تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

هنوز عادت نكرده ام دوشنبه ها را روز اول هفته حساب كنم . دوشنبه كه از راه مي رسد ، بي دليل خوشحالم كه به وسط هفته رسيده ام و چيزي تا پايان هفته نمانده ... اما حتي روزهاي جمعه هم كلاس دارم ، هرچند خوشحالي رسيدن دوشنبه ، از شباهت وافر آن به شنبه هاي ايران نمي كاهد ... يك روز ديگر براي شروع خستگي ! ... حالا ديگر چند وقتي است آفتاب بعد از ساعت هشت صبح طلوع مي كند و هنوز ساعت چهار بعد از ظهر سايه آرامبخشش را روي سر شهر نگسترانده كه تاريكي از راه مي رسد . توي زمستان همه افسرده تر مي شوند ، كمتر توي خيابانها مي آيند و كمتر جنب و جوش دارند . لباسهاي رنگارنگ و فانتزي جايشان را به كتها و پالتوهاي ضخيم و تيره مي دهند و صندلهاي زيبا و پاشنه بلند توي گنجه ها مي روند و نوبت چكمه هاي بلند و پوتينهاي محكم و گرم مي شود ... شهر در سكوت و سردي فرو مي رود . يادم هست روزهاي برفي و سرد آنیا بيشتر دلش مي خواست به كشورش بازگردد و از دانمارك بيشتر بدش مي آمد ... حالا كجاست ؟ نمي دانم ؟ ... لباسهاي زمستاني ام را تن مي كنم . بايد براي پوشيدنشان ربع ساعت زودتر از خواب بيدار شوم . به مهرنگ مي گويم زمستانها توي فروشگاهها و مغازه ها كسي مرا تحويل نمي گيرد . آنقدر لباس مي پوشم كه شبيه كارتون خوابهايي مي شوم كه براي فرار از سرماي نيمه شب هر چه دارند به تن مي كنند . مهرنگ كلاه ضخيم و آبي رنگ را كه تا زير ابرو پايين مي كشم و جوراب بالاي زانوي راه راهم را مسخره ترين بخش لباسهايم مي داند ... اوووووووووه ! هنوز مانده كه سه تا شلوار و سه تا بلوز و دو جفت جوراب بپوشم ! گذاشته ام براي فوريه كه هوا از هميشه سردتر مي شود ! ... توي دانمارك رسم نيست موقع سوار شدن به اتوبوس صف ببندند ! زودتر از همه مي رسم ايستگاه و ده دقيقه اي مي لرزم تا سر و كله ديگران پيدا شود و اتوبوس از راه برسد . براي اينكه باد مرا نبرد ، سه كنج ديوار فروشگاه مي ايستم و از آنجا كه اين نقطه به محل توقف اتوبوس دور است ، ديگران زودتر از من سوار مي شوند و براي من فقط يكي دوجا خالي مي ماند كه اگر از صندلي كناري مرد فربه اي كه پاهايش را زيادي باز كرده و نشسته و پيرزن اخمويي كه دائم كلاه و شالش را مي تكاند و دخترك بلوند ريزه ميزه اي كه تقريبا روي صندليها دراز كشيده بگذريم ، بهترين جا براي من كنار پسرك 18-17 ساله اي ست كه لباس كار به تن دارد و در نيمه عقبي اتوبوس نشسته . اينجا رسم نيست حتي وقتي عده اي ايستاده اند ، آن عده كه نشسته اند كيف و كتاب و بدنشان را از روي صندلي خالي كناري جمع كنند تا بقيه هم بتوانند بنشينند . حتي دو دوستي كه با هم سوار اتوبوس مي شوند روي دو صندلي جدا مي نشينند ، گاهي ! ... مي روم كنار پسرك مي نشينم . بوي تندي آزارم مي دهد . مهرنگ يك بار به من گفته بود كه اين بوي حشيش است كه جوانهاي دانماركي ( و بسياري جوانهاي ايراني مقيم دانمارك ) خيلي دوستش دارند ! اين هم از تبعات فرهنگي است كه از همان بدو تولد حقوق فرزند را جدا از حقوق والدين مي داند و به خانواده هيچ حقي براي تربيت فرزند نمي دهد ، آنقدر كه مربي يك مهد كودك به خودش اجازه مي دهد والدين يك كودك 4-3 ساله را بازخواست كند كه چرا علي رغم ميل كودك ، برايش لوازم آرايش نخريده اند ! ... توي آن همه لباس ، راحت نمي توانم بنشينم . پف كرده ام و پيش از هر حركتي لباسهايم براي جابجا شدن پيشقدم مي شوند ... دارم فكر مي كنم " سودا "( sevda ) دخترك زيبا و محجوب ترك اين روزها چطور خودش را گرم مي كند . سودا بي شك يكي از خوش لباس ترين دختران جوان است كه اينجا مي شناسم . روز اول كه با آن تاپ كوتاه و شلوار جين تنگ ، توي كلاس ديدمش ، با خودم گفتم اين لباس مناسب يك محيط آموزشي نيست و يك دختر شرقي بايد بداند كه نگاه عده اي عرب و ترك و حتي ايراني چشم ناپاك توي مدرسه با مناعت طبع آدم چه مي كند ، اما به مرور وقتي وقار و متانت و نجابت شرقي اش را ديدم كه در رفتار و گفتار و روابط و حتي خنده هاي سودا موج مي زد ، دانستم متانت به اين چيزها نيست . بدون شك حتي يك موجود مذكر توي مدرسه نيست كه روي سودا حسابي غير از آنچه كه هست بازكند ... حالا خيلي دلم مي خواهد بدانم توي اين روزهاي سرد ، سوداي موقر شيك پوش ، موهاي شرابي بلند و مواجش را چه مي كند و چطور خودش را با بافتنيهاي ضخيم و گرم مي پوشاند ... خوابم مي آيد ! هنوز هم به سياق روزهاي مدرسه در ايران ، شبهاي اول هفته اضطراب دارم و خوابم نمي برد . اگر هم بخوابم تا صبح خواب روز بعد را مي بينيم ! ... توي ايستگاه قطار كه مركز خريد بزرگي روي آن ساخته شده ، صبحها قهوه و شكلات داغ مي فروشند و نان تازه . فرورفتن توي عطر خوش نانهاي جورواجور و بوي قهره داغ و تماشاي گروه زيادي كارمند و دانشجو كه هر روز از ايستگاه قطار به نقاط مختلف جزيره مي روند برايم جذاب است . شايد اولين چيزي كه در دانمارك به آن علاقه پيدا كردم همين بوي نان و قهوه بود ... توي ايستگاه اتوبوس داخل شهري ، مريم منتظر اتوبوس ايستاده و مرا غافلگير مي كند . مريم صميمي ترين دوست من توي دانمارك است ، او همان نيمه شبيه من است ! هرچقدر كه مهرنگ نيمه گمشده و متفاوت من است ... مريم هنوز ايراني مانده و مي دانم تا ابد مي ماند ، اين را دوست دارم ! ... تا برسيم مدرسه كلي حرف زده ايم و خنديده ايم ... از كاپوچينو با شكر كه نوشيدني گرم هر روزمان است مي گوييم و فروشگاههاي حراجي و محتويان ساندويچ توي كيفمان و اينكه شب قبل بد خوابيده ايم و دلمان تنگ است و شوهرهايمان چه مي كنند ... دم در مدرسه كه از اتوبوس پياده مي شويم ، سودا را مي بينم كه كلاه پشمي شيري رنگي به سر كرده و پالتو كلفتي پوشيده و دستكشهايي به رنگ كلاهش ... چرا او توي اين لباسها مسخره نمي شود اما من مي شوم ؟!؟!؟ ... امروز اولين روزي است كه با كريستيناي مهربان و دوست داشتني كلاس دارم ! خوشحالم ! كريستينا مي داند با شاگردهاي خارجي اش چطور حرف بزند ، مترادفها را خوب مي سازد و براي انتقال مفاهيم از هر وسيله اي بهره مي برد : آواز مي خواند ، مثل مانكنها راه مي رود ، دستهايش را تكان مي دهد و تقريبا مي رقصد ! ... امروز احساس مي كنم بيشتر دانماركي مي فهمم ! ... تمام روز را به فكر كردن به دانمارك و كريستينا و مريم و سودا مي گذرانم ... مهرنگ مي گويد شب دائم توي خواب مي گفتي : من مريمو دوست دارم ! من كريستينا رو دوست دارم ! من سودا رو دوست دارم ! ...

پي نوشت : متن زير را يكي از دوستان به نام فرين برايم ميل كرده . اگر وقت داريد بخوانيد ! جالب است !

به : شما

تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
عطف به: زندگي من

خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، به راه های رفع آن فکر کن ولی خود راعذاب نده . آنرا در صندوق (براي خدا تا انجام دهد) بگذار. .
همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي رودوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . دراينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:17 | لینک  | 

توي ميهماني كريسمس ، برايم از دختري تعريف مي كند كه چند ماهي است از طريق چت با او آشنا شده . دخترك ايراني است و همسن و سال من . از نجابتش حرف مي زند . مي گويد تحصيل كرده است و مهربان . مي گويد زن زندگي است ... مي خواهد با او ازدواج كند . از من مي پرسد اگر بيايد اينجا و ازدواج كنند ، مي تواند اقامت بگيرد ؟ مي گويم تا ازدواج نكند نمي تواند بيايد چون سفارت دانمارك در ايران فقط براي همسر و والدين و فرزندان زير 18 سال ويزا صادر مي كند ... آه از نهادش بلند مي شود ! اما همچنان اصرار دارد ... دست من نيست كه ؟!؟

از طريق مهرنگ پيغام مي دهد كه شماره موبايلم را مي دهد به دخترك تا زنگ بزند و با من آشنا شود و بداند اينجا هم ايراني پيدا مي شود . من اما انگار از همين حالا مي دانم موضوع بحث چه خواهد بود ...

ساعت هنوز سه نشده . بايد كم كم فكر شام باشم . بايد لباس عوض كنم ، چاي دم كنم ، به سر و صورتم برسم و لباسم را عوض كنم . بايد عطر مورد علاقه مهرنگ را بزنم و روي ميز را خلوت كنم . بايد اتاق را هوا بدهم ... به صورتم كرم مي زنم و موهايم را شانه مي كنم . مي روم توي آشپزخانه و پياز درشتي برميدارم و پوست مي كنم . پيازها را خرد مي كنم و مي ريزم توي روغن داغ . صداي جلز و ولز پيازها آشپزخانه را پر مي كند ... موبايلم زنگ مي زند . جواب مي دهم . قطع مي شود . موبايل را مي گذارم روي ميز . مي روم پشت آيينه ... امروز سايه طوسي و كمي نقره اي ... بوي پياز خانه را برميدارد . يك پيمانه كوچك زردچوبه مي ريزم توي پيازها و اجاق را كم مي كنم . خط چشمم را از توي كشو برميدارم . موبايلم دوباره زنگ مي زند ... جواب مي دهم . خانمي از آن سوي خط ، خودش را مادر دخترك معرفي مي كند . از من مي پرسد جريان را مي دانم يا نه ؟ مي گويم اطلاع كمي دارم . مادر مي گويد داماد آينده اش نمي تواند به ايران بيايد . بنابراين بايد غيابا عقد كنند . مي گويم سفرت فقط عقدنامه دولت ايران را قبول مي كند ، آن هم عقدنامه اي كه با حضور هر دو زوج امضا شده باشد . عقد غيابي مورد قبول سفارت نيست . مي پرسم : شما از سفارت سوال كرديد ؟ مي گويد : سوال كرديم ولي نه از سفارت ... نمي دانم از چه كسي سوال كرده ؟!؟! ... مي پرسد داماد آينده اش چه جور آدمي است ؟ نمي دانم چه بگويم . حتما آدم خوبي است ولي از كجا بدانم همسري خوبي هم هست ؟ مي گويم : خيلي مهربان است . آدم مادي نيست ، جا افتاده است ... چشم و دل پاك است ... مي پرسد : شما تاييدش مي كني ؟ ... حيرت مي كنم . مي پرسم : چند وقت است همديگر را مي شناسند ؟ ... ارتباط قطع مي شود ... هر وقت باران مي بارد ارتباط سخت برقرار مي شود ...

پيازها را هم مي زنم . گوشت را آب مي كشم . دوباره مي روم پشت آيينه . خط چشم يك چشم را مي كشم . بوي پياز تند مي شود . مي روم سمت آشپزخانه . موبايلم زنگ مي زند . جواب مي دهم . مادر خيلي عذر مي خواهد كه تلفنش قطع شده . مي گويد دو ماه است عروس و داماد آينده همديگر را مي شناسند . شوكه مي شوم . چيزي نمي گويم . مي پرسد داماد آينده موادي نيست ؟ ... نمي دانم ! مي گويم : نه ! نيست ! اگر بود از ظاهرش مي فهميدم . مي پرسد : مشروب نمي خورد ؟ ... باز هم شوك ! مگر مي شود آدم 22 سال اينجا تنها زندگي كند و ... مي گويم : اينجا همه كم كم آبجو مي خورند اما اين دليل نمي شود كه الكلي باشند ... بله ! توي ميهماني مشروب مي خورند . مي پرسد : تنها زندگي مي كند ؟ ... مي گويم : بله ! ... و خيلي چيزهاي گذشته را فراموش مي كنم . مي گويد دختر من دختر پاك و ساده و گوشه گيري است . اهل هيچ چيز نيست . اهل مد و آرايش و ... مي گويم اينجا همه بعد از سالها جستجو يك دختر خوب مي خواهند ! مي گويد : شما مي گوييد ازدواج كنند ؟ ... مي گويم به نظر شما دو ماه براي شناخت كافي است ؟ آن هم دورادور ؟ ... مي گويد : يعني شما مي گوييد آدم خوبي نيست ؟ ... جواب مي دهم : نه ! اتفاقا من مي گويم آدم خوبي است ! ولي من كه دختر شما نيستم ! از كجا بدانم شوهر خوبي مي شود ! مي گويد : مرموز حرف مي زني ! ... مي گويم : چرا نمي رويد تركيه يكبار ايشان را ببينيد ؟ ... جواب مي دهد : ظاهر ايشان برايمان مهم نيست ! ... مي گويم : اما خيلي چيزهاهست كه آدم فقط وقتي طرف را مي بيند درك مي كند ! ... مي گويد : يعني شما چيز بدي از ايشان ديده ايد ؟ ... ارتباط قطع مي شود ... باران هم تند تر شده ...

مي روم توي آشپزخانه . پيازهاي زغال شده را مي ريزم توي سطل آشغال . قابلمه را مي شويم و پياز تازه اي خرد مي كنم و مي گذارم كه سرخ شود . مي روم پشت آيينه و سعي مي كنم با عجله كارم را تمام كنم . دنبال رژگونه و رژ لب مي گردم . چيزي متفاوت با ديروز ... كدام عطر ... كدام بلوز ... موبايلم زنگ مي زند . جواب مي دهم . اينبار بدون مقدمه ميگويد : ما نمي توانيم برويم تركيه . وضعمان جوري نيست كه بتوانيم برويم . مي گويم پس بگذاريد قدري رابطه شان ادامه داشته باشد بعد تصميم بگيريد . مي گويد خب تا بخواهند كارهايشان را انجام بدهند با هم آشنا هم مي شوند . مي گويم : آن وقت ديگر بله را داده ايد ! ... مي گويد : يعني شما مي گوييد بله نگوييم ؟ مي گويم : من نمي گويم بله نگوييد ! مي گم شناخت پيدا كنيد ! ... اصرار دارد كه من تاييدش كنم تا آنها قبول كنند ! ... ارتباط قطع مي شود ...

گوشت را مي ريزم توي پياز داغ و ژاكتم را مي پوشم . ياد اولين باري مي افتم كه مهرنگ صورتم را بدون آرايش ديد . اولين باري كه كفشش را درآورد و پايش بو مي داد . اولين باري كه غذا را سوزاندم . اولين باري كه مهرنگ دوش گرفت و حمام را تمييز نكرد . اولين باري كه ديد وقتي عصبي مي شوم پايم را بي اختيار تكان مي دهم . اولين باري كه دلتنگي اش را ديدم . اولين باري كه در حضورش گريه كردم ... و هزار چيز ديگر كه به قول مادر محترم مریم خانوم ، تا مرد پي جامه نپوشيده و توي خانه ننشسته آدم نمي فهمد ! ... صداي چرخيدن كليد توي قفل در ورودي . مهرنگ شاد و خسته در آستانه در ...مي گويد : به به چه بويي ! براي شام چي سوزوندي ؟

من مانده ام و يك جفت چشم تا به تا و يك شوهر خندان گرسنه و بوي پيازداغ سوخته كه همه جا را گرفته !

پی نوشت ۱ : عید سعید غدیر بر همه عشاق امیرالمونین مبارک باد !

پی نوشت ۲ : کامنتهایی که نمی توانم بگذارم :

۱) آرام ( آبی ) عزیزم ! متنی که در بزرگداشت سالروز زمین لرزه بم انتخاب کرده بودی خیلی زیا بود ... برای دلتنگیهایت یک بغل رویا و آرامش آرزو می کنم . عید توهم مبارک !

 ۲) بانو جان ! عید تو هم مبارک سیده خانم ! ته کیسه ای من یادت نرود ! من شبیه گفته تختی را از ایران درودی شنیده ام ... حقیقت دارد !

 ۳) پگاه ( شاید ... ) خوبم ! همین که فهمیده ای برای خودت کم گذاشته ای شروع خوبی است . هنوز آنقدر هستی که به فکر خودت بیفتی ! یا علی ! ... راستی حلقه ات پیدا شد ؟

۴)مریم ( بن بست ) نازنین ! ماجرای دعوایت تکان دهنده بود و من بودم حتما گریه می کردم ! وبلاگت هم زیباتر شده ! منتظریم تلفنتان درست شود ! 

۵) مریم دریایی پاک نهاد من ! به قول سهراب : اندکی صبر ٬ سحر نزدیک است ... تو که دلت دریاست ... چه غم دریا داری ؟ شاد باشی !

۶) مریم لجباز من ! به قول فروغ : من به پایان دگر نیندیشم ... که همین دوست داشتن زیباست ! ... راستی متنی را که درباره مردها نوشته بودی ٬ وقتی مدرسه می رفتم خوانده ام . بانو حتما یادش هست ... بستگی به خودت دارد ... می فهمی خانومی ؟

۷) دکتر م . امید ( هدیه لحظه ها ) ! مثل همیشه جز تحسین قلم زیبایتان کاری از دستم ساخته نیست ... واقعیتها خصلت خود را دارند : تلخ مثل زهر مار ... و شما با قلمتان زیبایشان می کنید ...

۸) دوست خوبم آریانو فیوره  ! فقط می توانم بگویم : ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است ... این گرگ سالهاست که با گله اشناست ... راستی آریانو فیوره یعنی چی ؟

۹) نسرین ( سیاه سپید خاکستری ) عزیزم ! دختر خوب غم چه معنایی دارد وقتی در آغوش خدا جای می گیری ؟ من مشتاق همه آن غمهایی هستم که آدمی را به خدا می رساند ... این ارزشش از همه آن شادیهای زودگذر بشری بیشتر است . بگذار آدمها بد باشند ...  

۱۰ ) صدف ( این همه خاطره رو چی کار کنم ؟ ) خوبم ! وقتی هم که غمگینی این تویی که دنیا را تیره و تار می بینی و تنگ ... دنیا هنوز خیلی چیزها برای دیدن و خواستن و دوست داشتن دارد ... از غم نترس دوست خوب من ... غم هم زیباییهای خودش را دارد ... اما همیشه ... این نیز بگذرد . برایت صبر از خدا می خواهم و دلی به وسعت دریا !

 پی نوشت ۳ : همه آن دوستان خوبی که برایم کامنت گذاشتند و مرا به خواندن نوشته های زیبایشان خواندند . همه را خواندم . آنجا که توانستم کامنت گذاشتم و آنجا که نتوانستم از خدا شادی و زیبایی برایتان آرزو کردم . همگی شاد باشید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 14:32 | لینک  | 

 

                             تيوولي در شب سال نو

چند روزي است در شهر هياهوي عجيبي است . همه در حال خريد و رفت و آمد هستند . پاپانوئلهاي سرخپوش با اسب و كالسكه از وسط بازار مي گذرند و مردم را سوار مي كنند . بوي بادام شكري و شيرينيهاي شب سال نو همه جا را پر كرده و البته فروشگاهها براي شاد كردن مردم از پنجاه تا هفتاد درصد تخفيف در نظر گرفته اند .وسوپر ماركتها مملو از مردمي است كه براي سال نو ترقه و فشفشه و راكت و سيگارت مي خرند و فروشنده ها چنان با حوصله درباره طرز استفاده و كيفيت و تفاوت هر يك از مواد آتشبازي توضيح مي دهند كه گويي كلاهك اتمي مي فروشند ... من و مهرنگ پس ازچند روز تعطيلي كه همه را به ديدن فيلم در خانه و يا سينما و چشيدن غذاهاي عجيب غريب و همان مك دونالدهاي هميشگي و قدم زدنهاي طولاني گذرانده ايم ، توي خانه مي مانيم ... از پشت پنجره رفت و آمد همسايه ها را مي بينم كه آخرين ما يحتاج خود را با عجله از كيوسكها و پمپ بنزينها تهيه مي كنند . ميزها از شامپاين ارزان خانوادگي و گيلاسهاي پايه دار سبك پر مي شود و اندك اندك مهمانها هم سر مي رسند ... من و مهرنگ هم تصميم مي گيريم صفايي كنيم . مي زنيم بيرون تا از كيوسك نزديك خانه دو بطري آبجو آلباني بخريم و قدم زنان بنوشيم ... تنبلي و كار خانه و انبوه لباسهايي كه بايد از ترس سرما پوشيد كار دستمان مي دهند و ما وقتي به كيوسك مي رسيم كه شهر در سكوت و سكون فرو رفته و تنها تلألوء درختهاي چراغاني شده حياط خانه ها و كاجهاي كريسمس به ما چشمك مي زند ... دست از پا درازتر توي خيابانها راه مي رويم . توي حياط و در مقابل درهاي ورودي خانه ها ، كودكان شاد و خندان مشغول آتشبازي هستند اما هنوز آن هماهنگي لحظه سال نو بينشان ديده نمي شود : هر ده دقيقه يك بار صدايي از گوشه اي و نوري كه در آسمان پراكنده مي شود و به خاموشي مي گرايد ... بعد از يك پياده روي كوتاه ، خود را به خانه مي رسانيم . حالا ديگر باقالي پلو هم آماده شده و شام كم كم روي ميز پيدايش مي شود . مهرنگ تأكيد مي كند كه رأس ساعت 12 مي رويم بيرون تا آتشبازيها را تماشا كنيم . من ظرفها را نشسته روي كاناپه به خواب مي روم . ساعت از يازده و نيم گذشته كه مهرنگ بيدارم مي كند . نا ندارم ! توي اين سرما ؟ برويم بيرون ؟ يعني مي شود رأيش عوض شود ؟ ... بهانه مي آورم : حالم خوب نيست ... سرگيجه دارم ... خسته ام ... خوابم مي آيد ... و پاسخ همه آنها يك چيز است : بزني بيرون حالت خوب ميشه ! ... حالا ديگر شمعهاي روي درختهاي كريسمس روشن شده اند . غاز خوشمزه شراب آلود كه حسابي توي فرهاي كدبانوهاي دانماركي برشته شده ، تا لقمه آخر نوش جان ميهمانان شده و گيلاسهاي شامپاين دست به دست مي شوند ... شمارش معكوس آغاز مي شود : 30-29-28-27-26 ... من و مهرنگ ا ز پشت پنجره متظر شروع آتشبازي هستيم . خبري نيست اما . مهرنگ با تعجب مي پرسد : چرا هيچ كس بيرون نمي آيد ؟ و من ياد گيلاسهاي شامپاين مي افتم كه تا وقتي تا قطره آخر سر كشيده نشوند ، دامان ميهمانان را رها نخواهند كرد ... 25-24-23-22-21 ... مهرنگ با عجله لباس مي پوشد و من با بي حالي ... هنوز هم توي خيابانها خبري نيست ... 20-19-18-17-16...تمام صبح هوا آفتابي بود ، اما از بعد از ظهر يكباره باران سختي آغاز شده و باد شديدي مي وزد . توي اين هوا يعني كسي بيرون مي آيد ؟ ... 15-14-13-12-11... با خودم فكر مي كنم جالب مي شود ما برويم بيرون و هيچ دانماركي نيايد ! مي شويم كاسه داغتر از آش ! ... 10-9-8-7-6 ... حالا ديگر صداي ناقوس كليسا را مي شنوم كه از يك شروع مي كند تا به 24 برسد ... و سرانجام ضربه بيست و چهارم ! سال 2007 آغاز مي شود ... يك لحظه سكوت محض وبعد ... كوچه و خيابان غرق در نور و صدا مي شود ... مهرنگ كشان كشان مرا از خانه بيرون مي برد ... از همه طرف صداي آشناي انفجار مواد محترقه به گوش مي رسد . نورهاي سبز و آبي و سرخ و زرد توي هوا پخش مي شوند و شهر را روشن و رنگي مي كنند . از دور كه به اين منظره نگاه مي كني ، خيال مي كني گروهي دلقك به شهر حمله كرده اند و با فشفشه و راكت قصد خراب كردن شهر ارواح را دارند ... بيش از نيم ساعت شادي و سرور ، سايه رنگين سال نو روي سر شهر ، يكپارچگي ميليونها آدم براي تشكر از خداوندي كه ما را ميهمان سال جديدي مي كند ، وحدت قلبها توي آنهمه شعاع نور و رنگ ... نيم ساعت توي شهر مي گرديم و از تماشاي آتشبازي شادمان دانماركيها لذت مي بريم . وقتي دوباره به خانه برمي گرديم هنوز آتشبازي ادامه دارد .همسايه مهربان و پرحرف كناري از پشت پنجره برايمان دست تكان مي دهد و با ايماء و اشاره سال نو را تبريك مي گويد . او را خيلي دوست دارم ! حيف كه سرش نمي شود بايد شمرده تر حرف بزند ! اما اين چيزي از مهرباني اش كم نمي كند ... مهرنگ در آستانه در مي گويد : خدايا ! ازت مي خوام امسال سال خوبي برامون باشه ! ... من فكر مي كنم : اينكه سال نوي ما نيست ! ... اما چرا ! هر روز مي توان سال خوبي را از خداوند خواست و در انتظار بهتر و بهترين بود ... مي شود ... مي شود آدمي با شادي ديگران شاد شود و با عيد ديگران عيد داشته باشد ... اين چيز قشنگي است و همه چيزهاي زيبا بايد تكرار شوند ... مثل زندگي !

پی نوشت :خوشبختانه می توانم وبلاگ بسیاری از دوستان را بازکنم اما متاسفانه همچنان برای خواندن مطالب بسیاری دیگر مشکل دارم . وبلاگهایی که باز نمی شوند شامل آبی ٬ بانو ٬ شاید ... ( پگاه )  ٬ بن بست ( مریم )  ٬ مریم دریایی ٬ دختران لجباز ( مریم ) ٬ هدیه لحظه ها ٬ آریانو فیوره و سینما ٬ سیاه سپید خاکستری ( نسرین )   و ایم همه خاطره رو چی کار کنم ؟ ( صدف )  هستند که شرمنده همه آنها هستم و از همه عذر می خواهم . ناگفته نماند که وبلاگ همه دوستان را تحت اپرا می خوانم اما چون " کامنتدونی " هایشان تحت اپرا باز نمی شود نمی توانم کامنت بگذارم . باز هم از دوستان معذرت خواهی می کنم و امیدوارم این مشکل زودتر برطرف شود . با سپاس !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 0:33 | لینک  | 

از اونجايي كه يك اصل زناشويي مي گه زن و شوهر شريك غم و شادي و خوشي و ناراحتي و خلاصه همه چيز هم هستن ، من و مهرنگ طي يك اقدام متحورانه ، پس از نوشيدن دو گيلاس مشروب سبك ، اعترافات مهرنگ رو براي دوستان نوشتيم . ايشون از طرف بنده دعوت شدن و همه دوستان ديگه اي رو كه مايلند اعتراف كنند با آغوش باز دعوت مي كنند . واما اعترافات آقا مهرنگ ما :

1- مهرنگ قرار بود روز دوشنبه براي خواستگاري من بياد خونه مون ، اما چون خونه عمه ش زيادي مشروب خورده بود(عرق گندم ... وايييييييييييي كه چقدر مزخرف بود - به نقل از خود مهرنگ ) ، يادش رفته بود بايد بياد خواستگاري و به جاي دوشنبه چهارشنبه اومد ، و تازه روز چهارشنبه هم به جاي خيابون روزولت كه خونه ما بود سر از پل رومي درآورده بود و دنبال آدرس خونه ما مي گشت !( شانس آورديم كه راننده آژانس موبايل داشت و مهرنگ تونست آدرس درستو تلفني از ما بگيره و الا من ... م ... ي ... ت ... ر... ش ... ي... د... م )

2- روزي كه ما براي خريد طلاي سر عقد رفتيم بيرون ، مهرنگ اينقدر از به دست آوردن من خوشحال و هول بود كه آخر مسير به راننده آژانس گفت : عزيزم چقدر ميشه جييييييگگگگگرررر !!!! و بعد برگشته با تعجب و وحشت به من ميگه : جيييگگگررر ؟!؟!؟!؟! آخه راننده يه آقاي مسن كم موي به قول مهرنگ كل كثيف بود !

3- مهرنگ مي ترسه بازي " Doom3 " رو شبها تو تنهايي و تاريكي بازي كنه !!!!!! ( خودش اسپيكرهاي قوي رو بهونه مي كنه كه مثلا فضا رو طبيعي مي كنن و از اين حرفها و ... )

4- مهرنگ به طرز فجيعي به خرید لوازم آرايش زنانه و عطر و ادكلن و لباس زنانه علاقه داره و به گفته خودش ( كه بالاسر من ايستاده ) هر ماه حدود 10 درصد حقوقشو بالاي اينجور چيزهاي مي ده ، كه البته چون براي خودش قابل استفاده نيست همه نصيب همسر خوشبخت ميشه(اوه اوه- اينو خودش نوشت !) ! ولي الحق سليقه ش حرف نداره و تاكيد داره كه اينو بگم !

5- وقتي مهرنگ3-4 ساله بوده ، بعضي شبها تشكشو خيس مي كرده و صبح پيش از بيدار شدن ديگران ، تشكشو روي نرده هاي تراس پهن مي كرده و به مامانش زحمت نمي داده ( به نقل از مادر شوهر گرامي )

6- يك بار وقتي مهرنگ 6-7 ساله بوده و تازه از حموم اومده بوده ، شلوار پاش نبوده و همون موقع تلفن زنگ مي زنه ! حالا داشته باشين :

داداش مهرنگ ( مهرنگ ته طغاريه ) : تلفنو بردار !

مهرنگ : نمي تونم ! آخه شلوار پام نيست !!!!!!.... !!!! ... !!!!

7- يك بار وقتي مهرنگ 7-8 ساله بوده زنگ در خونه شون رو مي زنن :

مهرنگ : بفرماييد ؟!؟!

آقاي پشت در : سلام پدرتون خونه هستن ؟

- نخير نيستن ! شما ؟

- من يكي از دوستاشم ، پس من بعدا ميام ! ببخشيد كه مزاحم شدم !

- خواهش مي كنم شما مي تونيد عصري يه بار ديگه مزاحم بشيد !؟!؟!؟!؟!؟!؟... فكر مي كنم اون موقع ديگه خونه باشه !

8- خودش اعتقاد داره براي خودش گارفيلديه ! از هر نظر كه فكر كنيد !

9- مهرنگ وقتي بازي آنلاين مي كنه يا تو بحر فيلمه اگه من با لباسي از طلا در حالي كه سرم رو آتيش زدم و مثل سرخپوستها هوي هوي مي كنم بيام توي اتاق ، متوجه من نميشه ! چون شش دونگ حواسش اونوراست و خيلي هم بهش بر مي خوره كه اون مواقع تلفن زنگ بزنه يا كسي بياد جلوي در و ...

۱۰- فيلا" تا همينجا كه خنديدين و كلي مسخره م كردين بسه تونه !( به نقل از مهرنگ ! )

پي نوشت 1: هنوز براي بازكردن وبلاگ دوستان مشكل دارم و شرمنده همه شون هستم ! ( دسته گليه كه خودت به سر كامپيوتر من زدي - به نقل از مهرنگ ! )

پي نوشت 2: من همينجا از همكاري صميمانه و صدقانه مهرنگ كه تا پايان نوشتن اين پست يك لحظه هم از كنار من تكون نخورد و اصلا نرفت سر يخچال كه نون خامه اي هاي تپل منو بخوره ، سپاسگزاري مي كنم ! ...... اي.... آخرش طاقت نياورد !

 

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:50 | لینک  | 

سلام ... يلدا بازي هان ؟ انگار من توي اين وبلاگ كم آبروي خودم روبردم ! باشه ... حالا چند تا چيز بنويسم كه شماها نمي دونين !

1- وقتي بچه بودم كوچكترين خواهرم " ساحل " رو كه از من 4 سال كوچكتر بود ، وادار مي كردم شست پامو بمكه و از اين كارش خيلي خوشم ميومد ! البته يكبار يرقان گرفت و من چون خيلي عذاب وجدان داشتم ديگه وادارش نكردم اين كارو بكنه !

2- عاشق اين هستم كه ملاقه آلوده به مايع ماكاروني يا استامبولي پلو يا ... رو يواشكي ليس بزنم !

3- وقتي دبيرستاني بودم از بعضي كارهاي بانو كه همكلاسيم بود خيلي لجم مي گرفت . يكبار نذر كردم كه عاقل بشه و من برم امامزاده صالح و آجيل مشكل گشا پخش كنم ! تاحالا نذرمو ندادم !!!!!

4- براي اينكه مهرنگ بياد خواستگاريم ، نذر كردم ماهي 1 روز روزه بگيرم !

5 - از 14- 15 سالگي خيلي تلاش كردم يه كم چاق بشم كه بتونم لباسهاي خوشگل بپوشم ولي نشد كه نشد !

6 - وقتي دبيرستاني بودم رشته م رياضي بود اما چون اصولا آدم عيني گرايي بودم ، هيچ وقت رياضي رو درك نمي كردم و مثلا نمي فهميدم وقتي همه چيز اين زندگي يا مربعه يا دايره چرا بايد اين همه قضيه درباره مثلث خوند و ياد گرفت ! اين سرآغاز حسادت من به بانو بود كه اين چيزها رو درك مي كرد !

7- وقتي كسي خيلي كامله من بهش خيلي حسادت مي كنم و اگه طرف جوري نباشه كه بشه باهاش ارتباط برقرار كرد همه سعيمو مي كنم كه لجن مالش كنم !

8 - عاشقانه خودمو دوست مي دارم !

9 - عاشق بچه م به شرطي كه كس ديگه اي دنياش بياره !

10 - خيلي تعارفي ام حتي با مامانم و بابام و خواهرام و مهرنگ و مثلا وقتي ازم مي پرسن فلان چيز رو مي خوري ، حتي اگه واقعا دلم بخواد مي گم نه !

11- زنداداش مهرنگ يا همون " جاري " معروف رو شديدا دوست دارم و با هم شديدا رفيق جون جوني هستيم !

12 - اینجا از دست ایرانیهایی که خیلی دانمارکی شدن خیلی خیلی حرص می خورم و می خوام سر به تنشون نباشه ! 

۱۳ - خیلی رویایی هستم ! خیلی زیاد !خیلی خیلی زیاد !

۱۴ - عاشق نون خامه ای تپلی هستم !و عادت دارم درسته بخورمشون !

۱۵ - روحیه مو با چند چیز حفظ می کنم : لباس ٬ آرایش و رقص !

۱۶ - وقتی ۱۲- ۱۳ ساله بودم دعای مقاتل ابن سلیمان رو می خوندم که چشمام سبز بشه و موهام مشکی ! اثر نکرد !

ببخشيد كه زياد شد ! ممنونم از مریم خانوم  و بهار و  شبدر 4 پر كه همزمان دعوتم كردن . من هم بانو ، شیوا، آرام ، نسرین  و چشمک رو به بازي دعوت مي كنم !

پی نوشت ۱ : شرمنده همه اون دوستانی هستم که نمی تونم بهشون سر بزنم . فکر می کنم یه ویروس جدید کشف کردم چون وقتی وارد ۹۰درصد وبلاگها می شم ارور می ده و همه صفحات وب با هم بسته می شن !

پی نوشت ۲ : از همه دوستانی که صمیمانه تولد مهرنگ رو تبریک گفتن سپاسگزارم ! مهرنگ هم از همه شما تشکر می کنه ... شاد باشید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 15:18 | لینک  | 

سلام بابا !

خوبي ؟ چه خبر ؟ مامان چطور است ؟ درد پاهايش بهتر شده ؟ دكتر مي بري اش ؟ خودت خوبي ؟ هنوز هم مثل آن روزها همه چيز را توي دل مهربانت مي ريزي و يك دفعه همه را با قرص زير زباني به باد مي سپري ؟ ... چرا آخرش نرفتي دكتر ؟ چرا شما مواظب خودتان نيستيد ؟ نمي دانيد اينجا ، توي غربت ، آدم دلش خيلي شور مي زند ؟ ... چه خبر ؟ نوه كوچكت خوب است ؟ امشب را دور هم مي گذرانيد ؟ بچه ها همه پيشتان هستند نه ؟ ... باز هم مي روي از ميوه فروشي آقا خسرو انار تازه و پرتقال درشت مي خري . ازگيل رسيده و سيب سرخ . هندوانه اي كه يك طرفش زرد شده و اين يعني شيرين است مثل قند عسل ... نه ؟ ... بابا ! يادت هست آن قصه اي را كه هميشه مامان درباره ازگيل مي گفت : ازگيل ميوه كالي بود با رنگ عجيب و ظاهري نه چندان زيبا . هيچ كس دستش را دراز نمي كرد كه او را بچيند . هيچ كس نمي خواست مزه اش را بچشد . ازگيل كوچك بي گناه ، روزو شب كارش گريه بود . آنقدر اشك مي ريخت و گريه مي كرد كه مژه هايش همه بلند و تابدار شده بودند . هيچ كس به او اهميت نمي داد ، اما دل خدا روزي به رحم آمد . در گوش ازگيل گفت : من تو را ميوه فصلي مي كنم كه هيچ ميوه ديگري در آن نوبر نشود ... ميوه زمستان ! و اينطوري بود كه ازگيل نوبر زمستان شد و آمد سر سفره يلداي ما ... مامان حتما يادش هست . بپرس ؟

ما هم خوبيم . مهرنگ سر كار است . من چشمم را كه باز كردم ، جز تيرگي و تاريكي چيزي نديدم . باران مي آيد ، هوا مه آلود است و سرد . اما شنيده ام تهران سرد تر است . راستي بابا ! مرجان هم آنجاست ؟ هنوز هم پرتقالها را با ولع يكي بعد از ديگري پوست مي كند و مي خورد ؟ مژگان هوس چه كرده ؟ هنوز ازگيل رسيده را فشار مي دهد تا آن خمير خوشمزه شيرين از پوستش بزند بيرون ؟ ساحل چه كار مي كند ؟ هنوز دانه دانه آجيل شيرين مي خورد و توي دلش آرزو مي كند ؟ بابا ! شرط مي بندم مامان هندوانه را كه شكافت ياد من افتاد ! باور نمي كني سوال كن ! بگو هندوانه را كه بريدي و گلش را كه ديدي ياد چه افتادي ؟ مي گويد : مژده ... و اينكه من هندوانه دوست نداشتم ! مامان هر سال شب يلدا هندوانه را مي بريد و گلش را برايم مي آورد و مي گفت نيت كن ! بخور ! و من نيت اين پسرك شيطان را مي كردم كه هوس سبزي پلو كرده ... يادت هست توي اتاق پنهان مي شدم كه بچه ها سراغم نيايند و فال حافظ نخواهند ؟ همه جا دنبالم بودند جانورها ! همه عاشق ، همه فتنه ، همه آرزومند و ديوانه ! ... گاهي براي همه فال مي گرفتم و گاهي فقط يك فال براي همه ... يادت هست بابا ؟ آن سالي كه برايم فقط يك غزل در آمد ؟ ... خوش خبر باشي اي نسيم شمال ... كه به ما مي رسد زمان وصال ... بابا ! دلم تنگ گل هندوانه نيست ! هوس ازگيل شيرين و آجيل مغز نكرده ام . اينجا حافظ دم دستم است و سبزي پلو كه امشب بار مي گذارم ... بابا ! دلم تنگ ... بگذار نگويم ... اين همه دلتنگي را براي چه روانه دلت كنم ؟ ... فقط به تو مي گويم : هيچ وقت برايت فرزند خوبي نبودم . درس خواندم ، كار كردم ، آبرويت را حفظ كردم ، سر به زير و آرام بودم ، اما دركت نكردم . نه تو و نه مامان را ! و اين شده بزرگترين غم زندگيم ! چرا ما بچه ها اينقدر كوچك هستيم ؟ چرا بزرگي شما را درك نمي كنيم ؟ ... بابا ! مي خواهم به چند چيز اعتراف كنم : كوك ساعت مچي صفحه گردت را من شكستم ! مي خواستم برايت كوكش كنم ، اما آنقدر پيچاندمش كه شكست ! ... نوار مركب ماشين تايپ را هم من انداختم روي رو مبليهاي سفيد مامان و همه اش را قرمز و سياه كردم . مامان فكر كرده بود ساحل به لوازم آرايشش ناخنك زده و دستش را با رومبلي پاك كرده ... درباره آمدنم هم دروغ گفتم كه اگر تا سه ماه بعد نيايم ويزايم باطل مي شود . فرصتم شش ماهه بود ! اما دلم براي مهرنگ تنگ شده بود ! ... بابا ! مرسي كه به يادم هستي ! ممنونم كه هنوز دلت برايم تنگ مي شود ، اما تروخدا هم تو و هم مامان ، ديگر غصه نخوريد ! من كه نمرده ام ! ... دوباره مي آيم ! ... به مامان بگو اينقدر لباسهايم را بو نكشد . اينقدر براي تختخوابم روتختيهاي تازه نخرد . اينقدر لباسهاي شسته شده را دوباره نشويد ... اين هم فال حافظ ... براي تو ، براي مامان و بچه ها و همه آنهايي كه فالم را قبول داشتند : آزاده ... بانو ، ندا  ، لیلا  ، الهام ، مژده ، سپيده ، ويدا ...

گوهر مخزن اسرار همان است كه بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهر بار همان است كه بود ...

پي نوشت 1 : يكشنبه ، سوم ديماه ، تولد مهرنگ عزيز من است . به او تبريك مي گويم و آرزوي ساليان سال عمر با عزت توام با سلامت و سعادت و شادي برايش دارم . از خدا مي خواهم نعمت بزرگ شادي و خنده را كه رحيمانه به او عنايت داشته هرگز از او بازپس نگيرد .

پي نوشت 2 : بانو عزيزم ،مریم  نازنين ٬ مریم خوب دیگرم ٬ سحر مهربان ٬ پرستوی عاشق و همه دوستان خوبي كه زحمت كشيدند و يلدايم را تبريك گفتند ... نمي توانم وبلاگهايتان را باز كنم . شرمنده مهربانیتان هستم و من هم تبریک می گویم !

پي نوشت 3 : يلداي بلند همه دوستان مبارك ! شاد باشيد !

پی نوشت ۴ : یلدا رو به چشمک هم تبریک می گم !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 12:29 | لینک  |