تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

سلام ! ... يك ارور كوچك ! يك بي تفاوتي حقير ! يك خاموشي بدون روشني ! يك هارد كامپيوتر نازنين مهرنگ را سوزاندم ، ويندوز عزيزش را پاك كردم و مقادير معتنابهي از فايلها و برنامه ها و از همه مهمتر رنكهايي را كه در بازيهاي مورد علاقه اش به دست آورده بود ، پراندم تا ياد بگيرم گاهي ارورهاي كوچك مي تواند به فاجعه هاي بزرگ ختم شود ... اين از اين !

مهرنگ خواننده دائمي وبلاگ من نيست اما از آنجا كه عمر سر و كار داشتن او با ارتباطات الكترونيكي ، بيش از عمر اينترنت اكسپلورر است ، هميشه پيشنهادات خوبي مي دهد . اين بار چند طرح خوب براي نوشته هايم داده كه يكي يكي و بسته به موقعيت درباره آنها مي نويسم . اين مطلب يكي از آنهاست :

بعد از ظهر ها كه مهرنگ از سر كار و من از مدرسه برمي گرديم ، مهرنگ كيف كوچكي را كه ظرف غذايش را در آن مي گذارد به من مي دهد و كوله پشتي عظيم الجثه و سنگين مرا به دوش مي كشد . تمام راه صحبت از اين است كه توي اين كوله پشتي 15 كيلويي چيست كه يك آدم ريزه 43 كيلويي را وادرا مي كند هر روز آن را با خود اين طرف و آن طرف بكشد . موضوع وقتي خنده دار تر مي شود كه اين آدم فسقلي بخواهد خريد هم بكند . آن وقت اين درشت اندامهاي دانماركي چنان به او خيره مي شوند كه انگار پهلوان پنبه محل را ديده اند ... مهرنگ هر بار كلي سر به سرم مي گذارد و دستم مي اندازد و عاقبت با خود عهد مي كند كه وقتي رسيديم خانه ، محتويات كيفم را بيرون بريزد تا ببيند "‌ آن تو چه خبر است ؟" ... اما هر بار يادش مي رود !!!!! ... حالا من به حس وفاداري و براي كمي تغيير فضاي وبلاگ و اينكه شما دوستان فكر نكنيد من خيلي آدم غمگين و يكنواختي هستم ، همه آن محتويات را اينجا مو به مو مي آورم . اما يك عهد ! اگر دوست داشتيد شما هم در بخش كامنتها اين كار را بكنيد . محتواي كيف دستي ، كوله پشتي ، سامسونيت ، كيف مدرسه يا حتي جيبتان را صادقانه بگوييد ... كامنت دوني اين وبلاگ متعلق به شماست و هر چقدر مي خواهيد فضاي آن را به خود اختصاص دهيد ... بگذاريد كمي جدي نباشيم !

محتويات كوله پشتي من :

1- كتاب زبان

2- بالك كاغذ

3- ديكشنري دانماركي به فارسي

4- ديكشنري فارسي به دانماركي

5- جزه ترمهاي قبل

6- جزوه نحوه پرداخت ماليات در دانمارك

7- جزوه حقوق زن و خانواده در دانمارك

8- كيف پول حاوي :

15 هزار تومان ايران

پول دانماركي

كليه كارتهاي شناسايي كه در ايران داشتم

كليه كارتهاي ويزيت ايراني و خارجي كه دارم

عكس خودم و مهرنگ

پول خرد

يك قرآن كوچك جيبي

دگمه

قبض تلفن خانه پدري

9- كيف لوازم آرايش حاوي :

يك رژلب

يك شيشه عطر كوچك

آيينه

نخ و سوزن

چسب زخم

قرص مسكن

كش سر

دستمال كاغذي

10- چتر تاشو

11- بطري اب

12- اسپري بدن

13- كلاه بافتني

14- دستكش

15- كيف كوچك كارتها حاوي :

كارت كتابخانه

كارت بيمه خدمات درماني

كارت خودپرداز بانك

كارت تخفيف فروشگاهي نزديك خانه مان

16- شش خودكار

17- دو روان نويس

18- دو مداد معمولي

19- دو مداد نوكي

20- دو بسته نوك مداد

21- دو پاك كن

22 - يك تراش

23- دفتر طراحي

24- مدادرنگي 24 رنگ

25- 12 مداد طراحي

26 - زغال طراحي

27- جهار مداد كنته

28- دو محوكن

29- پاك كن خميري

30- سنباده محوكن

31- كتاب داستان كوتاه به زبان دانماركي

32- ديكشنري ديجيتال

33- گوشي موبايل

34- كارت اتوبوس

35- چراغ قوه

36- اسپري فلفل

37- چندين كاتالوگ ...

شما چطور ؟

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 17:29 | لینک  | 

هوا کمی سرد است ، اما نه آنقدر که بچه های پر شور و نشاط اروپایی از کلاس بیرون نزنند و قهوه ای ننوشند و سیگاری دود نکنند و هوایی نخورند ...

توی کلاس تنها نشسته ام که اسونسای ایسلندی با آن قد و قامت بلند و صورت بیضی و زیبا ، از در وارد می شود . موهای بلوند و نرمش را پشت سرش جمع کرده و شکم برجسته و گردش ، پوشیده در پیراهن گلدار بارداری ، از میان دگمه های باز ژاکت پاییزی اش پیداست . لبخندی می زند و روی صندلی اش می نشیند . سرش توس کاغذها و کتابهایش است . تفاوت دختران ایسلندی با دختران نقاط دیگر اروپا ای است که در مورد مسایل خصوصیشان راحت حرف می زنند و در مورد مسایل خصوصی همصحبتشان راحت می پرسند . این را قبلا در باره آرنی که مادر یک پسر هفت ساله مبتلا به پی . کیو . است و کارلوتا که در هفده سالگی با شناسنامه جعلی ازدواج کرده و اکنون در ۲۹سالگی مادر دو کودک ۱۱ و ۵ساله است ، تجربه کرده ام . به همین دلیل هم با خیال راحت از اسونسای زیبا و جذاب می پرسم : بچه اولته ؟

می گوید : نه ! یک دختر هم دارم که در ماه دسامبر چهار ساله می شه .

می گویم : جدی ؟ خیلی جوون به نظر می رسی !

می گوید : من ۲۸ ساله هستم .

می گویم : پس واقعا جوونی !

می گوید : آره ! چون زندگی رو سخت نمی گیرم ! توی بعضی کشورها مردم روی قاعده و اصول زندگی می کنن ، اما من اینطور نیستم . کار می کردم ، بعد بچه دار شدم و حالا اومدم دانمارک که زبان یاد بگیرم و درس بخونم .

برای من عجیب نیست که او علی رغم آنکه از فرزند حرف می زند ، توی سرگذشتش اشاره ای به ازدواج نمی کند . با این حال می پرسم : ازدواج نکردی ؟

می گوید : نه ! ولی نگران نیستم . یازده ساله که با دوست پسرم با هم هستیم . مرد خوبیه و می دونم بهم خیانت نمی کنه .

خب ! تحمل یک دختر ایسلندی هم حدی دارد . به خودم اجازه نمی دهم از این جلوتر بروم . هرچند اسونسا با روی باز جوابم را می دهد و بی آنکه من چیزی از او بپرسم برایم از لذات مادر شدن و دوران بارداری و اولین نفسهای کودک می گوید ، اما ادب حکم می کند وارد مسایل جزیی تر نشوم و از او نپرسم : خب چرا با او ازدواج نمی کنی ؟ ... از دیدگاه دیگر ، اینجا ازدواج هم یک نوی اعتقاد است . می توان به آن پایبند بود یا نبود . در هر صورت یک مسأله کاملا خصوصی است ...

من از آن دسته آدمهایی هستم که مخالف داشتن روابط جنسی پیش از ازدواج هستند . اما این هم عقیده شخصی من است و اگر خیلی انسان درست و پاکدامنی باشم اول آن را در زندگی خودم اجرا می کنم و بعد هم آنقدر کارهای دیگر دارم که وقت نمی کنم دیگران را به خاطر عقایدشان تخطئه کنم ! این هم که من معتقد به رعایت حدودی در روابط پیش از ازدواج هستم ، مرا عفیف تر و بی گناه تر از دیگران نمی کند . آلودگی و ناپاکی ، مصادیق بسیار متفاوت و مختلفی دارد که ارتباط جنسی بدون محرمیت شاید مصداق عینی و بیرونی یکی از آن میلیونها باشد . من میان طرز فکر اسونسای ملیح ایسلندی و عقاید کسانی که گویی می خواهند آدمی را در دیری محفوظ از شر گناهان دور بدارند ، گیر کرده ام ...

دخترک فریب عشق را می خورد . عشق هم برای خودش اعتقادی است . برای خودش مصداقها و شکلهای گونه گونی دارد . عشق هم برای خودش منطقی دارد که عقل از ان بی خبر است . دخترک عاشق است . آنقدر در معشوق حل می شود که هم روح و هم جسم را به او می بازد ... بعد منی که معلوم نیست پشت پرده قلم شیوا و زیبایم و عکسهای نوستالژیک وبلاگم و دنیا دنیا معصومیت نوشته هایم و عشق از کف رفته و صمیمیت رویایی ام چه قلب پلید و کثیفی نفرت و وسوسه به رگهایم پمپاژ می کند ، خفت و خواری آن مردنمای نامردی را که به نام مقدس عشق ، قلب و آبروی دختری را به بازی می گیرد ، تکمیل می کنم و جابجا لینک و توضیح و تفسیر که فیلم فلان را از اینجا دانلود کنید ، باز هم عکسهای مستهجن ، تصویر با کیفیت بالا ، خبر پشت خبر ، شایعه پشت شایعه ... دستگیری ، بازجویی ، خودکشی ... و یکی نیست که بیاید و بپرسد : های تو که دندان می جرانی ! اگر این نقاب را از چهره ات بردارند ... های ! آموزگار بی دانش ! عالم بی عمل ! اگر در ذهن مریض تو گرایشی به این احوال نیست ، پس این تصاویر و اخبار توی وبلاگ ادبی ات چه می کنند ؟

معصومیت آن دخترک خیلی بیشتر از منی است که شاید به نظاره اسباب بی آبرویی او می نشینم و فکر نمی کنم این آدم می توانست عزیز من باشد ! معصومیت او خیلی بیشتر از کسانی است که امروز سرشان را مثل کبک زیر برف کرده اند و فکر می کنند کسی آنان را نمی بیند ، معصومیت او خیلی بیشتر از کسانی است که حریم شخصی افراد را محملی برای اشاعه بی بند و باریهای اخلاقی خود قرار می دهند ، معصومیت او خیلی بیشتر از کسانی است که با بی اعتقادی تمام او را متهم به بی اعتقادی می کنند . تفاوت او با منی که او را متهم می کنم تنها یک چیز است : پرده از اسرار او افتاده و از اسرار من نه ! این یعنی گرگ صفتی در قلب او راه یافته که می توانست سر راه هر یک از ما قرار گیرد ...

می شنوم که خودکشی کرده ... که همین امروز ظهر مرده ... که جسدش در سردخانه است ...

کاش اینطور نباشد ... به او می گویم : معصومیت چشمانت را از یاد نبرده ام ... خدای من خدای مهربانی است که بی حب و بغض و چشمداشت ، فرزندان گناهکارش را در آغوش می کشد و از شر انسان نماها می رهاند . محبت او محدود به هیچ قانون و دینی نیست . عطوفت و بخشایشش از خط قرمزهای دست ساز بشر می گذرد و به حریم دل و درون راه می یابد ... استوار باش ! تو از هیچ کس ناپاک تر نیستی ! ... تمام خواهد شد ... کسی دیگر انگشت اشاره به سویت نخواهد گرفت ... کسی تهدیدت نخواهد کرد ... تمام خواهد شد ...

معصومیت چشمانت را از یاد نبرده ام !

 

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:11 | لینک  | 

                  

یکی دیگر از آن بارانهای عجیب و غریب شهر زیبای اودنسه ... انگار ابرها توی آسمان دعوایشان شده و هربار که یکی سیلی به صورت سپید و نرم دیگری می زند ، رنگ چهره ابر به کبودی می گراید و اشک از دیدگانش سرازیر می شود . اندک اندک گریه ابر سیلی خورده بند می آید ، اما هنوز هوا صاف نشده که ابر سیلی خورده جواب ضاربش را می دهد و این بار او ضارب را کبود می کند و به گریه می آورد ... نتیجه این زد و خوردهای خواهرانه ، جمعیت انبوهی است که در خیابان یک لحظه گم می شوند و یک لحظه پیدا . با سرگشتگی لبخند می زنند و با وجود داشتن چتر از گریه سیل آسای ابرها به زیر آفتابگیرها و شاخه های انبوه درختانی که در دو سوی معبر میانگذر پارک ، در مقابل ایستگاه قطار تعبیه شده ، پناه می برند ... اما گله نمی کنند . اینجا همه چیز برای همه جالب و تازه است . حتی باران و برف هزار ساله ...

امروز وقتم را بیشتر به تماشای ویترینهای بوتیکهای لباس گذرانده ام . حسی در من برنمی انگیزد این لباسهای عجیب و غریب که هیچ جوری فرضیه سر هم کردنشان را نمی فهمم !

چند وقتی است دلم از این همه مصرفی بودن به تنگ آمده . چرخ زدن توی لباسفروشیها و آزمودن بی هدف لباسهایی که مطابق سلیقه ام نیست و وقتی به قیمتهایشان نگاه می کنم ، نمی فهمم چرا باید برای چنین چیزی این همه پول داد ؟ خودم را گم کرده ام انگار . علاقه مفرطم را به خرید لباس که در ایران هم عاجزم کرده بود ، از دست نداده ام ، اما انگار دیگر این چیزها شادم نمی کند . یادم نیست یک بار چه کسی به من گفت که سوال کردن و جواب دادن به سوالی که درباره چیزهای پیش پا اافتاده و روزمره می سازیم اصل وجودی آن چیز را زیر سوال می برد ... کافی ست بپرسیم : که چی ؟ آن وقت همه چیز انگار عوض می شود و این خاصیت دنیای ماست ...

از مرکز شهر تا پارک مقابل ایستگاه قطار ، با خودم این بگو مگوها را کرده ام و به جوابی نرسیده ام . البته دارم هنوز سر این با خودم بحث می کنم که خستگی و خواب آلودگی هم جز همان چیزهاییست که می شود در باره شان پرسید : که چی ؟ و آنوقت معنایشان و تأثیرشان عوض می شود . قدر مسلم خستگی و خواب آلودگی آدمی را نمی کشد ! اما ما به آن تعبیر همیشگی آن دلخوشیم که چون خسته و خواب آلوده ایم ، پس می توانیم دست بکشیم ... و اینطوری می شود که هفت ماه می گذرد و من مشکوکم که رنگهایم خشک شده باشند و کاغذهایم نم کشیده باشند و مقواهای پاستلم تاب برداشته باشند و لیکویینم فاسد شده باشد و ... اما پاهای چاق و کودکانه دخترک معصوم آخرین کارم هنوز نیمه تمام مانده ...

تا از پارک بیرون بزنم زیر هر درختی پناه گرفته ام و چتر را بسته ام که مبادا باد مرا با خود ببرد . خارج پارک درست روبروی در ورودی ایستگاه قطار - که البته بیشتر یک مرکز اداری تجاری پر رفت و آمد است - چراغ قرمز می شود . در ابتدای خطوط موازی عابر پیاده می ایستم به انتظار سبز شدن . قدری دورتر پیرمردی با سن و سالی بالای 60 سال بارانی زرد شب نمای مخصوص توزیع کنندگان روزنامه رایگان اکسترا را بر تن کرده ، با دیدن عابرانی که به سویش می آیند ، نسخه ای از روزنامه را تا می کند و لنگ لنگان پیش می رود و روزنامه را پیشکش می کند . عجب که در مدتی که من آنجا ایستاده ام هیچ کس روزنامه ای از او نمی گیرد . چراغ همچنان قرمز است . دختر و پسر جوانی دست در دست هم عبور می کنند . پیرمرد روزنامه ای را که چند دقیقه پیش لوله کرده به سوی آنها می گیرد . سر تکان می دهند و " تک " می گویند و می روند . زن جوانی هم که بعد از آنها با دوچرخه اش در امتداد خیابان راه می رود ، همین کار را می کند و مرد شیک پوشی که جوری با سرعت راه می رود که انگار دیرش شده و گروه دخترکانی که خودشان را شبیه شیطان پرستها درآورده اند و پسرکان شل و ول مدرسه ای ... اما پیرمرد نا امید نمی شود . با آن پای لنگ دائم به اطراف می رود و روزنامه تعارف می کند ... به من نگاه می کند . هنوز آنقدری زبان اینها را نمی دانم که با خاطر آسوده روزنامه بخوانم اما خدا خدا می کنم کاش به سوی من بیاید و روزنامه ای به من بدهد ... مرد همچنان به من نگاه می کند و لبخند می زند . چراغ نارنجی می شود . چه کار کنم ؟ بروم جلو و روزنامه را بگیرم . صبر کنم تا بیاید و روزنامه را بدهد ؟ سر دوراهی ام که چراغ سبز می شود . راه سوم : می روم آن سوی خیابان ! اما نگاهم همچنان به پیرمردی است که کسی از او روزنامه نمی گیرد .

توی ایستگاه ، در ابتدای دو ردیف پله برقی که یکی به طبقه دوم ایستگاه و دیگری به کتابخانه مرکزی اودنسه راه می برند ، دختر و پسر جوانی روزنامه های مترواکسپرس و اکسترا را پخش می کنند . سرشان شلوغ است . دورو برشان را آدمها گرفته اند و صدای " روزبخیر " و "آخر هفته خوبی داشته باشید " از هر طرف می آید . می روم نزدیک تراس بزرگی که در کنار یک فروشگاه کوچک و دنج که بیشتر کالاهایش محصولات کشورهای شرقی به خصوص ژاپن و چین است ، تعبیه شده و دقیقا مشرف به خطوط موازی عابر پیاده است . پیرمرد را می توان از اینجا دید . خدا خدا می کنم کسی از او روزنامه بگیرد والا ممکن است به سرم بزند و برگردم سر جایم و از او روزنامه بخواهم ... هنوز تهدیدخودم را تمام نکرده ام که زنی دو قدم مانده به پیرمرد کیفش را باز می کند تا پیرمرد روزنامه را درون آن بگذارد ... و دو نفر دیگر ... خب که چی ؟ آدم توی این سن چقدر باید کنار خیابان زیر اشکهای خواهران پر دعوا بایستد و لنگ لنگان برود پیش و روزنامه پیش کش کند ؟ ...

می روم توی همان فروشگاه شرقی . گوشه آخرین نرسیده به صندوق ، انبوه لوازم نقاشی خودنمایی می کند . یک بسته رنگ روغن دوازده تایی 30 میل و چند تا قلموی نرم ... می آیم بیرون . مهرنگ کنار همان تراس ایستاده و انتظار مرا می کشد . رنگ و قلمو را که توی دستم می بیند دست به جیب می برد و اسکناسها را بیرون می کشد : لوازم نقاشی خریدی ؟ بیا ! برو بازم بخر !

خنده ام می گیرد ! احساس آدم رو به مرگی را دارم که همسرش حالا که علائم حیاتی در او می بیند ، نمی داند باید از خوشحالی چه کار کند .

- باید اول امتحان کنم ببینم این رنگها و قلموها خوب هستن؟ بعد اگه خوب بودن بازم می خرم !

نوعی شوک و هیجان در چهره اش می بینم که نمی توانم بفهمم نگرانی ست یا شادی ؟ تا یک هفته هر روز می پرسد : قلموها خوب بودن ؟ رنگا خوب بودن ؟

واگر پاسخم مثبت باشد : پس برو بازم بخر ...

ته رنگ کپی قسمتی از نقاشیهای میکل آنژ روی سقف کلیسای فلورانس را هنوز تمام نکرده ام که قلموهای کوچک و بزرگ نوک گرد از راه می رسند و کاغذهای آبرنگ و پیشنهاد -اصرار - برای خریدن سه پایه نقاشی رومیزی ...

اینجا : غربت ! ... که چی ؟

 

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:46 | لینک  |