تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

چند وقتي است صبحها زودتر هوا روشن مي شود . اين اصلا معنايش اين نيست كه آفتاب در مي آيد . توي اين هواي مه آلود و دماي چند درجه زير صفر ماه فوريه همين كه ساعت هفت صبح مي تواني جلوي پايت را بدون نياز به چراغ قوه جيبي سياهرنگ ببيني ، بايد خدا را شكر كرد . و همين كه تا بعد از ساعت پنج هنوز نمه اي نور سرخرنگ در افق ديده مي شود ، نشان مي دهد كه فصلها دارند در گوش هم زمزمه هايي مي كنند و ريز مي خندند و در فكر عروس كردن بهار هستند ! به همين سادگي ! هنوز سرماي سوزناك فوريه از سرمان نگذشته بايد فكر سفره هفت سين باشيم . پارسال يادم هست مهرنگ نزديك عيد برايم يك كاپشن پشم شيشه ضخيم گرم اما كوتاه خريد . يك ماه بعد از نوروز هنوز تنم مي كردم با اين كه بهار خيلي وقت بود آمده بود . تنها نشانه بهار اين بود كه ديگر آن پالتوهاي بلند گشاد را با انبوه لباسهاي پشمي زير آن نمي پوشيدم ... خوشحالم ! امسال تا اواسط فوريه هنوز سه تا شلوار و سه تا بلوز نپوشيده ام . هر چند هنوز هم از شبيخونهاي گاه و بي گاه اين زمستان مي ترسم اما دلم مي گويد دارم به خيلي چيزها عادت مي كنم . به همان سادگي كه ديگر از مراجعه به بانك و پستخانه و فروشگاهها نمي ترسم و گاهي يادم مي رود گواهينامه و سود بانكي و صورتحساب و سيب زميني و آتن ماهواره به فارسي چه مي شوند ؟ ... به همان سادگي كه به شلختگي و عدم تناسب پوشش دانماركيها عادت كرده ام و چهره عجيب و غريب جوانهاي شيطان پرست سياهپوش برايم عادي جلوه مي كند . اول صبح توي مه غليظي كه در سالهاي عمرم نظيرش را نديده ام قدم مي زنم تا خود را به ايستگاه اتوبوس برسانم . مثل همه اين روزها دقيقا وقتي به ايستگاه مي رسم كه آخرين مسافرها هم سوار اتوبوس مي شوند . ديگر از شماتت معلمها و فرهنگ به موقع بودن هم نمي ترسم ؟!؟!؟ مي پرم بالا و كنار جانور دست و پا درازي كه توي خودش چمبره زده و گوشه صندلي در خواب فرو رفته مي نشينم . اوقاتي را كه تنها توي اتوبوس مي نشينم به دو كار مي گذرانم : گوش دادن حرفهايي كه دانماركيها رد و بدل مي كنند به منظور تقويت قدرت درك زبان دانماركي و غرق شدن در بحر موجوداتي كه معلوم نيست چه هستند ؟ پسر يا دختر ؟ اين يكي بيشتر از 13-14 سال ندارد . با اين همه اگر چنين چهره اي در ايران ديده شود قطعا 17-18 ساله است ! اكثر دانماركيها بسيار بيشتر از سنشان به نظر مي رسند و اين موضوع به خصوص در دختران جوان دانماركي بيشتر ديده مي شود . خب ! حالا موجود دراز موبور ! كمي به من نگاه كن تا ببينم چي هستي ؟ آها ! پسر است ! از اين كلاههاي سياهرنگ بي شكل و قيافه هيچ دختري خوشش نمي آيد ! واين كاپشن گشاد كمر كشدار ! و آن شلوار بگي رنگ و رو رفته و كفشهاي چيني اسپرت ... بله بله ! با يك پسر نوجوان خواب آلود بي قواره طرفم ! ... چند ايستگاه جلوتر پسرك با صدايي دورگه از من مي خواهد اجازه دهم پياده شود . هنوز درست روي صندلي ام جابجا نشده ام كه دخترك نوجواني با چشمان آراسته كنارم مي نشيند ... موهاي بورش را دورتادورش ريخته و كلاه سياهرنگ ساده اي به سر دارد . يك شلوار رنگ و رو رفته بگي و يك كاپشن سيه گشاد هم به تن دارد ... عجب ! ... توي ايستگاه قطار مريم را مي بينم كه با آن پالتوي كلفت فيروزه اي به سويم مي دود و با لحن كودكانه مي گويد كه منتظرم بوده . قرار است تمام راه مسخره بازي دربياوريم و بخنديم و يادمان برود خيلي چيزها دارد يادمان مي رود . مريم كه علاقه عجيبي به شيريني پزي و نان پزي دارد ، برايم مي گويد كه به زودي در يك شركت كشتي سازي بزرگ در شيريني و نان پزي كارآموزي خواهد كرد . مي گويد بايد ساعت سه نيمه شب خانه را ترك كند تا ساعت چهار در محل مقرر ياشد . ناخودآگاه مي گويم : توي دانمارك پسر و دختر فرقي ندارند ... همه مثل هم كار مي كنند ... و بي اختيار ياد جانور مجهول الهويه مي افتم ! ... از تصور مريم توي لباسهاي سپيد شيريني پزها شاد مي شوم . با خودم فكر مي كنم مي توانم از بوي وانيل و شكر و شير و آرد لذت ببرم و با چشمان گشاد به معجزه شيرين شدن دنيا نگاه كنم ... اين بوي شيريني است كه به مشامم مي آيد يا بوي شيرين دست پيدا كردن به آرزوي ديرين ؟ ... مريم كه از برنامه هايش حرف مي زند ، پرده غم آلود چشمانش كنار ميرود و گونه هاي يخ كرده از سرمايش رنگ آتش به خود مي گيرند . طراوتي در چهره اش موج مي زند كه شرط مي بندم در شانزده سالگي هم نداشته . دلم مي خواهد با نيرويي كه قدرت درك همه ابعاد و اعماقش را داشته باشد فرياد بزنم : مبادا آرزوهايت را فروبگذاري ! ... دلم مي خواهد هيچ چيز مانع رسيدن او به آرزويش نشود ... به همان شيريني ...

بعد از ظهر با مهرنگ برمي گردم خانه . آسمان فيروزه اي را نشانش مي دهم كه از لابه لاي پنجه كبود ابرها دالي مي كند . مي گويم چمنها تمام زمستان بيدار ماندند ! عجيب نيست كه سبزيشان را از دست نداده اند ؟ ... جوانه ها را روي شاخه هاي يخ زده درختان نشانش مي دهم و مي گويم : اين عجيب نيست ؟ ... مي گويد : عجيب ؟ ... بهار نزديك است ... بو مي كشم ... نه ... هنوز براي عطر سنبل زود است ... اما طبيعت خيلي كارها دارد براي انجام دادن ...

پي نوشت : عكس زير يكي از كارها من است كه پارسال كشيده ام . خوشحال مي شوم نظرتان را در مورد آن بدانم . از مهرنگ عزيزم ممونم كه كمكم كرد تا بتوانم آن را نشان دوستان خوبم بدهم . شاد باشيد !

 

               به قول مهرنگ : اشي مشي !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 21:44 | لینک  | 

پيرمرد روزهاي آخر حياتش را مي گذراند . پشتش ديگر خميده شده . خيليها اورا ترك كرده اند و خيليها با ديده ترديد به او نگاه مي كنند . پيرمرد هر روز با نااميدي تمام از خواب بيدار مي شود ، به خودش توي آيينه نگاهي مي اندازد و مي داند كه امروز سخت تر از ديروز به عقب رانده خواهد شد . تمام دنيا دست به دست هم داده اند تا او و خانواده اش را از صفحه روزگار محو كنند ... با اين همه لباس فرمش را مي پوشد ، دست و رويش را مي شويد و موهاي لخت و براقش را به يك طرف شانه مي كند . كسي چه مي داند ؟ شايد كمي هم روغن به موهايش مي مالد تا وقتي به خاطر آنهمه خيانت و دورويي بر سر نزديكترين كسانش فرياد مي زند و آنها را شماتت مي كند ، ديگران از پريشاني موهايش پي به پريشاني درونش نبرند ... پيرمرد خيلي احساس تنهايي مي كند ... تنها همراه و همدمش ، آن زن پر شور موطلايي است كه عمرش را به پاي او نهاده ... برايش 5-6 فرزند آورده و همه را پرورش داده و تربيت كرده . علي رغم همه آن ناكاميها ، استوار و شاد باقي مانده و او را به جلو رانده است . هنوز هم دست از ميهمانيهاي شاد و پر سرو صدايش برنمي دارد ... دل پيرمرد تنها به اين خوش است ...

روز آخر ، پيرمرد باز هم لباس رسمي اش را مي پوشد و سر ميز همراه با منشيها و دستيارانش ناهار را صرف مي كند . با همه گرم مي گيرد . همه مي گويند پيرمرد عادت دارد حتي زيردستانش را " شما " خطاب كند ! ... امروز اما زن موبور شادمان در كنارش نيست . توي اتاق روبروي آيينه نشسته و با نااميدي رژ لب سرخرنگي را روي لبهايش مي مالد . لبخندي تصنعي مي زند و نفسي مي كشد . حتي شوهر خواهرش هم به پيرمرد خيانت كرده . ... پيرمرد آخرين لقمه از غذا را به دهان مي گذارد و با لبخندي مهربان از آشپز ، كه او هم سر ميز حاضر است و با ارباب غذا مي خورد ، تشكر مي كند . همه را دعوت مي كند تا در كريدور شراب بنوشند و شادماني كنند . درست يك شب قبل ، پيرمرد زن موطلايي را به عقد خود درآورده ... پيرمرد با قدمهاي نااستوار به سوي اتاق خوابش مي رود . درست در لحظه اي كه در اتاق بسته مي شود ، مربي بچه ها با هيجان و اضطراب در مي زند و به پاي پيرمرد مي افتد و از او تقاضا مي كند از تصميم خود صرف نظر كند . پيرمرد اما بانوي جوان مربي را در آغوش مي گيرد و دلداري مي دهد و از يكي از زيردستانش مي خواهد او را به اتاق بچه ها برساند ... دوباره در بسته مي شود . كپسولهاي كوچك سيانور شكسته مي شوند و هنوز سم اثر نكرده صداي گلوله از اتاق به گوش مي رسد . لحظاتي بعد جسد پيرمرد و همسر موطلايي اش در پتو پيچيده شده و از اتاق بيرون آورده مي شود . كوچكترين فرزند پيرمرد و بانوي موطلايي كه دختركي است 3 ساله ، يكباره به سوي در اتاق مي دود و با ديدن پيكر خونين پدر و مادر لاي پتو ، لبخند مي زند و براي " ددي " دست تكان مي دهد . " ددي " اما واكنشي نشان نمي دهد . حتما مثل هميشه خودش ره به مردن زده تا بچه ها فكر كنند با گلوله هاي خيالي او را كشته اند ... لحظاتي بعد دود همه جا را مي گيرد و بوي گزنده گوشت جزغاله شده در فضا پراكنده مي شود . جشسد پيرمرد و همسرش ، طبق وصيت خود آنها در حياط به آتش كشيده شده ... پيرمرد " آدولف هيتلر " نام دارد !

                                   پوستر فيلم سقوط

من نه طرفدار نازيسم يا هر فرقه و مكتب نژادپرستانه ديگري هستم ، نه هولوكاست و جنايات هيتلر و نازيها را در خلال جنگ جهاني دوم نفي مي كنم . اين تنها تصويري است ساده كه در فيلم آلماني " سقوط " بر اساس خاطرات " تراودل يونگز " ، منشي اول هيتلر در خصوص هفته آخر زندگي پيشواي نازيها ساخته شده است . من هيچ وقت درك نكردم كه جنگ جهاني دوم چرا بايد اين همه فاجعه انساني و قتل عام ددمنشانه افراد بي گناه را با خود به همراه بياورد و كدام استراتژي ايجاب مي كرد كه يهوديها از دم تيغ بگذرن و به فجيع ترين شكل ممكن با عذابي اليم كشته شوند و يا مردمان ديگري كه به هر شكلي در مقابل نازيها مي ايستادند . وقتي پشت پرده زندان مخوف ابوغريب در عراق افشا شد ، من با خودم فكر مي كردم اين تبعات بديهي هر جنگي است كه گروهي بي گناه فدا شوند ، اما در باره جنگ جهاني دوم و يا امثال جنگ كوزوو و بوسني و فلسطين كه گروهي براي از بين بردن گروه بي گناه و غير نظامي ديگري برنامه ريزي مي كند ، من شعورم را از دست مي دهم و هيچ دليلي قانعم نمي كند ! با اين همه وقتي فيلم سقوط را تماشا مي كردم ، ناخودآگاه قلبم از ديدن مصائب روزهاي آخرين هيتلر و تلاشهاي مذبوحانه اوا براون براي زنده نگهداشتن روحيه اطرافيان قلبم را به درد مي آورد . به خصوص سكانسي كه در آن " خانم گوبلز " مربي فرزندان هيتلر و همسر " گوبلز " معروف كه مشاور تبليغاتي هيتلر بود ، با گذاشتن كپسولهاي كوچك سيانور در دهان فرزندان هيتلر و خودش در خواب ، يكي يكي آنها را به كام مرگ مي فرستاد ، اشكم را جاري مي كرد . بسيار با خودم جنگيدم تا باور كنم اين تنها هنر پيشه فيلم بوده كه براي بازي درخشانش دل مي سوزانم ، نه آدولف هيتلر خونخوار ، اما مطمئنا" افرادي همچون " تراودل يونگز " نيز وجود دارند كه از هيتلر تنها احترام و ادب و محبت و بردباري را مي شناسند و به خاطر مي آورند ... من آنقدر وفادار به ادبيات و سينماي جنگ جهاني دوم هستم كه نمي توانم باورهاي به دست آمده از تماشاي چندين و چند باره فيلم " پيانست " يا " نجات سرباز رايان " يا " كودكي ايوان " يا " زندگي زيباست " يا " خاطرات آن فرانك " و ... را كنار بگذارم و آنچه در كتابهايي چون " 15 سال دارم و نمي خواهم بميرم " يا " در جبهه غرب خبري نيست " خوانده ام و از همه مهمتر تصوير گوياي مسعود بهنود از اردوگاههاي مرگ آشوويتزدر كتاب " دربند اما سبز" را كنار بگذارم و فراموش كنم كه آنجا آثار چنگ و دندان را بر در و ديوار كوره هاي آدم سوزي ديده و كيسه بزرگ مملو از موهاي بلند زنان و كودكان را در حضور او باز كرده اند و گيس بافته بور دختركي را بيرون كشيده اند ... اما هميشه ياد سهراب مي افتم : چشمها را بايد شست ... جور ديگر بايد ديد ...

پي نوشت 1 : مهرنگ اما هميشه خلاف نظر مرا دارد . او معتقد است آلمان بايد در جنگ پيروز مي شد . مي گويد اگر ژرمنها پيروز مي شدند امروز ما و همه آنهايي كه در كشورهاي رده چندم اروپايي روياي كشور خودمان را داريم ، در وطن بوديم و شاد و سرفراز ... و من نمي پرسم چرا ؟

پي نوشت 2 : اين روزها خيلي درس دارم ! شرمنده همه آن دوستاني هستم كه سر زدند و لطفشان بي پاسخ ماند ... شرمنده همه دوستاني كه هميشه نوشته هاي زيبايشان را مي خوانم ... اين كوتاهي را بر من ببخشيد . به همه تان سر مي زنم . شاد باشيد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:24 | لینک  | 

                          شام غريبان

آنجا ... آن گوشه پرت حياط مسجد ، مادر بزرگ پدري خوابيده ... وصيت كرده بود او را در كنار همسرش به خاك بسپارند اما روزي كه از پيش ما رفت ديگر در كنار پدربزرگ ناديده جايي نمانده بود ... اين جلوتر خاله 18 ساله در ميان خفته و پدربزرگ و مادر بزرگ مادري او را در بر گرفته اند ... اول خاله رفت ، بعد پدربزرگ و سالها بعد مادربزرگ ... كمي آن طرفتر دايي ناتني جوانمرگ شده از سرطان ... دايي بزرگ هم كه چند سال پيش رفت بايد همينجاها باشد ... زندايي را اما نمي دانم كجا خاك كرده اند . من ايران نبودم كه خبر رفتنش رسيد ... عمو اما اينجا جلوي در ورودي خوابيده . همانجا كه شهدا را دفن مي كنند . از سال 1360 كه شيميايي شد تا سال 1381 كه پرواز كرد زخمهاي نفرت صدام را توي خونش حل كرده بود ... قدري آنطرف تر از عمو ، بهرام نوزده ساله بدون سر خوابيده ... همه خاطره ام از او تصوير مبهم سرباز وظيفه موتراشيده اي است كه در آستانه در خانه مادرش ايستاده و از گوشه چشم نگاهم مي كنم ... من تنها 3 ساله ام و او مثل همه آن عكسهايي است كه مادرش از او قاب كرده و به ديوار زده ... مثل عكس روي مزارش ... صداي مداحي از درون مسجد مي آيد ... همه جمعند . هر سال در طول محرم همه خانواده از همه جا جمع مي شوند و اينجا توي مسجد قديمي محله پدر و مادري ام عزاداري مي كنند ... من سرتاپا سياه پوشيده ام . هوا كمي سرد است . روي روسري چهارگوش مشكي ام ، يك روسري شالي ضخيم انداخته ام . ديشب زنجيرهاي عزاداران توي صورتم خورده اند و يك طرف صورتم كبود است ... عدسي دوربين عكاسي ام را با پر روسري شالي ام پاك مي كنم و بلند مي شوم مي روم توي ايوان مسجد ... مي گويند دسته اي كه هر سال جوانهاي محل به ياد بهرام راه مي اندازند دارد از راه مي رسد ... از آن بالا مي توان عكسهاي بهتري گرفت ... ديشب از ديوار مسجد بالا رفتم كه از كنگره عزاداران زنجير زن درون حياط مسجد عكس بيندازم ... وقتي آمدم پايين ، گروهي خانم چادري با نفرت به من خيره شده بودند ... از آن چادريهايي كه موهاي مش كرده شان را مي ريزند بيرون و خط چشمهايشان از يك كيلومتري پيداست و زير چادر سياهشان لباس رنگي مي پوشند و چادرشان را با لا مي گيرند تا چين چين دامنشان را همه ببينند ... ديشب همه شب را وسط دسته ها راه رفته ام و عكس گرفته ام ... دسته وارد مسجد مي شود . دور قبر بهرام حلقه مي زنند و زنجير مي زنند و مداحي مي كنند ... مادرش به سياق تمام اين سالها كه هرگز لباس مشكي اش را از تن بيرون نياورد براي بهرام مي گريد ... كنار ديوار مسجد روي قطعه اي موكت كهنه نشسته ، چادر سياهش را كشيده روي صورتش و با نفسهاي سنگين و خش دار گريه مي كند ... كسي نمي داند درونش چه مي گذرد ... ظهر عاشوراست ! و غم او دوبرابر شده ... دسته كه از مسجد مي رود بيرون ، مي روم سراغ بهرام . برگهاي زرد شده را از روي سنگ قبر " سرباز رشيد اسلام " كنار مي زنم و به سنگ سفيد روي سينه بهرام خيره مي مانم ... مادرش - عمه بزرگم - مي آيد نزديك . مي پرسد : بهرام را يادت هست ؟ ... مي گويم : عمه ! مگر مي شود يادم نباشد ؟ .... و مي روم توي خيال روز آخري كه بهرام را ديدم ... روزي مثل امروز . نه اما سرد ... 12 ارديبهشت سال 1361 ... مثل امروز اما همه بودند ... حتي پري ، دختر خوانده عمه كه هميشه عمه را مثل مادرش دوست داشت ... عمه هاي ديگر ... عموي بزرگ و عموي رفته ... مادربزرگها ... دايي بزرگ و زندايي ... و همه نوه ها خانواده . مامان حامله بود ... ساحل هنوز نيامده بود . مثل نيلوفر دايي كه سالها بعد آمد ... فرزاد اما بود با بچه هاي ديگر عمه كوچك ... بهرام خونين را پيچيده بودن لا به لاي مشمع بي رنگ . خونش را اما مي توانستي از آن سوي مشمع ببيني . مي گفتند سر ندارد . مي گفتند خمپاره سر و دست و كتفش را برده و فقط از روي پلاكش فهميده اند كه او بهرام است ... من توي بغل مامان بودم و مي ترسيدم . پري خنچه عقد بهرام را روي سرش گرفته بود و با شيون تكانش مي داد . عروس و داماد كوچك درون خنچه تكان تكان مي خوردند و نقلها به اين سو و آن سو مي پاشيدند ... من و نيما گاهي شكلاتها را از روي زمين جمع مي كرديم ... نيما هم مثل من كوچك بود . تك پسر دايي بين چهار دختر ... مثل اين روزها پدر نشده بود ...خاله زيباي سياه مو ، نگذاشت آن روز بيشتر از اين بين عزادارها بمانم . مرا با خودش برد خانه مادربزگ ... تا شب مرا روي پاهايش نشاند و برايم پسته مغز كرد و كلوچه و شير بهم داد و برايم خواند : من مسلمانم ، حكم قرآنم ... بهرام صدپاره شد ديگر نمي آيد ... بهرام صد پاره شد ديگر نمي آيد ...

امروز من هستم و اين " پي سي " و ظهر عاشورا ! مي دانم خاله امروز روي قبر مادربزرگ چنبره زده و هنوز بعد از 9 سال از رازي مي گويد كه هميشه آرزو داشته فقط به مادربزرگ بگويد ! رازي كه هيچ كدام نمي دانيم چيست ... مامان و بابا هم آنجا هستند ... نيلوفر نيست ديگر ! خود نيما پارسال رويش خاك ريخت . وقتي تنها هفده ساله بود و صورتش از سمي كه توي خونش رخنه كرده بود رنگ گچ شده بود ، گذاشتندش توي خاك و نيماي نازك دل بي تاب كه طاقت عزاي يك غريبه را هم نداشت رويش خاك ريخت ... فرزاد را دوماهي قبل از مرگ نيلوفر ، شبانه توي تنهايي غربت تهران سر بريدند ... راستي قرار است دوازده بهمن قاتلش را اعدام كنند ... عمه كوچك مي گويد اگر تنها كشته بودندش ، مي گذشتم ، اما چرا شكنجه اش كردند ؟ ... پري هم دوسه روزي قبل از نيلوفر رفت . عازم مراسم سومش بوديم كه خبر دادند نيلوفر پر پر شده ... من هستم و " پي سي " و يك خط تلفن ... صداي سخت مامان كه از آن سوي خط مي گويد عازم شمال هستند . از صدايش مي فهمم چيزي شده . صدايي كه نه شادي در آن هست نه غم ... بي مقدمه مي پرسم : عمه فوت كرده ؟ ... مي گويد : نه ! ... مي گويم بگو جان مژده ! ... مي گويد : آره ! ...

بابا نه پدرش را ديد نه مادرش نه برادرش و نه خواهرش را پيش از بدرود ... چنان كه مامان پدر و مادر و برادر و خواهرش را نديد ... اين نفرين فاصله هاست ! اين افسون قرني است كه درآن راه و جاده و ويزا و مرز حقيقت دارد ... اين گرداب مهلك زندگيهايي است كه اسير فردا و آينده و حركتند ... مهرنگ نيست ... توي تنهايي اشك مي ريزم . مژگان كه گوشي را مي گيرد مي پرسم : بابا خيلي گريه مي كند ؟ ... مژگان هم گوشي را نگه نمي دارد ... شب هنگام بانو زنگ مي زند . مي گويد محرم هم اين روزها معنايش را از دست داده . مي پرسد : يعني چه كه مي گويند " عزاداري ات قبول " ؟ مگر آدم به خاطر دل خودش عزاداري نمي كند ؟ ... و من فكر مي كنم چرا تازگيها همه مي گويند معناها زا بين رفته ؟ معناي عيد ، معناي عزا ، معناي محرم و ماه رمضان و زيارت و ... پس ما كجاييم كه معناي درست را مي دانيم ؟ ...

پي نوشت 1 : به همه آنهايي كه گفتند سيندرلا تمام شده و روياها مرده اند ... نه دوستان من ... ساده است . آن جانوران كوچك دور و بر شخصيتهاي داستانهاي پريان ، اعمال نيك ما هستند كه همواره با ما مي مانند و. روزي به كمكمان مي شتابند . آن پري ها و فرشته ها هم مهرباني و عطوفت پروردگاري هستند كه از مرز تصورات بشري مي گذرند و روياهايمان را حقيقت مي بخشند ... واقعيت دارد ... اعتقاد چيزي نيست كه با اتم بتوان از بينش برد !

پي نوشت 2 : به خواهرم مرجان : لطفا اين پست را نشان بابا نده !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 12:51 | لینک  | 

                               سيندرلا

مادر بزرگ كف اتاق نشسته و دامن آبي ام را كه دو رديف مورب ، تور سپيد دورتادورش دوخته شده ، ترميم مي كند . از صبح آنقدر توي باغ بازي كرده ام كه سراپايم گلي شده . حالا پيراهن بزرگ و گشاد دايي را پوشيده ام و ورجه ورجه كنان توي اتاق مي گردم . مادر بزرگ تور شكافته دامنم را به زمينه آبي پيوند مي دهد ... نخ را مي كشد و قرقره چوبي خالي مي شود . قرقره را از روي زمين برميدارم . مادر بزرگ با صداي دورگه و عميقش صدايم مي زند : نازي جان ! ( هميشه نازي صدايم مي كند ) سوزن نره توي دستت ! ... قرقره ديگري نيز از توي بساط دوخت و دوز مادر بزرگ پيدا مي كنم . دوباره صدايم مي كند : نازي ! مواظب باش ! ... قدري روبان و نوار اريب پيدا مي كنم و قرقره ها را زير پاشنه پايم مي بندم . حالا قدم بلند تر شده . حالا خانم شده ام . حالا ديگر مژده نيستم ، نازي نيستم ... سيندرلا هستم !

مادربزرگ باقيمانده نخ را با دست پاره مي كند و دامن را به سوي من مي گيرد : بيا نازي ! بگير بپوش ! مي گويم : مادربزرگ ! من نازي نيستم ! من سيندرلام !

مادربزرگ با لهجه شيرين شمالي اش اعتراض مي كند و مي گويد همان نازي را هم به زور به زبان مي آورد . او همه نوه هاي دخترش را نازي صدا مي زند و همه نوه هاي پسرش را پسري !

خاله زيباي جوان با آن موهاي سياه پريشان از ايوان مي آيد توي خانه . صدايش عجيب زيباست ، مخصوصا وقتي تصنيفهاي شجريان را زمزمه مي كند . مي گويد : سيندرلايي ! سيندرلايي ! ... هم موهات طلاييه ، هم بلنده ، هم خوشگلي ، هم نازي ، هم پسر حاكم مي خواد بياد خواستگاريت ... مي گويم : خاله ! كفش پاشنه بلند هم دارم ... وبه قرقره ها كه حالا دارند پاشنه هايم را ناراحت مي كنند اشاره مي كنم . خاله مي گويد : اون كه كفش نميشه ! بايد به بابا اربابت بگي برات كفش سيندرلا بخره ! ...

... ايستاده ام بالاي سر مادر بزرگ . صداي دورگه و عميقش ديگر نمي آيد . ديگر لبه توري دامن آبي ام را نمي دوزد و نازي صدايم نمي كند . همه وجودش شده يك تكه سنگ سياه سرد و نامي كه روي آن حك شده : شهربانو دخت باقري ...

ازهمه آن روياي سيندرلا ، امروز صداي غمزده خاله باقي مانده كه هنوز سيندرلا صدايم مي كند . هنوز اثر ماهها و سالها راه رفتن مصرانه روي پنجه پا باقي مانده كه باعث مي شود امروز حتي توي خانه هم با دمپايي روفرشي تخت راحت نباشم ! ... مامان هنوز از روزهايي ياد مي كند كه آنقدر روي پنجه هايم راه رفتم كه پاهايم از نا افتاد و دو هفته بدون حركت توي رختخواب خوابيدم تا درد پنجه هايم از بين برود و بعد از آن ديگر هرگر نتوانستم كفش اسپرت بپوشم ! ... حتي موهايم هم ديگر طلايي نيست ، زيبا هم نشدم ، كفش بلورين سيندرلا هم به پايم نرفت و پسر حاكم هم به خواستگاري ام نيامد ... هرچند كه شاهزاده اي بود براي خودش ، آن پسرك بازيگوش خندان ! ... حالا هر وقت براي خريدن كفش ، كفش فروشيهاي اينجا را زير و رو مي كنم و هيچ كفش زنانه سايز 36 پيدا نمي كنم ياد روياي آن روزها مي افتم ، اما با اين همه سيندرلا براي من هرگز و هرگز يك خاطره مات و تار عنكبوت بسته دوران كودكي نيست . سيندرلا ايدئولوژي است كه قبولش دارم اما از آن مي ترسم ! ...

يادم هست آن اواخر وقتي با خواهر هايم مي نشستيم و از اخلاق و رفتار و منش و كردار ديگران حرف مي زديم ، وقتي كسي خيلي ساده بود ، آفتاب و مهتاب رويش را نديده بود ، مهرباني بي غرض و توقعي داشت ، اميدوار و صبور و رويايي بود و ... مي گفتيم عجب سيندرلايي است و فكر مي كرديم در اين زمانه گرگ ، سيندرلا بودن از حماقت نشات مي گيرد ... اما توي دلم ، هنوز انعكاس ان خاطره ها را مي بينم ... سيندرلا بودن توي اين دوره يخبندان عشق و عاطفه و صداقت ، خيلي خيلي سخت شده ! اما هنوز دوستش داريم ، نه ؟ عاشق آن طرز فكري هستيم كه آدمي را برمي انگيزد كه صبح را با آواز و حمام آب خنك و لباس پاك و روبان صورتي گرد موها آغاز كند . به آدمي تلنگر مي زند كه براي روزي كه نمي تواند برايش تصميم بگيرد شكر بگذارد . به كساني كه دوستش ندارند با لبخند سلام كند و با كمال ميل و در نهايت سادگي و صداقت به آنها محبت كند . آدم را تكان مي دهد كه از روزمرگي زندگي اجباري و تكرار مكررات ناخوشايند زندگي لذت ببرد و ارام و صبور نگاهش مي دارد تا آرزوهايش را در قاب مجلل رويا محصور كند و بداند روزي اتفاق خواهد افتاد ... آنقدر بزرگي و مناعت طبع و تحمل به آدمي مي دهد كه سرانجام نه تنها فرشته مهربان سعادت از راه مي رسد كه حتي تلاش مذبوحانه آدمهاي از راه به در افتاده ، بي نتيجه مي ماند و " خواست او نه خواست من " محقق مي شود ... باورش سخت است ، نه ؟ اما حقيقت دارد ! من مي گويم همه داستانهاي پريان حقيقت دارند : زيباي خفته ، سفيد برفي ، ديو و دلبر ، پري دريايي و ... همه از دير باز پيام آور واكنش انسانهاي پاك نسبت به آزمايشاتي بوده اند كه براي ما به منزله سختي و ناكامي بروز مي كنند ... ما اما گويا نمي خواهيم به سرزمين روياها باز گرديم ... شايد هم سخت است مثل او حتي وقتي همه چيزمان را مي گيرند يا محدود مي كنند ، همچنان روياهايمان را حفظ كنيم !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 18:12 | لینک  |