تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

  خیلی دنبال عکس یا طرحی از حسنی لوبیای سحر آمیز گشتم اما پیدا نکردم ...

همه ما ( شاید ) با حسنی و لوبیای سحر آمیز از کودکی آشناییم . البته من بزرگتر که شدم ، هرچقدر در اطرافم از دیو و دلبر و سیندرلا و زیبای خفته شنیدم ، کمتر اثری از حسنی غمگین دوران کودکی ام دیدم . اما حسنی دل بسته به خانم حنا همیشه برای من خاطره انگیز و حزن آور بوده است !

نمی دانم قدمت حسنی بیشتر است یا جک و لوبیای سحر آمیز ، اما حتی اگر حسنی ساده و غمگین و کوچک با آن پلکهای مورب و موهای فرفری بیرون زده از زیر کلاه و پیژامه راه راه و جلیقه چوپانی ، یک گرته برداری تعمدی از شخصیت جک در داستان جک و لوبیای سحر آمیز باشد ، باز هم حسنی و قصه غصه اش برای من زاویه های غمبار و نوستالژیکی دارند که باعث می شود حسنی را با جک غربی در یک کفه ترازو نگذارم .

حسنی اسیر کاسه چه کنمهای جامعه ایرانی است . مانند همه همآلان وطنی اش زود بزرگ شده ، آنقدر که حالا در کودکی مرد خانواده است و اداره تنها سرمایه خانواده - گاو ماده ای که حسنی او را خانم حنا نامیده - بر عهده اوست . اما روزی که حکم به فروش خانم حنا داده می شود ، کسی پی جوی احساسات حسنی نیست . کسی به خاطرات و روزگار خوش حسنی با خانم حنا فکر نمی کند و اینکه حسنی که خانم حنا را با ذرات وجود خود پرورش داده ، امروز باید او را به تیغ جلاد بسپارد ... حسنی اما بیش از این دلبسته رویاست ... مثل همه کودکان ایرانی که در رویا پا به دنیا می گذارند ، در رویا رشد می کنند و در رویا بزرگسال می شوند ... خانم حنا را به بهای چند لوبیا به پیرمردی می دهد که چهره خانم حنا را زیر آن همه زرچوبه که حسنی برای مریض احوال جلوه دادن او به سر و صورتش مالیده ، باز می شناسد و طالبش می شود و به حسنی وعده می دهد که این لوبیاها تو را ثروتمند می کنند ...

حسنی مثل همه کودکان زیبادل وطن ، جرأت آن را دارد که از لوبیایی که یک شبه در باغچه خانه تنه می دهد و به آسمان می رود بالا برود و به دنیای افسانه ها دست پیدا کند . این شاید همان ریسمانی است که او را از بند واقعیتهای تلخی که در شأن روزهای خوش و افسونگر کودکی نیست می رهاند و می رساند به آنجایی که حسنی می تواند حتی در مقابل افسانه دیو ادمخوار نترسد و مرغ تخم طلا را برای مادر سوغات بیاورد ... آیا می شود ؟ آیا این دغدغه همه کودکان وطنم نیست ؟ بالا رفتن از ریسمانی که تو را از واقعیت به خیال می کشاند به بهای اندک و سینه سپر کردن در برابر همه آن چیزهایی که مادر و خانواده و عشق را مورد تهاجم قرار می دهد و یافتن راهی که همیشه همه چیز زیبا و جاودان بماند ... رویای کودکی ...

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:28 | لینک  | 

 

                          پاییز!

یک روز پاییزی دیگر ... مدرسه زبان تازه تعطیل شده . به استقبال یک هفته تعطیلات پاییزی می رویم . مهرنگ اما سر کار باید برود . هفته دیگر باید سرم از لاکم بیرون بیاورم و وارد زندگی شوم . نمی دانم با کی و چی لج کرده ام ؟ آنقدرها هم سخت نیست بودن در گردونه دور گردن . من سخت می گیرمش مثل همه آن صبحهایی که چشم باز می کنم و نمی دانم باید برای چی بیدار شوم ؟ ... تصمیم دارم تا مرکز شهر قدم بزنم . با مهرنگ توی ایستگاه قطار قرار دارم تا با هم به خانه برویم . هوا زیاد سرد نیست . نسیم ملایمی می وزد که با خود بوی خزان زیبا را می آورد . آخ که من چقدر این فصل نازنین را دوست دارم ! فصل زنده شدن من است . جان می گیرم انگار از این همه زردی و سرخی . چه کسی گفته این تغییر لباس کائنات و برهنگی عروس زیبای طبیعت نشانه مرگ است ؟ من که جزء به جزء آماده شدن برای یک میهمانی باشکوه را می توان لمس کنم . اینجا پاییز هم عجیب است . یک لحظه هوا صاف و آفتابی است و یکباره آسمان پوشیده از ابر می شود . نم نمک باران می گیرد ... باید قدم بزنم . باید راه بروم . هر پاییزی می تواند آخرین پاییز آدمی باشد . نمی خواهم این " شاید " پاییز آخر را از دست بدهم . مثل همه آن پاییزهایی که با آیدای کوچک محبوبم از آتلیه پیاده تا خانه می آمدیم و گاهی خسته می شدم و با خودم فکر می کردم شاید سال دیگر مهمان پاییز زیبای تهران نباشم و حالا میزبانم عوض شده است ... باران نم نمک رگبار می شود حالا ... گویی کسی پنبه خیس آسمان را در هم می فشرد . باران بی امان به زمینیان هجوم می آورد . خیابان از مردم خالی می شود . رهگذران زیر دستهای گشوده تندیس هانس کریستین اندرسون و در پناه سایه بانهای فروشگاهها با لبخندی خیس ، باران را نظاره می کنند . اندک اندک آرام می گیرد این شوخی پاییزی . مردم دوباره وسط خیابان پیدایشان می شود . شلوارم از مچ تا بالای زانو خیس باران شده . از چتر قرمزم آب چکه می کند و موهایم مثل دسته ای کاه در هم رفته . دوباره راه رفتن پیش می گیرم . این راه را بارها رفته ام . چشمان جستجوگرم راه تازه ای می جوید انگار . دوست دارم از خط قرمزی که هر روز ازخانه مرا به مدرسه می رساند و دوباره از مدرسه به خانه باز می گرداند بیرون بزنم . می پیچم توی یکی از خیابانهای فرعی . اینجا توی خیابانهای فرعی فقط خانه هست و باغچه . باغچه های زیبایی که تا دیروز پر گل و چمن بودند و حالا رنگ زیبای پاییز را به خود گرفته اند . گلهای سبک سر با آن پیراهنهای رنگارنگ در آغوش باد و باران رقصیده اند و حالا خمار و پریشان روی تن باغچه لم داده اند و خواب شیرین تابستان را در یک بعد از ظهر نمناک پاییزی می بینند . چه خیابان زیبایی ... پر از درختهای حرس شده بلوط وحشی و بوته های آلوچه که دورتادور باغچه ها را صفا داده اند ... شیروانیهای رنگارنگ و ناودانهای پر سر و صدا . درختهای سیب و به سر خم کرده زیر قدم پاییز ... باید راه بروم و هوا را بو بکشم . بوی چمن باران خورده و خیابان خیس . لباسهای نمناک چسبنده ، صدای چک چک آسمان ، نسیم بی امان توی این سرزمین مسطح بدون کوهستان ! باید راه بروم و با پاییز حرف بزنم ! باید مواظب حلزونهای خواب آلود باشم که مست از بوی باران خانه شان را به طبیعت کشانده اند و با سستی روی سنگفرش لغزنده پیاده رو می خزند . باید مواظب خرگوشها باشم که وقتی از درون بوته های شمشاد بیرون می پرند تا چمن باران خورده را بجوند ، از دیدنم نترسند ... باید مواظب سارها باشم که نزدیک سطح زمین پرواز می کنند و از آدمها نمی ترسند ... باید مواظب احساسم باشم ... یاد آن روز شلوغ می افتم ... هشتم آذر بود انگار ... هشتم آذر سال ۱۳۷۶ ! دانشگاه بودم . کلاس مبانی جامعه شناسی داشتیم با استاد شهریاری ... تیم ملی ایران و تیم ملی استرالیا بازی داشتند و هری کیول به دروازه ایران گل زده بود . بچه ها بازی را از تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید بوفه دانشگاه می دیدند و ما در کلاس درس بودیم . یک فریاد دسته جمعی و یک بار دیگر ... ایران مساوی کرده بود . بازیهای مقدماتی جام جهانی ۱۹۹۸ امریکا ... ایران به جام جهانی رفته بود . مردم ریخته بودند توی خیابانها و راهها مسدود بود . نه اتوبوسها حرکت می کردند و نه تاکسیها پیدایشان بود . ماه شعبان بود به گمانم . روزه بودم . از دانشگاهمان که جنب بیمارستان بوعلی بود تا حوالی عباس آباد که خانه مان آنجا قرار داشت پیاده آمدم . پاییز بود و هوای سرد و نم نمک بارانی ... خسته شده بودم و توی دلم عابدزاده و خداداعزیزی و علی دایی را ناسزا می گفتم . رسیدم خانه ... مامان بربری داغ گرفته بود و سفره را برایم چیده بود ... از آن روز تا حالا راه رفتنهای طولانی عادتم شده ... پیش از آن هم یک بار با بانو از میدان هفت تیر تا میدان تجریش را پیاده رفته بودیم برای زیارت امامزاده صالح ... یادش هست حتما ! ۳۱ اردیبهشت ۱۳۷۶ ... دو روز مانده به انتخابات ! ... راه را گم کرده ام انگار . نمی دانم کجا هستم . فقط جلو می روم تا یک خیابان اصلی پیدا کنم و از روی تابلوی ایستگاه اتوبوس بفهمم در مسیر رسیدن به ایستگاه قطارها هستم یا در خلاف مسیر ؟!؟!؟ با دیدن تابلوی دنسک بانک در کنار فروشگاه بست ، می فهمم به مسیر همیشگی ام باز گشته ام ... پس باید دوباره خودم را گم کنم ... این بار از کدام جهت ؟

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 16:49 | لینک  | 

                    آدرین برودی در نقش ولادک اشپیلمن ( پیانیست )

    

"همگی در انتظار قطاری بودیم که قرار بود مار ا به اردوگاهای کار اجباری نازیها ببرد . در یک لحظه پسرک نوجوانی راهش را از میان جمعیت به سوی ما باز کرد . او یک جعبه شکلات همراهش داشت که با ریسمانی آن را به گردنش آویخته بود . پسرک شکلاتها را با قیمت بسیار بالایی می فروخت و هیچ یک از ما نمی دانستیم که او با پول آنها چه کار می تواند بکند ؟ ما آخرین تفریح کوچکمان را با کمک هم شکل دادیم . یک کارامل خریدیم و پدر به وسیله چاقوی کوچک جیبی اش ، آن را به ۶ قسمت کرد و به هر یک از ما داد ... این آخرین غذایی بود که در کنا ر هم خوردیم !"

بسیاری با نقل بالا آشنا هستند . لااقل تصویری از آن را در فیلم سینمایی پیانیست ( رومن پولانسکی ) دیده اند ، اما بد نیست بدانید این خاطره حقیقی پیانیست مشهور لهستانی ، ولادیسلاو اشپیلمن ، از آخرین روز بودن در کنار خانواده اش است که در کتاب " مرگ یک شهر " آن را نقل می کند .

ولادیسلاو اشپیلمن (۱۹۱۱-۲۰۰۰) آهنگساز یهودی در سونوویس لهستان به دنیا آمد. او یکی از معدود بازماندگان اردوگاههای مرگ نازیهاست که پس از شکست آلمان و پایان جنگ ، خاطرات دردناک قتل عام روسها ، لهستانیها ، اوکرایینیها ، لیتوانیاییها و یهودیها را توسط ارتش نازی در کتاب " مرگ یک شهر " نقل کرد که در چاپهای بعدی به " پیانیست " تغییر نام داد والبته رومن پولانسکی کارگردان نیز آن را در قالب فیلم در آورد ...

بد نیست اشاره کنم که علاقه من به شخصیت ولادک ( ولادیسلاو ) اشپیلمن ، کاملا شخصی و درونی است و در قالب توجیهات و اصول روانشناسی و هنری نمی گنجد ( مثل علاقه من به شخصیت اسکارلت اوهارا ! ) من ولادک اشپیلمن را از آن جهت تحسین می کنم که به مثابه بسیاری از ما هرگز در بند قهرمان شدن و نام و آوازه درکردن نیست ، اما سرنوشت او به قسمی رقم می خورد که در ردیف قهرمانان پرآوازه جنگ جهانی دوم قرار می گیرد . او از همان ابتدا تنها به پیانو و نواختن دل خوش دارد . اولین سکانس فیلم با تصویر کردن آخرین اجرای زنده او در رادیوی رسمی ورشو که همزمان با اولین حمله جدی نازیها به این شهر است ، آغاز می شود . هر چه جلو تر می رویم نقش موسیقی و پیانو را در زندگی ولادک بیشتر و پر رنگ تر می بینیم . موسیقی او را با دخترک دلربایی آشنا می کند که ولادک به او علاقمند است . اندکی بعد زمانی که نازیها شهر رااشغال کرده اند ، فروش پیانوی شخصی ولادک ، خانواده را از گرسنگی نجات می دهد . در زمان زندگی تبعیدی در گتو ، پیانو نواختن ولادک در یک رستوران یهودی خرج خانواده را تأمین می کند . در دوران زندگی پنهانی در شیروانی مقر نازیها در ورشو نیز این نوازندگی ولادک است که دل افسر آلمانی را به ترحم می آورد و جان او را نجات می دهد . در تمام فیلم شاهد هستیم که با همه رنجها و مرارتهایی که ولادک می برد و تصاویر مخوف و دردناکی که از نظر می گذراند ، او تنها دو بار می گرید . یک بار زمانی که خانواده اش را به اردوگاههای مرگ نازیها می برند و بار دوم زمانی که او پس از نواختن پیانو برای افسر آلمانی ، در همان اتاقک زیر شیروانی با صدای بلند گریه می کند و گویی خاطرات پژمرده دوران گذشته را می کاود ...

همانطور که گفتم ، از نظر من ولادک اشپیلمن فیلم پیانست یک قهرمان جنگ نیست ! قهرمان صبر شاید اما قهرمان جنگ ؟!؟ او در تمام مدتی که نازیها در صدد حمله به ورشو هستند و یا دوران زندگی در گتو ، هیچ چیز از جنگ نمی داند ! او مثل خواهران و برادرش، اخبار جنگ را مرور نمی کند و چنانکه می بینیم ، این دیگرانند که او را در جریان اخبار و وقایع قرار میدهند . او هرگز مانند دوستان و همرزمانش برای پیروزی و آزادی ایدئولوژی و ترفند نمی تراشد و ترجیح می دهد آنقدر صبر کند که روزی دوباره انگشتانش شاسیهای پیانو را لمس کنند . هر چند که بیدارانه از پشت پنجره ای که میان رویاهای او و وقایع دهشتناک جنگ فاصله می اندازد ، برای همه از دست رفته ها "آه " می کشد !

زیبا ترین سکانسی که از فیلم پیانیست به یاد دارم ، صحنه ای است که ولادک در یکی از همان آپارتمانهایی که او را تا آینده حفظ می کند ، نوای موسیقی را که از آپارتمان جنبی می آید ، مستانه گوش می دهد و به ناگاه و علی رغم توصیه دوستانش که به او خاطر نشان کرده اند که نباید در مدت زندگی در این آپارتمان سر و صدایی تولید کند ، شروع به نواختن پیانوی خاک گرفته ای می کند که در گوشه ای از اتاق نشیمن جای دارد . اما زمانی که در نمای نزدیک ، انگشتان ولادک را می بینیم ، متوجه می شویم که سر انگشتانش با شاسیها فاصله دارند و او تنها در خیالش ، پیانو می نوازد !

اما چرا " رومن پولانسکی " فیلم پیانیست را ساخت ؟

- رومن پولانسکی تنها دو سال پیش از شروع جنگ جهانی دوم به همراه والدینش ، از فرانسه به زادگاهش در لهستان بازگشت . پدر و مادر پولانسکی از جمله کسانی بودند که به اردوگاههای مرگ نازیها فرستاده شدند ، اما خود رومن با کمک پدرش موفق به فرار از گتو شد و از این سفر وحشتناک بازماند . مادرش زیر آزار و شکنجه نازیها در همان اردوگاه درگذشت و رومن نیز باقی عمرش در طی جنگ جهانی دوم را در گوشه پرتی از لهستان به زندگی با یک خانواده کاتولیک گذراند . سرانجام نیز در سال ۱۹۴۵ ، پدر و پسر یکدیگر را باز یافتند .

بد نیست بدانید فیلم سینمایی پیانیست توانست ۳ جایزه ویژه فستیوال اسکار را از آن خود کند :

۱- جایزه بهترین کارگردانی برای رومن پولانسکی

۲- جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد برای آدرین برودی

۳- جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی به زبان انگلیسی برای میتزی کانلیفه

                          ولادک اشپیلمن

                       ولادک اشپیلمن به همراه دو نوه اش

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:53 | لینک  | 

از پشت پنجره به پاییز چشم می دوزم ... یک سال دیگر ... یک پاییز طلایی و سرخ . باز هم آمده از راه ... بی هیچ و با همه چیز ...

بسم الله النور
بسم الله نور النور
بسم الله نور علي نور

مامان گفت یک لیوان برنج بس است ، و یک لیوان و نصفی شکر شاید هم بیشتر ... بستگی به ذائقه آدم دارد .

امسال سفره افطار مامان خیلی کم مشتری است . مرجان که طفلک معصومش را به سینه می چشباند و مژگان که در انتظار مسافری است که راهش آنقدر دور است که با آنکه چند ماهی است راه افتاده ، چندماه دیگر از راه می رسد ... و من که اینجا پشت پنجره به غریبانه ترین پاییز شرقی ام چشم دوخته ام ... می ماند ساحل ... سر افطار که همه بی حوصله بودند و در انتظار " الله اکبر " محکم روی پاهای یکی یکیمان می کوبید و می گفت : منو دعا کنین ! یادتون نره ! منو دعا کنین ... " عادت دیگری هم داشت ... وقتی سر تشهد و سلام نماز بودیم ، چادر را از رویمان کنار می زد و صورت گرد و سفیدش را جلو می آورد و بلند می گفت : " مژده منو دعا کن ! ... یادت نره ! همین الآن ! "

می دانم مژگان امسال روی مبلهای اتاق نشیمن می نشیند و با حسرت به سفره افطار که در اتاق پذیرایی پهن است چشم می دوزد و با التماس می گوید : " مامان منو دعا کن ! "

بسم الله الذي هو مدبر الامور
بسم الله الذي خلق النور من النور

زعفران سائیده ندارم . هونگ کوچک برنجی را که ساحل از زنجان برایم اورده بود ، بیرون می کشم . یک حبه قند و قدری زعفران . هاون کوچک را روی رشته های سرخ زعفران می غلطانم ... رشته ها در هم می غلطند و خرد می شوند ... آسمان ابری است ... طهیرا دخترک مهربان پاکستانی قول داده برایم اس . ام . اس . بزند و وقت اذان را به افق اودنسه یاد آوری کند ... دو ماه است هر هفته جلسه قرآن می گذارد ...

مرجان شاید هنوز هم مثل آن روزها ، بعد از اذان ، اول نماز می خواند .بدون آنکه لقمه ای نان به دهان بگذارد یا جرعه ای آب به لب بزند ... صدای اذان که بلند می شد ، غیبش می زد . نماز می خواند و بعد می آمد سر سفره ... امسال نمی دانم دردانه کوچکش مجال می دهد ؟ مامان معده درد داشت ... اما روزه می گرفت . هر چه می گفتیم به خرجش نمی رفت ! نه استراحت می کرد ، نه خواب داشت . برای یک ایل گرسنه افطار آماده می کرد . همیشه برایم خامه عسلی می خرید و خرمای تازه . می ترسید جان بدهم از فرط لاغری ...

الحمدالله الذي خلق النور من النور

مهرنگ خلال بادام وپسته را از فروشگاه افغانیها خریده و گلاب ربیع را از فروشگاه عربها ... خلال بادام را توی برنج له شده می ریزم ... وشکر ... مهرنگ شیر برنج دوست ندارد . عاشق شله زرد است که زعفرانش زیاد است ... کم کم قوام می گیرد این دست پخت ناشیانه ما ...

بابا روزه می گرفت ، اما سیگار هم می کشید ! می گفت به این یک شرط روزه می گیرم ! و خدا هم شرطش را حتما" قبول کرده بود ... می نشست کنار سفره و به عادت بچگیهایمان تکه های کوکوی سیب زمینی و تربچه و نان را توی بشقابهایمان پرت می کرد و داد می زد : سوسک ! و مژگان گاهی لجش می گرفت و عصبی می شد ..

و انزل النور علي الطور
في کتاب مسطور
في رق منشور


آسمان رعد می زند ... بوی گلاب خانه را برداشته . توی هوا می پیچد و در خودش می لولد و پایین می آید . اینجا می توانند به خاطر پیچیدن بوی غذا توی راهروهای مشاع ، پلیس خبر کنند ... اما نمی کنند . اینجا از آش رشته های خوشمزه نذری خبری نیست و هلیمهای پر دارچین !

گفتم هلیم ... از دامادها هم بگویم ... جعفر ، همسر ساحل ، انگار تا دنیا دنیاست باتری شوخی اش تمام نمی شود ! با آن چشمهای گرد و خوشحال ، لقمه ها را به دهان می گذارد و شوخی می کند و به مزاح می پرسد که چرا دیگران اینقدر توی لکند ؟ از کوکوی سیب زمینی تعریف می کند و زولبیا و بامیه می خورد . مامان بزرگترین کاسه آش رشته را برای او کنار گذاشته ...

بقدر مقدور علي نبي محبور الحمد الله الذي هو بالعز مذکور

رشته آش نداریم . رشته آشهای فروشگاه عربها نم کشیده بود . اینجا مثل شمال است . همه چیز زود نم می کشد . شیشه کشک که به ته یخچال چسبانده بودمش ، یخ زده ! برچسبش کنده شده و لابه لای یخهای یخچال مانده ... از دور هم می شود دید : کشک کامبیز ! ... برنجهای سفید و له شده می جوشند . توی کتری برقی آب می ریزم و روشنش می کنم ...

افشین ، شوهر مرجان ، تمام روز را می خوابید . سر دردهای میگرنی گاهی به سراغش می آمدند . شالی به سرش می بست و کشان کشان خودش را به سفره می رساند . مرجان هم حتما" چیزی برای افطار آورده بود . بورانی بادمجانی ، کتلتی ، سوپی ... مهدی ، شوهر مژگان کمی بدغذا بود . اما هلیم دوست داشت . هلیم نذری می گرفت با گوشت فراوان و بین ما تقسیم می کرد . به من می گفت تا حالا کسی را ندیده که هلیم را بدون شکر بخورد !

و بالفجر مسهور
و علي السراء و الضراء مشکور

آب جوش را می ریزم توی کاسه زعفران . زعفرانهای سرخ ، آب رارنگ طلا می کنند ... زعفران آب کرده را می ریزم توی برنجهای در حال قل قل زدن ... شله زرد را هم می زنم . بوی ماه رمضان می آید . از قبل توی خرماها مغز گردو گذاشته ام و رویشان پودر نارگیل ریخته ام که مهرنگ دوست دارد . باید چای هم دم کنم . وقت هست هنوز . اینجا یک روز روزه گرفتن ۱۴ساعت طول می کشد ... کاسه های کوچک آبی را از کابینت بیرون می آورم . مهرنگ دوست دارد شله زرد را در کاسه های کوچک بخورد . می گوید وقتی کاسه های بزرگ نیم خورده می ماند توی یخچال ، آب می اندازد و معده اش را اذیت می کند ...

مژگان دوست دارد دم اذان اسماءالحسنی بشنود . می زند شبکه دو ... بوی رمضان می آید ...

توی اینتر نت هرطرف دنبال جایی می گردم که اذانی پخش کند یا ربنایی بگوید . مهرنگ یادش رفته Real Player نصب کند . هیچ یک از شبکه های رادیویی را نمی شود شنید ...

حالا حتما توی خانه بابا و مامان همه دمقند . می دانم یاد من افتاده اند ... توی فرودگاه گریه نکردم ٬ اما کسی از بعدش خبر ندارد ... خودم هم نمی دانم بعدش چه بر سرم آمد ...

صدای تواشیح خوانی انگار از همین نزدیکی می آید ... مگر ممکن است ؟ ما همسایه مسلمان نداریم ! صدای موبایلم را می شنوم . برایم اس. ام . اس . آمده . طهیراست ... با حروف انگلیسی برایم نوشته : ایفطار وکت ( وقت افطار ) ... موجداه ! کبول ! ( مژده قبول )

و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين

سفره ام آماده است . اما تنهایم . رمضانم بوی رمضان ندارد . گرسنه نیستم . چیزی نمی خواهم . می خواهم سرم را توی زانوهایم فرو ببرم و اشک بریزم .

در خانه باز می شود . قد و قوراه مهرنگ چهارچوب در را پر کرده . منحنی شاد لبخندش ، گردی برجسته گونه هایش را به هم پیوند داده . هوا را بو می کشد و با شیطنت می گوید : اگه راست می گی شله زرد من کو ؟

وقت افطار است ...

وقت افطار است ...

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:36 | لینک  |