تغییر زندگی خود و دست یابی به سرنوشتی بهتر است ، دائما" رنگ عوض می کند و از نقشی به نقش دیگر در می آید ... با این همه ، در آفتاب و باران ، تاریکی و روشنایی ، جنگ و صلح ، داشتن و نداشتن ... فارست تنها به جنی می اندیشد .... تفاوت دیگر فارست گامپ و جنی ، در این است که فارست به مانند جنی بی جهت برای توجیه خود فلسفه نمی تراشد هرچند که خود را در بطن جریانهای مختلف قرار می دهد و از انجا که همیشه عاشق جنی و دلتنگ خانه بوده و هست ، همواره نیز رویایی برای پروراندن و جایی برای رفتن دارد و مانند جماعتی که پشت سرش می دوند ،در هنگام توقف با از دست دادن آرمانهای مقطعی و فریبگونه ، بلاتکلیف نمی ماند . دیگر آنکه هرچقدر جنی به فکر حل شدن در مناسبتهایی است که پیرو آنها جدی تلقی اش کنند ، فارست قدرت آن را دارد که ناخودآگاه دیگرانی را که به او باور ندارند و یا بادیده شک و تردید به او نگاه می کنند ، گرد آن چیزی جمع کند که خودش نیز به آن اعتقادی ندارد ، اما آموخته باید درست انجام دهد ! او همه اتفاقات زندگی اش را - که می توانند دشواری یا معجزه باشند - به مثابه جریانهای عادی زندگی مراقبه می کند و به همین دلیل هرگز اندوه از دست دادن و سختی کشیدن و یا شادی و هیجان موفقیت و پیروزی ، مانع حرکت او نمی شود ... او می دود و می دود و می دود و سر انجام روزی جنی با پای خود به زندگی اش باز می گردد . هرچند این بازگشت دوامی ندارد و جنی به زودی در اثر ابتلا به یک بیماری ویروسی از دنیا می رود ، اما فارست آموخته که مرگ هم بخشی از زندگی است و هم و غمش را صرف پرورش فارست کوچک می کند که یادگار جنی است ... فارستی که بی شباهت به خود او نیست، اما بهره هوشی بسیار بالایی دارد... او هم مانند پدر در جعبه شکلات را باز می کند تا بیند چه چیزی گیرش می آید ؟ *
پ.ن.1. فیلم سینمایی فارست گامپ در فستیوال اسکار جوایز بهترین بازیگر نقش اول مرد ( تام هنکس ) ، بهترین کارگردانی ( رابرت زمه کیس ) بهترین تدوین ، بهترین عکس فیلم ، بهترین جلوه های تصویری و بهترین شاتهای انفرادی را از آن خود کرد و در هفت رشته دیگر نیز نامزد جایزه اسکار شد ، از آن جمله می توان به بهترین بازیگر نقش دوم مرد ، گری سینسی ( فرمانده دن تیلور ) اشاره کرد .
* ترجه گفته ای از مادر فارست :
Life is like a chokolate box , you never can guess what you are going to get?!?!?
خب تا دو هفته دیگر مدارس در ایران باز می شوند و بچه های قد و نیم قد و نوجوانان پر شور و امیدوار به مدرسه می روند ... من هنوز هم دلتنگ آن روزها می شوم ... من مدرسه را دوست نداشتم ! مثل خیلیهای دیگر که به این مسأله اعتراف می کنند و یا صبورانه آن را در دل خود زیر خروارها محنت و حسرت پنهان می کنند ! شاید دوران مدرسه رفتن یکی از طلایی ترین دوران عمرم بوده است اما این اصلا معنایش این نیست که مدرسه برایم خوب بوده است ... قصد مقایسه امکانات و سیستم آموزشی مدارس ایران را با مدارس هیچ کجای دنیا ندارم اما هنوز و همیشه به فرهنگ موجود در مدارس ایرانی که به سختی و با شدت اعمال می شود اعتراض دارم !
وقتی هشت ساله بودم و در کلاس دوم دبستان درس می خواندم معلمی داشتیم به نام خانم کریمی که هر کجا هست امیدوارم خدا او را ببخشد ! خانم کریمی سمبلی از خشونت موجود در مدارس آن روزها بود ! روز اول که او با دو- سه ساعتی تأخیر سر کلاس ما آمد ، مدیر مدرسه مان برایمان توضیح داد که خانم کریمی سخت گیر است اما مهربان ... و ما در طول آن سال هرچقدر که زیر توهینها و کتکهای خانم کریمی طعم سخت گیریهایش را چشیدیم ، از خان مهربانی او بی بهره ماندیم ! ... خانم کریمی همیشه با داد درس می داد . او خوش خطی و دانستن جمع و تفریق و معنی کلمات تازه و شیوه خواندن ساعت را تواناییهایی بدیهی به شمار می آورد حتی اگر خودش در آموزش آنها لیاقتی نشان نمی داد ! و برای خواندن همین ساعت بود که به صورت ما سیلی زد ... نه سیلی که به صورت یک کودک می زنند ، سیلی که شاید راننده های سرویسهای خطی موقع دعوا به سر و صورت هم می زنند ... خانم کریمی عادت داشت بچه ها را تهدید کند که اگر درس نخوانند و یا نمره هایشان خوب نشود ، میخ بزرگی را کف پایشان فرو می کند و آنها را با استفاده از همان میخ ، وارونه از سقف آویزان می کند ! و فکر کنید روحیه بچه های هشت ساله ای که کتاب فارسی و ریاضی و علومشان را از ترس تنبیه این چنینی پیش چشمان خود می گرفتند چگونه بود ؟ همین خانم کریمی یک بار خط کش آلاله را محکم توی سر لیلای ریز اندام و عینکی کوبید جوری که خط کش از وسط نصف شد ... و فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟ لیلا موظف شد خط کش جدیدی برای آلاله بخرد ، چون کله پوک او باعث شکستن خط کش شده بود !!!! نمونه دیگر این که ... مادربزرگ افسون تازه فوت کرده بود ، برای همین هم افسون دائم عروسکهای میمون کوچکی را که با استفاده از آهنربا به هم می چسبیدند و مادربزرگ سالها پیش از سفر فرنگ برای او هدیه آورده بود ، همراه خود داشت . یک روز خانم کریمی این عروسک را توی دست و بال افسون دید و با عصبانیت عروسک را از افسون گرفت ولی هرچقدر تلاش کرد عروسک را پاره پاره کند نتوانست ، بنابراین عروسک را به بنفشه داد که همه می دانستند مدتهاست با افسون قهر است و گریه ها و التماسهای افسون هم فایده ای نداشت ! .. جالب این که اعتراضهای والدین هم اثری نداشت و مدیریت مدرسه و حتی آموزش و پرورش منطقه هم جانب همکار خود را می گرفتند و درخواستها بی نتیجه می ماند ...
بعد از آن بود که من تا ده سال بعد روز اول مدرسه را با جمله ناامیدانه ای در ذهنم آغاز می کردم : چرا باید مجبور باشم مدرسه بروم ؟ ... و نه ماه این جمله هر روز در مغزم تکرار می شد . به خصوص آن روزهایی که در مدرسه راهنمایی یک باره ناظم و معلم پرورشی می آمدند سر کلاس و کیفها و جیبهایمان را می گشتند که مبادا عکس و نوار و مجله همراهمان باشد ... آن روزهایی که معلم ریاضیمان به خاطر هر تمرین حل نکرده مادرمان را احضار می کرد و مادرهایمان پاهایشان تاول زده بود بس که راه مدرسه و خانه را مرور گرده بودند ... آن روزهایی که مدیر مدرسه مان در نهایت سنگدلی و توی حیاط توی سر یک یک بچه هایی کوبید که از شیب ساخته شده روی راه پله های زیرمین مدرسه بالا می دویدند و با هیجان سر می خوردند پایین ... آن روزهایی که معلم پرورشیمان توی حیاط دنبال بچه ها می دوید تا آنها را به زور برای نماز خواندن به نمازخانه ببرد ... و یا در دبیرستان ... روزهایی که در همان بدو ورود به حیاط مدرسه یک یکمام را بو می کشیدند که مبادا عطر زده باشیم ... در خیابانها مأمور می گذاشتند که مبادا با پسر ها حرف بزنیم ... همه آن روزهای سرد که مجبورمان می کردند توی صفهای طولانی از جلو نظام بگوییم و از سرما بلرزیم و به برنامه صبحگاهی گوش بدهیم ... همه آن روزهایی که توی مانتوهای تیره و مقنعه های تنگ سیاه گم می شدیم و حق پوشیدن جوراب سفید و کفش رنگی و کاپشن رنگ روشن و ... را نداشتیم ... همه آن روزهایی که لهمان کردند و بعد ازمان پرسیدند : می خواهی در آینده چه کاره بشوی ؟؟!؟!
با این همه نمی توانم با سیاهی بگویم همه همین بوده است : نه ... من خاطرات خوبی هم دارم ... مثل کلاس سوم دبستان که خطاطی را یاد گرفتم وبا خودنویس دوران دبیرستان بابا خوشنویسی می کردم ( و یک روز آن را شکستم و بابا آن را پس گرفت !!! ) ... مثل کلاس پنجم که توی مسابقات نقاشی استان مقام سوم را آوردم ... مثل همه آن چیزهای خوبی که توی کلاسهای علوم و حرفه و فن یاد گرفتم ... مثل همه دوستان خوبی که داشتم و دارم : آزاده یوسفی ، نرگس بخشی ، افسون خادم ، روشنا فرح هشتجین ، لیلا مدیری ، ترانه تابنده ، شیما مزلقانی ، سمیه جوانی ، آزاده تهرانی ، شیلا ملاحی ، فرناز امیری ، آرتمیس عبداللهی ، مریم کیانپور ، هانیه نجفی ، مریم محقق منتظری و ... بانو !
شخصیت جودی ابوت یکی ز آن شخصیتهایی است که قدرت همزادپنداری عجیبی را در آدمی بر میانگیزد . این مساله به خصوص در میان دختران جوان و نوجوان فراگیری بیشتری دارد .
جودی آبوت ، قهرمان اصلی داستان معروف بابا لنگ دراز ، نوشته جین وبستر ( 1916-1876 ) است که در اوایل قرن بیستم میلادی در ایلات متحده زندگی می کند .
کارتون انیمیشنی بابا لنگ دراز در سال 1990 توسط یوکوتا کازویوشی ، در ژاپن و در 40 قسمت ساخته شد و در فرانسه ، ایتالیا ، آلمان و اسپانیا پخش شد . استقبال از این سریال کارتونی به نحوی بود که به زودی اکثر شبکه های تلویزیونی دولتی به پخش ان روی آوردند . پیشتر نیز در سال 1955 کمپانی فوکس قرن بیستم فیلم سینمایی بابا لنگ دراز را با بازی فرد آستیر و لزلی کارون ساخته بود .
جودی دخترک نوجوانی است که تا 18 سالگی در نوانخانه تاریک و کثیف و فرسوده ای با وضعیتی اسفناک زندگی می کند . هیچ چیز در این نوانخانه مطابق میل او نیست . روحیه اطرافیانش ، سر و وضع ظاهری آنها ، رویاها و حتی کابوسهای جودی . با این همه او می کوشد با بهره گیری از قوه خلاقه ذهنی اش زندگی رویای و آرامتری را در پیش بگیرد . هر چند که گاهی اوقات - اکثر اوقات - چنگال سیاه واقعیت چهره رویاهای او را می خراشد . هنگامی که جودی 18 ساله می شود ، یکی از اعضای هیات امنای نوانخانه که ظاهرا درامور خیر ید طولایی دارد ، حاضر می شود هزینه تحصیل جودی را در یک شبانه روزی مجلل که مخصوص خانواده های مرفه ایالات متحده است ، بپردازد . نام این مرد جوان و خیر جان اسمیت است که از آنجا که مغز و اندیشه دختران را فاقد ظرفیت پیشرفت می داند ٬ تا کنون تنها به تحصیل پسران یتیم کمک می کرده ، اما با خواندن انشایی از جودی تحت تاثیر قرار می گیرد و تصمیم می گیرد امکانات عالی برای پیشرفت در اختیار جودی قرار دهد . اما با یک شرط : جودی باید به طور دائم او را در جریان وضعیت درسی و پیشرفت خود قرار دهد . جودی این ماموریت را با استفاده ار نامه انجام می دهد اما نامه های او کمتر شبیه به نامه هایی است که مدیونی به ولی نعمت خود می نویسد . او جان اسمیت را ( که اکنون از سوی جودی بابا لنگ دراز لقب گرفته ) پدر و دوست نزدیک خود می داند و برای او نامه هایی سراسر خصوصی و پر از حرف و حدیث می نویسد . نامه هایی که هیچ وقت جواب ندارند ...شخصیت جودی نمادی از طبقه زیرین جامعه امروز امریکا ( یا هر کجای دیگر دنیا ) ست که با بهره گیری از امکانات همسان در مقابل طبقات بالایی جامعه قرار می گیرد . او در ابتدا گیج و سر در گم و اندکی ناآسوده است . اما ویژگی منحصر به فرد او همواره نجاتش می دهد : سادگی بیش از حد . چنانکه در نوانخانه هم سادگیهایش منجر به آفرینش رویاهایی می شدند که از حقایق نجاتش می داند . جودی در مقابل وقایع غیرمنتظره و اموری که قادر به پیش بینی آنها نیست ، واکنشهایی کاملا طبیعی و باور پذیر دارد و همین امر او را درموقعیتی قرار می دهد که حتی برای کسانی که مشکلات او را ندارند ایجاد همذات پنداری و همدردی می کند . دردسرهای او با هم اتاق شدن با جولیا پندلتون مغرور و پولدار و سالی مک براید رشد کرده در اشرافیت و تمول افزایش می یابند ، اما در این میانه ، جودی حتی لحظه ای فکر بازگشت به عقب و یا حتی اعتراف به آنچه که واقعا هست را نمی کند . او با تمام سادگی اش رویاهایش را حفظ می کند ، با آرزومندی به عموی عجیب و غریب جولیا - جرویس پندلتون جهانگرد و الکی خوش - دل می بندد و علی رغم شرایط ناهنجار عینی ذهنش را از تصاویر خوشایندی که در قلبش جان می گیرند ، انباشته می کند و سرانجام رویاهایش او را رهایی می بخشند .جودی اگرچه کابوسهای زیادی در زندگی دارد اما با رویاهایش زندگی می کند . ... البته نمی توان از این نکته گذشت که در فیلم انیمیشنی بابالنگ دراز ، ویزگیهای بصری جودی نیز تا حد زیادی به کمک شخصیت دوست داشتنی و ناآرام جودی آمده اند . دخترک نه چندان زیبا اما معصوم و بانمکی با دو شاخه موهای بافته شده بی ظرافت و چشمان گشاد و اندام لاغر و استخوانی که همواره با دهان باز و نگاه حیران به پیرامون خود می نگرد ...
بد نیست بدانید از نظر بسیاری منتقدان داستان بابا لنگ دراز بیانیه ای فمینستی علیه نابرابری امکانات پیشرفت و تحصیل در جهان تلقی می شود . به خصوص آن که در سرتاسر داستان آشکارا نمونه هایی از اعمال نفوذ بابا را برای شکل دادن به شخصیت جودی - آنگونه که خود می خواهد - می بینیم اما این چیزی از فانتزی موجود در داستان نمی کاهد ٬ آنقدر که به بارها و بارها دیدن و خواندن می ارزد !


