تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

اين را قبلا براي آرام گفته ام ...

امروز قرار است براي كنترل مصرف آب و دما بيايند . از نزديكيهاي سحر كه مهرنگ رفته سر كار تا حالا ، بي حال توي رختخوابم غلت مي زنم . هزاران پولك بي رنگ از سينه ابرها جدا شده و چسبيده پشت شيشه . هوا سرد و نمناك است . اين روزها حال تخدير شده اي دارم . نمي دانم چرا ؟ ... با خودم فكر مي كنم اگر مامور كنترل بيايد در را رويش باز نمي كنم . حوصله ندارم ... حوصله ندارم بلند شوم . دست و رويم را بشويم و لباس عوض كنم و خانه را مرتب كنم . حوصله ندارم كه فكر كنم " لطفا كفشهايتان را دربياوريد " به دانماركي چه مي شود ؟ حوصله ندارم تكه لباسهاي مرطوب را از روي رادياتور بردارم و توي كشو بچپانم ... اما خوابم هم نمي برد . هنوز به مهرنگ نگفته ام كه اين روزها كه در تاريكي سر كار مي رود ، خانه را با شمع روشن نگه مي دارم و ديروز نزديك بود خانه را آتش بزنم . نمي خواهم دائم در فكر من باشد ... از تاريكي مي ترسم . از تنهايي و از همه آن چيزهايي كه نمي شود پيش بيني اش كرد و آنطرفش را ديد . چاره اي نيست ! امروز هم بدون اجازه تو آغاز شده و زندگي چه تو خوشت بيايد و چه بدت بيايد ، جريان دارد ! پس مي تواني خودت انسان فهميده و عاقلي باشي و پا به پاي كائنات پيش بروي تا شايد روزي جلو بيفتي و تو بگويي خورشيد كي طلوع كند !!!! .... تا ليواني شير بنوشم و دنداني مسواك بزنم و لباس عوض كنم ، زنگ در هم به صدا درآمده . پشت در ، پيرمرد فربه و كوتاه قدي ايستاده ، با پيراهن سفيد چرك و شلوار سورمه اي كار و ژيله اي زرشكي روي پيراهن . بدون آنكه چشمانش را از روي كاغذ ماموريتش بردارد ، به دانماركي مي گويد كه از طرف شركت خانه آمده و بايد كنتورها را چك كند . تعارفش مي كنم كه بيايد تو . سرش را بالا مي آورد و تشكر مي كند . حالا مي توانم چشمان روشنش را ببينم و ريش تنك و بوري كه گرداگرد صورت پفدارش روييده . موهايش كه زير باران خيس شده و در هم تنيده و لبخندي كه بي شباهت به لبخند سانتا نيست ! ... جعبه ابزار سنگينش را از روي زمين برميدارد و مي گويد اول از سرويس بهداشتي شروع مي كند كه كنار در ورودي قرار دارند . تنهايش مي گذارم تا به كارش برسد . مي روم پشت كامپيوتر عزيز مهرنگ تا ويروس جديدي برايش كشف كنم و سرش را چند روزي گرم كنم ... راستي اين روزها چه صبور شده كه چيزي نمي گويد ! ... پيرمرد از تعويض كنتور حمام فارغ شده و حالا براي چك كردن كنتور ظرفشويي به آشپزخانه مي رود . لبخند مي زند و دائم مي گويد : اين هم از اين ! ... كارش كه توي اشپزخانه هم تمام مي شود ، به طرف من مي آيد . پشت صندلي كامپيوتر يك رادياتور بزرگ قرار دارد كه ما از آن استفاده نمي كنيم . سرپيچش شكسته و بايد يا خاموش باشد و يا ما تا آخرين درجه گرمايش را تحمل كنيم . با چسب مهر و مومش كرده ايم ... مهرنگ گرمايي است ... پيرمرد كنتور رادياتور ناسازگار را هم عوض مي كند و به سراغ كنتور رادياتور اتاق خواب مي رود كه پشت تختخواب تازه مرتب شده قرار دارد . كيف سنگين غبار آلودش را روي روتختي فيروزه اي ام مي گذارد و گوشه اي از تختخواب مي نشيند . تازه يادم مي افتد كه يادم رفته به او تذكر بدهم كه كفشهايش را دربياورد . پيرمرد با كفشهاي زمخت مخصوص كار آمده توي خانه و همه جا رفته است . هنوز كارش را شروع نكرده كه چشمش به بساط نقاشي ام مي افتد گوشه اتاق ... كپي نيمه تمام يكي از اثار ميكل‌آنژ روي سه پايه و تصوير كودكي كه دامانش را براي دريافت هديه اي از آسمان گشوده ، با اكريليك روي كاغذ آبرنگ . صورت دخترك هنوز رنگ ندارد ... كمي آنطرفتر تابلوي تمام شده دخترك خردسالي كه از پشت پنجره به بيرون نگاه مي كند ... پيرمرد مي پرسد : اينها را خودت كشيده اي ؟ جواب مثبت است . مي گويد : خيلي زيبا هستند ! ... تشكر مي كنم . مي پرسد : اينها تخيلي هستند يا از روي چيزي آنها را كشيده اي ؟ مي گويم از روي عكس ! ... لبخندش باز و بازتر مي شود و حالا مي توانم سرخي بيني و گونه هاي پاپانوئلي اش را هم واضحتر ببينم . به دخترك دامن گشوده اشاره مي كند و مي گويد : اين دانماركي است ! ... تاييد مي كنم . تابلوي دخترك پشت پنجره را پيش مي كشد و مي گويد : اين واقعا زيباست ! باورم نمي شود تو آن را كشيده اي ! ... مي خندم . چند جمله مي گويد كه مفهومش را نمي فهمم . بنابر اين شمرده تر حرف مي زند ... عجب ! در دانمارك مهاجران و خارجيهاي زيادي زندگي مي كنند . در طول روز اگر فقط براي دو - سه ساعت به مركز شهر برويد ، دست كم با چهل خارجي برخورد مي كنيد كه 25 نفر آنها آسيايي ، 20 نفر از كشورهاي مسلمان و 10 نفر محجبه هستند . شايد اين آمار چندان درست نباشد اما قطعا كمتر از اين نيست ! با اين همه كمند دانماركيهايي كه مي فهمند با اين زبان عجيب و غريب ، بايد با يك خارجي شمرده صحبت كنند ... و اين پيرمرد يكي از آن معدود فهميده هاست ! ... مي پرسد : كارت نقاشي است يا براي تفريح نقاشي مي كني ؟ مي گويم : فعلا براي تفريح است ! ... مي گويد : نقاشها هم اينجا براي خودشان انجمن و سنديكا دارند . مي تواني عضو شوي و كارهايت را بفروشي . از مشكل زبانم برايش مي گويم . مي گويد : مهم نيست ! آنها حقت را مي دهند ! تو واقعا استعداد داري ... Dygtig در زبان دانماركي " دووگتي " تلفظ مي شود و به معناي باهوش يا با استعداد است ، واژه اي ست كه بارها بر زبان پيرمرد جاري مي شود . آنقدر كه مرا در خلسه فرو مي برد . حالا ديگر برايم مهم نيست كه پيرمرد با لباسهاي غبار آلود و روغني اش روي تختخوابم نشسته يا باكفشهاي بزرگ و گل آلودش روي قاليچه آبي رنگ ايراني ام قدم برداشته . مي گذارم همانجا رو تختخواب بنشيند و برايم حرف بزند ...

از من مي پرسد : اهل كجايي ؟ مي گويم : ايران ! ... مثل اكثر دانماركيها مي پرسد : عراق يا ايران ؟ تاكيد مي كنم : ايران ! مي گويد : فانتزي از شرق مي آيد ! تخيل از شرق مي آيد ! اين شرقيها هستند كه در كارهايشان ظرافت و زيبايي را رعايت مي كنند . چشمش مي افتد به تابلوهاي مصري مهرنگ روي ديوار . مي پرسد : اينها هم مال ايران هستند ؟ سر تكان مي دهم : نه ! مي گويد : فهميدم ! بايد مصري باشند ! مصر هم شرق است ! ... دوباره برمي گردد به سمت كپي ميكل آنژ . مي گويد : اين آشناست ! مي گويم قسمتي از كار ميكل آنژ است روي سقف كليساي فلورانس . مي گويد : ها ! ميكل آنكا ! ... مي گويد در دانماركي به مصر " ايگووپت " مي گويند و به ميكل آنژ " ميكل آنكا " ... سه تابلوي ديگرم را روي ديوار اتاق نشيمن نشانش مي دهم . تابلوي بزرگتر دهكده اي در فرانسه است و تابلوهاي كوچك دو طرف ، يكي چند ميوه را كنار هم نشان مي دهد و ديگري پرنده كوچكي را در برف - تابلوي محبوب مهرنگ - ... پيرمرد در مقابل آنها مي ايستد و به آنها خيره مي ماند . واژه " دووگتي " دوباره بر زبانش جاري مي شود . با اصرار از من مي خواهد عضو انجمن شوم و كارم را ادامه بدهم . آنقدر آنجا در مقابل تابلوهاي اتاق نشيمن مي ايستد و به آنها خيره مي ماند كه دلم مي خواهد يكباره دست ببرم ، يكي از آنها را از روي ديوار بردارم و تقديم پيرمرد پاپانوئلي كنم كه اول صبح ، اميد را به خانه ها مي برد و دماي قلبها را اندازه مي گيرد ! اما ... پشت همه آنها به خط تحرير پارسي نوشته ام : تقديم به همسر مهربانم ... پيرمرد راهش را مي كشد و به سوي در مي رود . چشمانش مي درخشند و لپهايش قرمز تر شده . مي گويد از ديدن من خوشحال شده و از ديدن نقاشيهايم ... تشكر مي كنم و او مي رود ... مي دانم همه كارهايم نقص دارن . هيچ كدام انها حتي از نظر خودم هم كامل نيستند ، اما گاهي خدا افرادي را سر راه آدم مي گذارد تا به او بگويند : تا گل سرخ شدن راهي نيست ... مي تواني گل سرخي باشي ...

قول مي دهم از اين به بعد چايم هميشه آماده باشد و قهوه ام در دسترس . قول مي دهم نقاشي بكشم كه به هيچ كس هديه نشده باشد . قول مي دهم صبحها انتظار آدمهايي را بكشم كه قرار است چيزي را در زندگي مان عوض كنند يا چيزي را به خاطرمان بياورند ... اين هم از اين !

پي نوشت 1 : سريال روزهاي اول فعلا تمام شده تا مجموعه جديدي توليد كنم ؟!؟!؟!

پي نوشت 2 : مهرنگ كوله پشتي ام را گرفت و خالي كرد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:48 | لینک  | 

بار اولي كه به دانمارك سفر كردم يك از دوستان پاكستاني مهرنگ كه همسري دانماركي - گرينلندي داشت ، ما را براي شام به منزلش دعوت كرد . خانم خانه كه مونيكا نام داشت و بانويي بسيار جوان و مهربان و خوش سليقه بود ، شام را توي سرويس چيني بسيار زيبا و قديمي كه در حقيقت متعلق به مادرش بود سرو كرده بود . ظرفها شامل بشقاب و سوپ خوري و كاسه و سس خوري و ظرف سالاد و شمعدان و ديس و ساير تكه هايي بودند كه در ابعاد بزرگتر از حد امروزين آن ساخته شده بودن . گرداگرد ظروف حاشيه اي مينياتوري به رنگ مشكي وجود داشت كه با رگه هاي طلايي رنگ تزيين مي شد . سنگيني و كدري اندك روز بشقابها نشان از قديمي بودن آنها مي داد . مونيكاي جوان و شيرين با سليقه تمام برنج پاكستاني و زيره پخته بود و شنيتسل مرغ و برنج سفيد و ... و چند جور سالاد و سسهاي گرم و سرد . تعداد سسها آنقدر زياد بود كه سس خوريهاي زيباي چيني كفاف آنها را نمي داد و مونيكا به ناچار يكي دوتا از سها را با شيشه سر ميز گذاشته بود ... تمام وجود من در غريبي و سكوت جمع ذوب شده بود . آرام و ساكت غذا خوردم و در پايان هم قدري سالاد كاهو توي بشقابم ريخته بودم . مهرنگ قبلا درباره سسهاي متعدد و عجيب دانماركي برايم حرف زده بود و اينكه اكثر سسهاي خانگي بسيار شيرين هستند و با طبع ما ايرانيهاي مايونز خور جوي در نمي آيند . من هم براي آنكه در دام سسهاي شيرين گرفتار نشوم ، دست بردم و شيشه آشناي سس مايونز را برداشتم . اما از آنجا كه سس مذبور به رسم ايراني ما با سركه و يا روغن زيتون و آبليمو و ... رقيق نشده بود به اين سادگيها از شيشه پايين نمي آمد ... يك تكان ، دو تكان ... و تق ! ... شيشه از دستم افتاد و سرها بالا آمد ! صداي مهرنگ را مي شنيدم كه به انگليسي به من مي گويد كار بسيار بدي كرده ام ! سرم را پايين آوردم تا ببينم كار بسيار بدم چه بوده : سه مثلث بزرگ از مركز تا محيط دايره بشقاب نفيس چيني جدا شده بود و همانجا سر جايش افتاده بود روي ميز ! ... مونيكا با خونسردي بشقابم را عوض كرد و قاشق و چنگالم را توي بشقاب جديد گذاشت . اما من هر پنج دقيقه يكبار از او عذر مي خواستم ...

همان شب وقتي مهرنگ و دوستش پاي كامپيوتر نشستند تا نقص آن را برطرف كنند ، من و مونيكا به صحبتهاي خودماني روآورديم . افسوس كه آن طلسم قاطي كردن معناي كلمات به سراغم آمد و اين بار گريبانگير To accept و To expect شد ! در مدتي كه با مونيكا حرف مي زدم به وضوح مي ديدم كه چهره اش از شنيدن آداب و رسوم و اعتقادات ما ايرانيها درباره ازدواج متحير و متحير تر مي شود اما با اعتماد به نفس فراوان ادامه دادم و او هم چيزي نگفت . شايد هم فهميد و چيزي نگفت ! اما اطلاعاتي كه من به مونيكا دادم :

1- در ايران كسي قبول نمي كند دامادش آدم تحصيلكرده اي باشد !

2- در ايران كسي قبول نمي كند داماد پولدار باشد !

3- در ايران كسي قبول نمي كند عروس و داماد از ابتدا همه وسايل و امكانات زندگي را داشته باشند !

و... بعدا كه اين خاطرات را براي دوستانم در ايران تعريف مي كردم آنها مرا به عنوان يكي از عناصر خائن كه در شناساندن نادرست ايران به جهانيان نقش داشته شناسايي كردند !

اما غير از اين اكثر ما ايرانيها دچار ضعف شنيداري در درك زبان انگليسي هستيم و خيلي وقتها اگر كسي انگليسي نامفهومي را به كار ببرد متوجه منظور او نمي شويم . اظهر من الشمس خود من كه وقتي معلم تلفظم از من پسورد اكانتم را در يك سايت آموزشي خواست من پاسپورتم را به او تحويل دادم و كلي او را خنداندم !

خاطره ديگر مربوط به زماني است كه مادر شوهر يكي از دوستان ايراني ام در دانمارك فوت كرد و من و چند نفر از دوستانم براي تسلي به مراسم ختم بانوي از دست رفته ، رفتيم . من يك عادت خيلي خوب دارم و آن اينكه تا كلمه سلام به زبانم جاري مي شود لبخند مي زنم ! و حالا تصور كنيد چهره خوشحال و خندان مرا كه مي گويم : سلام ! تسليت مي گم ! ... والبته بزرگواري صاحبان عزا آنقدر بود كه با متانت جوابم را بدهند و تعارفم كنند كه بنشينم ( و نيشم را ببندم ! ) اما ماجرا آنجايي بيخ پيدا كرد كه من هرچه سعي مي كردم ويژگي مثبت ديگرم را فراموش كنم نمي توانستم . ويژگي دوم اين بود كه من هر بار كه دوست يا آشنايي را مي بينم در پايان ديدار با اصرار و تاكيد خاطر نشان مي كنم كه خوشحال شدم ! خيلي خوشحال شدم و ... و البته در اين مراسم عزا نيز دائم اين جملات به سر زبانم مي آمدند و تبديل به " تسليت مي گم ! خيلي تسليت مي گم " مي شدند . به قول مهرنگ خوب بود ميزبان هم نه مي گذاشت و نه برميداشت و مي پرسيد : مثلا چقدر تسليت مي گويي ؟ ... هرچند كه در مراسم ختم يكي از اقوام مهرنگ نتوانستم از اين مرحله سربلند بيرون بيايم . در بدو ورود لبخند ژكوند را تحويل كسي كه در را برويم گشود دادم و به اشتباه وارد قسمت مردانه شدم . تنها چهره آشناي جمع پدر مهرنگ و برادر شخص محروم بودن . بدون نگاه كردن به ديگران به سوي برادر متوفي رفتم ، تسليت گفتم و با او دست دادم كه ديدم 7-8 نفر ديگر هم بلند شدند . كاشف به عمل آمد كه آنها هم برادران ديگر متوفي هستند كه من نديده بودمشان و حالا قضيه آن بنده خدايي شده بود كه مي رود استاديوم ، با يكي دست مي دهد و توي رودربايستي گير مي كند و با كل استاديوم ديده بوسي مي كند . دست آخر پدر مهرنگ به دادم رسيد و دسته گلي را كه در دست داشتم از دستم گرفت و مرا به قسمت زنانه كيش كرد ! اما غافل از اينكه عروس نازنينش در پايان مراسم نه مي گذارد و نه برمي دارد و به همسر مرحوم مي گويد : خوشحال شدم ! ...

حسن ختام خاطرات مفرح من هم بلايي است كه به سر مهرنگ آوردم ! مهرنگ روي صندلي پشت كامپيوترش نشسته بود و داشت سر به سر من مي گذاشتم . براي خنده شروع به تهديدش كردم كه اگر بلند شوم كتكش مي زنم و استخوانهايش را مي شكنم و گردنش را خرد مي كنم و دنده هايش راجابجا مي كنم . با توجه به چثه درشت مهرنگ و اندام ريز و 43 كيلويي من ، اين حرفها و تهديدات فقط مي توانست شوخي باشد ، اما زماني كه به شوخي صندلي اش را به عقب هل دادم ، بنا به همان تفاوت جثه توان نگهداشتن صندلي را پيدا نكردم و مهرنگ خان همراه با صندلي از پشت سر روي زمين افتادند و در حالي كه دستهايشان را پشت سرشان قفل مي كردند فرمودن : لطفا از جلو چشمم دور شو !

به همه اينها مي توانيد مجموعه اي از اشتباهات شنيداري ، خرابكاريهايي نظير اتصال گوي سر جالباسي به ميله وسطي و ساختن جالباسي به ارتفاع 1 متر !!!!!! و بله گفتن و سپس سكوت در مقابل سوال تكراري فروشنده هاي فروشگاههاي زنجيره اي: چيز ديگري هم مي خواهيد ! و البته كشف و سرازيري انواع و اقسام ويروسها ، اسپمها و اسپايورهاي آشنا و نااشنا به كامپيوتر مهرنگ را اضافه كنيد و از وجود بي نقص خودتان لذت ببريد ! ... شاد باشيد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 22:36 | لینک  | 

 

روزهاي اول كه آمده بودم دانمارك خيلي هول بودم . از بچگي از سفر به خارج مي ترسيدم و تا جواني و اولين سفرم ، هيچ وقت دلم نمي خواست از ايران خارج شوم . يكبار با حميدرضا نيك نبرد كه نقش اسكندرمقدوني را در سريال شبهاي برره بازي مي كرد ، توي محل كارمان در يك دفتر سينمايي نشسته بوديم . آن روزها تازه آموزش كلاسيك نقاشي را شروع كرده بودم . نيك نبرد برايم كتاب عكسي از طبيعت زيباي اورگون آورده بود تا از رويشان كپي كنم . برايم مي گفت كه دو برادر بزرگش مقيم ايالات متحده هستند و اين كتاب را برايش فرستاده اند . به او گفتم هيچ وقت دوست ندارم به هيچ بهانه اي ايران را ترك كنم . هيسي كرد و گفت : اين حرفو نزن ! چون هميشه كساني كه دوست ندارن برن خارج ، خيلي سريعتر مي رن ... سال 1380 بود و من سه سال بعد براي اولين بار به دانمارك سفر كردم و هنوز نه ماه از بازگشتم به ايران نگذشته بود كه از سفارت زنگ زدند و گفتند اقامتت آمده و همه اينها جبر شيرين عشق بود ... همه اينها را گفتم كه توضيح بدهم ، آنچه مرا از سفر خارج از كشور مي ترساند ، ترس گم شدن بود توي دياري كه مردمانش را نمي شناسم... تسلط نداشتن به زبان بيگانه ، ندانستن آداب و رسوم ، سادگي و اعتماد و خطر ... و همه اين ترسها زمينه ساز خاطرات شيريني شد كه من و مهرنگ برايش پاياني متصور نيستيم و همين حالا هم به آنها مي خنديم ...

مثلا اينكه من از روزگاران دور در تشخيص بعضي كلمات انگليسي از هم مشكل دارم و في البداهه آنها را قاطي مي كنم . دو تا از آن كلمات To Joinو To Enjoy هستند . نتيجه اخلاقي اينكه وقتي پليس فرودگاه از من پرسيد براي چه به دانمارك آمدم با سرعت جواب دادم : آمده ام از همسرم لذت ببرم ! ( به جاي اينكه بگويم : آمده ام به همسرم ملحق شوم ! )

وقتي رسيدم دانمارك دو روز را در كپنهاك گذرانديم تا شهر را ببينيم و بار م را كه دو روز پيش از من با پست هوايي رسيده بود تحويل بگيريم . روز سوم آمديم خانه خودمان كه مهرنگ زحمت كشيده بود و حسابي بهمش ريخته بود تا خانم خانه بي كار نماند و بي كاري غربت زده اش نكند . توي همان جابجاييهاي روز اول كه در حد برداشتن چيزهاي مختلف از جاهاي غير متعارف بود ، يك كاسه سالاد خوري بزرگ پيدا كردم كه مهرنگ لا به لاي كلي كتاب و فيلم لب پنجره گذاشته بود و تويش چند تايي پيچ و مهره انداخته بود . كاسه سفيدي بود از جنسي شبيه آركوپال فرانسوي با چند طرح هندسي دورتادورش ... توي دلم گفتم اين مهرنگ چقدر بي سليقه است ! چرا كاسه به اين زيبايي را اينجا گذاشته ؟؟!؟ كاسه راشستم و شب از سالاد شيرازي محبوب مهرنگ پرش كردم و گذاشتم كنار كباب ماهيتابه اي و پلوي خوش عطر از برنج دم سياه ايراني ... نشستيم و گفتيم و خنديديم و شام خورديم . مهرنگ آخرين ته مانده هاي سالاد را هم خورد و نا گهان چشمانش با ديدن كاسه سالاد گرد و نگاهش وحشت زده شد ! با مشت توي پيشاني خودش كوبيد . آنطور كه هميشه وقتي از خوردن چيزي داغ يا سرد ، دندان درد مي گرفت ... با وحشت پرسيدم : سنگ توي غذا بود ؟ جواب منفي بود . پرسيدم : پس چي شده ؟ بدون اينكه سرش را پايين بياورد و چشمانش را باز كند پرسيد : مژده ! توي چي سالاد درست كردي ؟

نگاهي به كاسه انداختم و فكر كردم شايد امانت بوده و نبايد تويش چيزي مي ريختم . گفتم : امانتيه ؟ كاسه را بالا گرفت و گفت : مژده ! اين حباب لامپ سقفيه ! بايد نصبش كنم دم در ! ...

چند روز بعد مشغول مرتب كردن خانه بودم هنوز . اثاثيه را كف يكي از اتاقها ريخته بودم و خم مي شدم و يكي يكي برشان مي داشتم و مي بردم سر جايشان مي گذاشتم . يكدفعه كه خم شدم چيزي را ازروي زمين بردارم ديدم كسي پشت سرم ايستاده . مهرنگ سر كار بود ، پس اين غريبه مرموز كه با شلوار جين دودي و دمپايي مشكي پشت سر من ايستاده بود و من پاهايش را از فاصله بين پاهاي خودم مي ديدم كه بود ؟ از ته دل جيغي كشيدم و برگشتم ... يك آيينه نيم قد پشت سرم روي زمين به ديوار تكيه داده شده بود و آن غريبه مرموز خودم بودم !

يك بار ديگر براي خريد به فروشگاهي كه نزديك مركز شهر بود رفتم . توي فروشگاه كه بودم ، مهرنگ زنگ زد و گفت دارد به مركز شهر مي رود و قرار گذاشتيم كه يكديگر را آنجا ببينيم . من خريدهايم را جمع و جوركردم و به ايستگاه اتوبوس رفتم . سوار اتوبوس شدم و چشم گرداندم تا جايي براي نشستن پيدا كنم . چشمم به چهره آشنايي افتاد كه روي يكي از صندليهاي ته اتوبوس نشسته بود و جور خاصي مرا نگاه مي كرد . هر چه زور زدم صاحب چهره را نشناختم . بنابراين همان نزديك در روي يك صندلي نشستم . دوباره برگشتم و به صاحب چهره نگاه كردم . صاحب چهره با تاسف سري تكان داد و پرسيد : چرا اونجا نشستي ؟ ... صاحب چهره مهرنگ بود كه با همان اتوبوس به مركز شهر مي رفت !

ديگر اينكه : تاريخ تولد من توي كارت اتوبوسم تا همين يك ماه پيش 1997 ميلادي بود . چون من به اشتباه به جاي 1979 تاريخ تولدم را 1997 وارد كرده بودم . بالاخره مهرنگ درخواست كرد اشتباه را تصحيح كنند ...

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 14:47 | لینک  | 

هنوز پاييز از راه نرسيده ، زمستان لحاف پنبه اي اش را روي سر شهر مي گستراند . اين را به خاطر آن برف و دماي 3- چند هفته پيش نمي گويم . اينجا خيلي وقت است كه همه چيز بوي كريسمس و سال نو مي دهد ... ويترين ها پر شده از عروسكهاي نيس شيطان و بازيگوش و پاپانوئلهاي خندان مهربان و آدم برفيهاي جارو به دست با دماغ هويجي . ريسه هاي رنگارنگ شبها خيابان را روشن مي كنند و كاجهاي تزيين شده از پشت پنجره و توي باغچه اين دانماركيهاي اميدوار و شاد خودنمايي مي كنند ...

از طرف مديريت شركتي كه مهرنگ آنجا كار مي كند ، براي شركت در ميهماني بزرگ كريسمس دعوت شده ايم . دو روز كه خانم خانه نيستم . نه دغدغه پخت و پز دارم ، نه نگراني شستشو ... دو روز كه مي توانم لم بدهم و توي پاييز زمستاني فرو بروم ! ميهماني با شركت 600 كارمند ومستخدم از سراسر دانمارك در هتل زيبايي واقع در شهر ميدلفارت برگزار مي شود . عاشق قطار سواري هستم ! عاشق نگاه كردن به طبيعت يخ زده از پشت پنجره هاي قطار ! صبح روز شنبه به جاي ساعت هفت صبح ، ساعت 10/5 از خواب بيدار مي شوم ! دير است . بايد لباسها را توي ماشين رختشويي بريزم . صبحانه درست كنم ، ساك را ببندم ، آرايش كنم ، لباس عوض كنم و از همه مهمتر مراقب باشم چيزي جا نماند ! صبحانه آماده مي شود اما من پشت سر همسايه چاق و چله و مهربان گرينلندي كه بي شباهت به چشم باداميهاي چيني نيست گير مي كنم و او پيش از من لباسهايش را توي ماشين رختشويي مي ريزد ! حالا بايد يك ساعتي بچرخم ! ساك را باكمك مهرنگ جمع و جور مي كنم . مهرنگ دوش مي گيرد و من آرايش مي كنم و ظرفها را مي شويم . بايد اتوبوس ساعت 2 و 11 دقيقه را بگيريم تا به قطار ساعت 3 برسيم ! ... لباسها را توي ماشين مي ريزم . دنبال لباس مناسب مي گردم . مهرنگ ريش مي زند . با خودم فكر مي كنم حالا كه توي هتل هستيم مي توانم لباسهاي نازكتر و كوتاهتر بپوشم چون توي هتل سرد نيست . يك دامن كوتاه بر مي دارم و يك بلوز حرير با تاپ زيرش . جوراب شلواري ساپرت و كفش پاشنه بلند و كيف كوچك جير بدون دسته و بند كه با دو مرواريد درشت بسته مي شود . مهرنگ به موهايش كتيرا مي زند و از كشويش جوراب برمي دارد . موهايم را سشوار مي كشم ... لباسها را مي ريزم توي خشك كن ... چند تكه لوازم ارايش برميدارم . چند تكه طلا ... مهرنگ ادكلنش را توي ساك جا مي دهد و پيراهنش را اتو مي كند . دامنم را روي ميز اتو مي گذارم ... لباسها را از خشك كن بيرون مي آورم ... يك جفت جوراب بلند ساپرت مي پوشم . رويش شلوار مشكي مخمل كبريتي . پيراهن يقه دار مشكي با خطهاي عمودي نقره اي . پالتوي شيري رنگ كلاهدار را به تن مي كنم . مهرنگ ساك كت و شلوارش را مي بندد و كاپشن مشكي اش را مي پوشد ... از خانه بيرون مي زنيم . روبروي پنجره خانه هر دو چشم به پلنگ صورتي عروسكي من مي دوزيم كه از كنار پنجره قدي اتاق نشيمن ما را برانداز مي كند . مهرنگ مي پرسد : كامپيوترو خاموش كردي ؟

فكر مي كنم ! ياد نمي آيد ! مهرنگ منتظر جواب من نمي ماند ! ساك را زمين مي گذارد و مي دود سمت خانه . دوباره مي آيد بيرون . بايد با عجله برويم . نبايد اتوبوس را از دست بدهيم . از خيابان كه رد مي شويم مي ايستم . چيزي به يادم آمده . ساعت و حلقه مهرنگ را جا گذاشته ام . با اين كه بارها تذكر داد برشان دارم ! اين را به او مي گويم . بدون آنكه چيزي بگويد به آرامي راه خانه را در پيش مي گيرد . توي راه مي گويد : به اين اتوبوس نمي رسيم . بايد اتوبوس بعدي رو بگيريم .

مي رويم توي خانه . لباسها را از سبد بيرون مي كشم . تا مي كنم و مي گذارم توي كمدها و كشوها ... انگارچيزيپيچيده دور انگشت شست پايم . اين احساس آشنا را مي شناسم . ناخنم جوراب را سوراخ كرده و كله انگشنم آمده بيرون . با بي حوصلگي جوراب را روي شستم مي كشم ... ساعت 3 و 45 دقيقه مي رسيم ايستگاه قطار . بليط مي خريم . جا براي نشتن نيست . بايد بليط ايستاده بخريم . روياي نشستن كنار پنجره قطار و تماشاي مناظر يخ زده و خنديدن به ريش زمستان از خاطرم محو مي شود . توي قطار دخترك 16-17 ساله اي با يك ليوان شير -توت فرنگي پشت سرم ايستاده و بوي توت فرنگي نوشيدني اش آزام مي دهد . مهرنگ تمام راه برايم حرف مي زند ، شوخي مي كند و براي تك تك كساني كه در شعاع ديدش قرار دارند قصه مي بافد و مرا مي خنداند ... به هتل كه مي رسيم مي گويند اسم ما در ليست نيست !! مهرنگ كارت شناسايي اش را مي دهد . كارمند هتل تازه متوجه مي شود كه اتاق رزروي ما را به زوج تركي كه ابتداي اساميشان مانند ابتداي اسامي ماست تحويل داده . بالا مي رود تا مگر بتواند اتاق را پس بگيرد . همكاران ترك اما سمجتر از اين حرفها هستند . حاضر نيستند اتاق را ترك كنند و به اتاقي بروند كه در يكي از هتلهاي اقماري سه ستاره برايشان را درنظر گرفته شده ! دو راه داريم : بمانيم و در اتاق آنها ساكن شويم يا برويم ! اولي را انتخاب مي كنيم . شايد تهش چيزي بهتري از برگشتن به خانه باشد ! هتل اقماري تقريبا نيم كيلومتر با هتل اصلي فاصله دارد . بعد از آن كه نمي توانيم هتل را پيدا كنيم ، كارمند خاطي ما را به آنجا مي رساند . اتاق بسيار كوچكي بدون صندلي ، يخچال ، تلفن ...با دو تختخواب دو نفره و يك تلويزيون كه به ديوار نصب شده . داد مهرنگ در مي آيد . اين اتاقها براي كارمندان شعبات شهرستانها رزرو شده ، نه براي ما ! دوستان مهرنگ همه در هتل اصلي هستند ! روي تخت مي نشينم . حوصله هيچ كاري ندارم . مهرنگ كوتاه مي آيد . كت و شلوارش را مي پوشد . كفشم را از پا در مي آورم . سوراخ جورابم بزرگتر شده . اما چاره اي نيست . براي برگشتن به هتل اصلي و شركت در جشن بايد مجهز باشم . جوراب شلواري ام را روي اين جوراب مي پوشم . لباسهايم را عوض مي كنم . پالتو ام را مي پوشم و به راه مي افتيم . اين حس شوخ طبعي مهرنگ اگر نبود ! ... باز هم براي حرف مي زند . شوخي مي كند و دستم مي اندازد ! حالا ديگر كريدور هتل از ميهمانان رنگارنگ پر شده . اينجا كسي به كسي خيره نمي ماند . اينجا كسي طلاي ديگري را محك نمي زند . اينجا كسي قيمت لباس ديگري را تخمين نمي زند . دختركي با شلوار جين و ژاكت اسپرت آمده و ديگري با پيراهن شب سنگدوزي شده . يكي كت و شلوار دوخت ايتاليا پوشيده و آن ديگري تي شرت و شلوار بگي ! همه راحتند و همه از كريسمسشان لذت مي برند ! تنها من به در رفتگي جديد جوراب شلواري ام خيره شده ام كه از بالاي زانو شروع شده و پايين مي رود . گيلاسهاي شراب سرخ و ليوانهاي آبجو دست به دست مي شوند . عاقبت جمعيت براي حضور در سالن دعوت مي شوند . در مقابل هر صندلي نامي نوشته شده . نام من و مهرنگ كنار هم . رؤسا سخنراني كوتاهي مي كنند و ميهماني با سرو پيش غذايي كه نوعي ماهي خام و سس مخصوص است به همواره نان جو ، آغاز مي شود . پيشخدمتها گرد ميزها مي چرخند و آبجو و مشروب و شراب شيراز تعارف مي كنند . دقايقي بعد سه ميز بزرگ مدور از غذاهاي دريايي پوشيده مي شود و جمعيت گرداگرد ميزها ماهي دودي و ميگو و قزل آلا و كوكو و كوفته ماهي مي كشند . بشقابم را از ميگو و ماهي دودي و قزل الا پر مي كنم و با اشتها غذاهاي دريايي لذيذ را مي بلعم . دقايقي بعد ميزها از انواع غذاهاي گوشتي و غاز و سبزيجات پخته پر مي شوند . فقط كمي سوسيس مي خورم . بعد دسر مي رسد كه برايش جا ندارم . و بعد باز هم شراب و آبجو و اسنپس ... گروه موسيقي ترانه هاي شاد مي خوانند و جمعيت در مقابل سن ديوانه وار مي رقصند . حوصله ام سر رفته . يك ليوان چاي داغ مي خواهم ! مهرنگ گاهي سر ميز دوستانش مي رود و از مخزن بي انتهاي شوخ طبعيهايش آنها را هم بهره مند مي كند . باز دوباره سراغ من مي آيد و با هم به تماشاي آدمهاي عجيب و غريب مي نشينيم كه مهرنگ انگار قصه طنز آلود زندگيشان را از خود خدا شنيده ! هنوز ميهماني تمام نشده كه شال و كلاه مي كنيم و به اتاق خودمان در هتل دورافتاده باز مي گرديم .نگين انگشترم افتاده . پابندم را توي جمعيت گم كرده ام و جورابم همچنان وضع وخيمي دارد !... پسرك مستي هم چند قدم جلوتر از ما مي رود . ليز مي خورد و مي افتد توي بوته ها . دوباره بلند مي شود و اين بار پشت سر ما مي آيد ... لباسهايم را عوض مي كنم . صورتم را از سنگيني آرايش ميهماني خلاص مي كنم و پا برهنه توي اتاق راه مي روم . مهرنگ چند كانال كمدي پيدا مي كند . قدري تماشا مي كنم . با مهرنگ مي خندم و بعد به خواب مي روم . تمام شب خواب خانه مان را مي بينم . تختخواب جمع و جورمان با روكش و بالشهاي آبي ، پرده هاي فيروزه اي پشت گلهاي آپارتماني ، آشپزخانه كه هميشه به شوخي به مهرنگ مي گويم امپراطوري من است و او نبايد واردش شود ! كاناپه بزرگ توي اتاق نشيمن . سه پايه چوبي كنار اتاق ، ليوان چاي داغ روي روميزي بته جقه اي سورمه اي ... من خانه ام را مي خواهم . تختخواب خودم ... يك ليوان چاي داغ ... من از دانماركيها بدم مي آيد ! ... صداي كسي را مي شنوم كه دلداري ام مي دهد . صاحب صدا را نمي بينم ! " بلند شو ! مي خوام ببرمت خونه ! " ... چشمانم را باز مي كنم . مهرنگ كنار تختخواب ايستاده و به نرمي نگاهم مي كند . لبخندي پدرانه روي لبانش نقش بسته ... ساعت هنوز هفت صبح نشده . مي پرسم : صبحانه نمي خوري ؟ مي گويد : نه ! تمام شبو هذيون گفتي ! پاشو ! مي خوام ببرمت خونه !

آفرين شيطان كوچك بي رحم ! نمي فهمي تمامش را خراب كردي ؟ چطور نفهميدي با بدخلقيهايت داري روزش را خراب مي كني ؟ دخترك پرتوقع بي عقل ! خجالت بكش ! بلند شو !

بلند مي شوم . آماده مي شوم . مي گويم اول صبحانه بخوريم بعد برويم خانه . دلم يك ليوان چاي داغ مي خواهد . مي گويم هوس قهوه داغ كرده ام ! مي رويم هتل اصلي . نمي دانم بايد چه بخورم . اينها هيچ كدام باب طبعم نبيست ! آنجا اما ... آن دورتر ... آن گوشه خلوت بي مشتري ... توي آن قوريهاي گرد روي وارمر برقي ... خداي من ! چاي داغ ! ... چايم را مي نوشم و از تماشاي صبحانه خوردن با اشتهاي مهرنگ لذت مي برم . چند ساعت ديگر خانه ايم ! روي تختخواب آبي ام دراز مي كشم تا چاي دم بكشد . صداي ميدان جنگ مي آيد . مهرنگ هم به خانه اش آمده ... پشت آن كامپيوتر محبوبش نشسته و مي جنگد ... بايد چاي بياورم . بايد آش رشته بپزم ... كسي چه مي داند ؟ عاشق آن قطره بخار آبم كه وقتي قوري را كج مي كني از لا به لاي در قوري و بدنه اش مي غلطد روي لوله قوري ... خانه !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 16:12 | لینک  |