تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

گاهی می شود از بعضی چیزها ٬ نتایجی گرفت که یک عمر در زندگی به کار بیاید . من شخصا آدمی هستم که دیر متوجه حقایق می شوم . کمتر انتظار دروغ و نیرنگ و خیانت را دارم و برایم سخت است بدیها را باور کنم . همیشه باید کسی باشد تا مرا هوشیار کند و حقایق تلخ را به رخم بکشد تا یادم نرود در دنیای فانی زندگی می کنم ٬ با این همه هنوز و همیشه می توانم از اتفاقات خوب و بد زندگی ٬ نتیجه ای جز آنچه در ظاهر می نماید بگیرم . خاطرات زیر ٬ یادگارهایی از روزهای دور و نزدکی زندگی من هستند که با یادآوریشان راه زندگی را درست تر طی می کنم . دوست دارم شما را هم در آن شریک کنم :

۱- وقتی ایران بودم ٬ در محل کارم دوست بسیاز نزدیکی داشتم که همه ما به زندگی او و همسرش و رابطه شان غبطه می خوردیم . همه همکاران در مورد مسایل و مشکلاتشان با او مشورت می کردند و نظر او را جویا می شدند . از رفتار و سلوک و روحیه و حرفهایش پیدا بود از زندگی زناشویی اش بسیار راضی است و اوضاع بر وفق مرادش است . روزی یکی از این مجله های خانوادگی به دستمان رسید که حاوی یک تست روانشناسی  با موضوع روابط عاطفی زن و شوهر بود . یکی از دوستانمان که سالها بود ازدواج کرده بود و من که تازه نامزد کرده بودم و دوست دیگرم که عاشق پسری بود که از عشقش خبر نداشت ٬ تستها را با هم و روی کاغذهای جداگانه علامت زدیم . گفتیم و خندیدیم و به شوخی گذراندیم و ... وقتی همه به سر کار خود برگشتند ٬ دوست موفقمان مجله را به دست گرفت و تست را غفلتا" درون مجله علامت زد . از روی کنجکاوی ( فضولی ؟!؟!؟ ) بعد از رفتنش ٬ به علامتهایی که درون مجله زده بود نگاه کردم و عجیب این بود که وضع او از همه ما خرابتر بود ! همه جوابهایش نشان از نوعی رنج و از هم گسیختگی عاطفی می داد و از همه مهمتر آنکه همسرش به هیچ وجه آن کسی نبود که او وانمود می کرد ... برای من که چند سال او را می ستودم جای تعجب بسیار داشت که ببینم او بر روی آوار زندگی اش پرده ای از غرور و امید کشیده و در تمام این مدت هیچ گلایه و درد دلی حتی به منی که نزدیک ترین دوستش بودم ٬ نمی کند . مدتها بعد وقتی اعتراف کرد که داروهای آرامبخش می خورد و شب و روزش را به گریه می گذراند ٬ فهمیدم اوضاع از آنی که دریافته بودم هم بدتر است ... نتیجه اخلاقی اینکه : حتی انها که به زندگیشان غبطه می خوریم هم می توانند بدبختی داشته باشند ! شاید فرقشان با ما این است که نمی نالند و پایان دنیا را نمی بینند و با جزع و فزع خود را ضعیف و آشفته نشان نمی دهند . نتیجه اخلاقی دوم اینکه نباید به زندگی هیچ کس غبطه بخوریم چون ممکن است خودمان خوشبخت تر باشیم و ندانیم !

۲- تا حالا فکر کرده اید اگر آلبالو اندازه هندوانه بود و شیرینی نخودچی اندازه کیک تولد و شکلاتها را اندازه ساندویچ می ساختند و پسته اندازه پرتقال بود ٬ چه اتفاقی می افتاد ؟ آیا همه این چیزها هنوز هم خوشمزه و هوس برانگیز بودند ؟ ... نتیجه اخلاقی اینکه : بعضی چیزهای خیلی خیلی خوب هم وقتی کم کم به دست می آیند زیبا و دوست داشتنی تر هستند ... مثل عشق !

۳- تصنیف آتش کاروان علیرضا افتخاری را شنیده اید ؟ اوج و فرود ... اوج و فرود ... اوج و فرود ... من می گویم زندگی مثل کاروان علیرضا افتخاری است . بعد از هر اوجی فرودی هست و بعد از هر فرودی اوجی . نتیجه اخلاقی اینکه : خوب است یادمان بماند که این نیز بگذرد : چه خوب ٬ چه بد !

۴- از قدیم الایام استقلالی بودم . رودررو شدن و صحبت کردن با مربیان و بازیکنان استقلال همیشه برایم هیجان انگیز و باور نکردنی بود . وقتی بعد از دوره دانشگاه در روزنامه ای مسوول صفحه ورزشی شدم باید برای تنظیم یک گزارش با مربیان و بازیکنان دو تیم پرسپولیس و استقلال مصاحبه می کردم و البته چون گزارش بود ٬ اغلب مصاحبه ها تلفنی انجام می شد . یکی از کسانی که از سالهای اول دبیرستان آرزوی صحبت کردن با او را داشتم ٬ نصرالله عبداللهی ( عمو نصی ) ٬ بازیکن دور ودیرین و مربی موفق استقلال بود که توانست با همکاری بهتاش فریبا دوره طلایی را بعد از صعود دوباره استقلال از دسته سوم به لیگ برتر ٬ برای استقلال رقم بزند . وقتی بالاخره بعد از تلاش فراوان موفق شدم با تلفن همراه عبداللهی تماس برقرار کنم ٬ به من گفت که مشغول رانندگی در جاده است ٬ با این حال به سوالاتم جواب می دهد . چون در حال حرکت بود ٬ صدا قطع و وصل می شد و گاهی پارازیت می داد . سرانجام ارتباط کاملا قطع شد و من هر چه تلاش کردم موفق نشدم دوباره با عمو نصی تماس بگیرم . بنابراین ناامید از برقراری تماس مجدد به بخش صفحه بندی رفتم تا صفحه ام را برای چاپ فردا آماده کنم . ده دقیقه از حضور من در صفحه بندی نگذشته بود که گفتند کسی زنگ زده و با من کار دارد . وقتی گوشی را گرفتم ٬ صد البته صدای عمو نصی را از آن سوی خط شنیدم که اتومبیلش را کنار جاده پارک کرده بود و خودش به روزنامه زنگ زده بود تا بقیه حرفش را بزند ! و برای من بسیار تعجب آور بود که او این بزرگواری را در حق خبرنگار گمنامی که هرگز ندیده روا داشته ... فکر می کنم مدیونم اگر نگویم دقیقا یک روز قبل از آن ٬ با منزل ناصر ابراهیمی ( کمک مربی تیم پرسپولیس ) تماس گرفته بودم و او که در جمع میهمانانش بود ٬ شماره تلفن همراهش را به من داد و گفت می رود توی حیاط که بتواند راحت حرف بزند و او هم مرا نمی شناخت ! ... نتیجه اخلاقی اینکه : بزرگ بودن گاهی باعث می شود آدم کنار کوچکها بنشیند : سلیمان با چنان حشمت ٬ نظرها بود با مورش !

۵- فیلم سینمایی " بروس قدرتمند " را دیده اید ؟ در این فیلم جیم کری نقش گزارشگر بدشانس و عصبی را به نام " بروس " بازی می کند که همه بدبیاریهایش را به گردن خدا می اندازد . سرانجام خدا از آن بالا می آید پایین و فرمان را می دهد دست بروس تا اگر او می تواند دنیا را بهتر اداره کند . بروس همه کار می تواند انجام دهد غیر از اینکه کسی را وادار کند او را دوست بدارد ( همان کاری که خداوند هم در حق بندگانش نمی کند ! ) همین مساله باعث دردسر او می شود و سرانجام نیز قدرت را به خدا که از مرخصی برگشته باز می گرداند . خدا هم در هنگام باز پس گیری قدرت به بروس می گوید : اگر معجزه می خواهی ٬ خودت معجزه باش ! ... نتیجه اخلاقی : این روزها خیلی کم معجزه می بینیم . دلیلش این است که دائم منتظریم تا کسی بیاید و نجاتمان بدهد . آقایان ! خانمها ! لطفا بلند شوید ! آن کس خود ما هستیم ! عجله کنید که خیلیها منتظرند !

۶- وقتی از دور به صورت خودم درون آیینه نگاه می کنم ٬ پوستم بسیار زیبا و صاف و شفاف است . وقتی صورتم را به آیینه نزدیک می کنم و چراغ مطالعه را رو به صورتم تنظیم می کنم و عینک می زنم که همه چیز را بهتر ببینم ٬ می بینم خیلی جوش و لک و زخم و چروک و ... دارد . نتیجه گیری اخلاقی : گاهی بهتر است به بعضی چیزها از دور نگاه کنیم تا چشم زیبا بین داشته باشیم !

نتیجه گیری کلی : دنیا حساب و کتاب ندارد . ظواهر و اسمها و مقامها را نمی شود باور کرد . توی این دنیای رنگارنگ پر زرق و برق و پرده و لفافه ٬ فقط حرف دل است که همه جا درست از آب در می آید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 1:19 | لینک  | 

يك چهارشنبه سوري خلوت و بي صدا ... فقط من و مهرنگ و سبزي پلو ماهي و آجيلهايي كه از فروشگاه افغاني خريده ايم . مريم چند روز پيش زنگ زده بود و شادي در صدايش موج مي زد . برايم گفت كه روبروي ايستگاه قطار ، مركز خريد بزرگي افتتاح شده كه اجناس ايراني هم مي فروشد . مريم دو تا نان بربري داغ و سبزي خوردن تازه خريده بود و با پنير ليقوان تبريز زده بود توي رگ و آنقدر خوشحال بود كه صدايش از فرط شادي مي لرزيد ! دائم هم تكرار مي كرد : نمي دوني چقدر خوشحالم ! ... و من مي دانم زندگي كردن توي دانمارك از اين پس آسانتر خواهد بود ... پس شال و كلاه مي كنم و مي روم به جنگ كرون كرون پولهاي بي زبان كه مهرنگ شب قبل بهم داده ... سراغ سمنو و سبزه مي گيرم و فروشنده افغان مي گويد كه قرار است ازايران شيريني هم برسد ... و اينطور مي شود كه چهارشنبه سوري ما در هاله اي از ابهام " بودن يا نبودن " رونق مي گيرد . هرچند بلند ترين صدايي كه امشب مي شنويم ، صداي گوشي موبايل من است كه رسيدن اس ام اس تازه اي را نويد مي دهد . پوران ، دوست ديگر ايراني ام برايم نوشته :

چنين گفت زرتشت كه سوزانيد بدي را در آتش تا ز آتش برون آيد نيكي ... پس تو نيز چنين كن اي پارسي ... ( چهارشنبه سوري مبارك )

آخر شب هم با مهرنگ حميرا گوش مي دهيم وعليرضا افتخاري و از خاطراتمان ميگوييم و مهرنگ دنبال سوژه خنده داري براي وبلاگم مي گردد و من هر چه مي گويم اين متن با فضاي هميشگي وبلاگم جور نيست گوشش بدهكار نيست ! خب ! شايد بشود براي چهارشنبه سوري استثناء قائل شد و كمي خارج زد . بنابراين :

پي نوشت : تقصير شیواست كه اين متن كوتاه را برايم فرستاد :

اگه پسرا نبودن كي مامانا رو دق مي داد؟؟؟ اگه پسرا نبودن كي خونه رو مي كرد باغ وحش؟؟؟! اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد كي رو ضايع مي كرد؟!؟! اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟!؟!؟ اگه پسرا نبودن دخترا كي رو سركار مي ذاشتن؟؟؟ اگه پسرا نبودن دخترا كي رو تيغ مي زدن؟؟؟ اگه پسرا نبودن تو كلاس كي مي رفت گچ مي اورد؟؟ و خلاصه اگه پسرا نبودن كي آشغالا رو ميذاشت دم در؟!!!! واقعا زندگي بدون پسرا سخته نه ؟1؟1؟11؟

اين متن را هم مهرنگ در راستاي آفلاين شيوا ارائه داد :

يك دختر در حمام

ساعت 4 بعد از ظهر

1- لباسهايش را در مي آورد ، رنگ روشنها را توي يك سبد و رنگ تيره ها را توي يك سبد ديگر مي گذارد

2- در حمام را از تو قفل مي كند ، جلوي آيينه مي ايستد ، شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو مي ده بيرون ، و شروع مي كند به غرغر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

3- در كمد شامپوها را باز مي كنه و انواع صابون و شامپوهاي معطر مخصوص پوست صورت ، مو ، بدن ، كف پا و ... رو مياره بيرون و مي شينه لبه وان

4- موهاشو با شامپوهاي نارگيلي تقويت كننده ، پر پشت كننده ، براق كننده و ... مي شوره و 17 دقسقه ماساژ مي ده

5- يك يار ديگه با همون شامپو موهاشو مي شوره

6- نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش مي ماله و تا 60 مي شمره

7- سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه ، خب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده وگر نه بعد از حموم موهاش وز مي كنه

8- خمير ريش داداشي رو كش مي ره و 6 كيلو خالي مي كنه روي ساق پا و دست و پشت لب و ... و بعد يه تيغ برميداره و يا علي !

9- موهاشو حسابي مي چلونه و حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش ، تو آيينه خودشو ورانداز مي كنه از اين كه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه مي فرسته

10- خوشحاليش زياد دووم نمياره چون يه جوش سر سياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

11- تمام نقاط بدنشو معاينه مي كنه و با ناخن و موچين و سوزن مي ره به جنگ جوشها و موهاي زائد و بي تربيت

12- حوله شو مي پوشه و مي ره تو اتاق و تمام بدنشو با لوسيون چرب مي كنه

13- چهل بار لباس مي پوشه و درمياره تا يكي رو انتخاب كنه

14- صد و چهل و هشت دقيقه مي شينه پشت ميزتوالت و آرايش مي كنه

ساعت ۹شب !

 

يه پسر تو حموم

ساعت 4 بعد از ظهر

1- همون طور كه روي تخت نشسته لباسهاشو مي كنه و هر كدومو پرت مي كنه يه گوشه اتاق

2- نيم وجب حوله رو مي گيره دور باسنش و مي ره سمت حموم

3- مي ايسته جلوي آيينه شكمشو مي ده تو ، بازو مي گيره ، فيگور چپ ، فيگور راست ، كلي قربون صدقه خودش مي ره ( اين قد و بالا ور ببين چي كرده ... لاي لاي لالا لاي لاي ... )

4- زير بغلشو بو مي كنه و رنگ چهره ش بر مي گرده : آبي ، سبز ، بنفش

5- در كمد شامپوها رو باز نمي كنه چون اصلا توش چيزي نداره

6- با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي مي كنه ، يه عالمه مو مي چسبه به صابون

7- با همون صابون صورت و مو و بدنشو هم مي شوره

8- نرم كننده مو ؟؟؟؟!!!! برو بابا !

9- زير دوش يه ... ( گازهاي ممنوعه ) مي ده و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم كر كر مي خنده

10- دو دقيقه بعد دوباره مي زنه زير خنده ! آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

11- چاه حموم رو هدف گيري مي كنه و ج ... ي ... ش مي كنه توش

12- از زير دوش مياد بيرون و يهو مي بينه يادش رفته بود در حموم رو ببنده و همه فرش و كف خونه خيس شدن ( بي خيال ! مامان خشك مي كنه ! )

13- حوله فسقليشو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس مي ره تو اتاق

14- حوله خيس رو پرت مي كنه روي تخت و دو دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت 4:15 بعد از ظهر

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 0:22 | لینک  | 

گاهي فكر مي كنم زياد هم آسان نيست كه آدمي باشي كه هم به درد خودت بخوري ، هم به درد همسرت و هم به درد زندگي ات ! حالا خانواده و دوستان و جامعه كه جاي خود دارند ... قضيه وقتي سخت تر مي شود كه همان اولي دوتاي ديگر را هم جزو اصول بنيادي خود داشته باشد و تو هر روز بيشتر از قبل نداني بايد بيشتر به كدام طرف بروي ؟ ...

بهار رسيده . هر كس هر چه مي خواهد بگويد ! بگذار تمام اين روزنامه هاي دانماركي بگويند هفته ديگر هوا برفي است و دماي هوا به منفي پنج مي رسد ... من مي گويم بهار رسيده ومنتظر است تا در خانه هاي شسته و رفته مان را به رويش باز كنيم و سر سفره پر از سينمان بنشانيمش ... اين را خودش در گوش درخت گوجه سبزي گفته كه توي محوطه است ، با صداي نرم و لطيف همان شكوفه هاي كوچك صورتي رنگ ...

مثل هر سال بهار ، صبحها جوري از خواب بلند مي شوم كه گويي وزنم به بيش از 100 كيلو رسيده . آنقدر در طول شب و روز وقتم را پاره پاره ميكنم كه هنوز هيچ جاي خانه را كاملا تميز نكرده ام غير از سرويس بهداشتي . همين هم بد نيست . كاري را كه از آن متنفر بوده ام انجام داده ام و به قول كتاب " قورباغه را قورت بده " ، بزرگترين و زشت ترين قورباغه را قورت داده ام ! ملافه ها و روتختي و روميزيها و حوله ها را جمع مي كنم و مي برم مي ريزم توي ماشين لباس شويي تا بشويد و خشك كند . مي آيم توي خانه و براي همدم گرسنه صبحانه آماده مي كنم . رفيقمان امروز بدجوري دلش بهاري است . يك دقيقه مي گويد و مي خندد و يك ساعت سكوت ! يك ساعت شوخي و مزاح مي كند و مثل بچه ها سراغ بستني توي فريزر را مي گيرد و يك دقيقه تصميم مي گيرد لب به چيزي نزند ...

قاليچه جلوي در را مي كشم توي حمام تا بشويمش . عيدي سال گذشته است كه مامان و بابا برايمان پست كرده اند . قاليچه ايراني با زمينه مشكي و گلهاي كرم و خاكستري . اين طرح بته جقه گرداگرد قاليچه را تنها مي توان توي فرشها و قاليهاي ايراني سراغ گرفت ، كار دست پنجه هر كسي نيست ! قاليچه را خيس مي كنم و رويش پودر رختشويي مي پاشم . نمي دانم بايد چطور بشويمش ؟ اولين بار است كه خودم هستم و خودم كه قاليچه را مي شويم . برس را برميدارم و مي كشم روي پودرهاي خيس خورده . خواب پرزهاي قالي بهم مي ريزد . مي سايم و مي سابم و مي سابم و سياهي مي زند بيرون . خب ! تمام شد ! حالا چه ؟ دوش را مي كشم پايين و اب را مي گيرم روي قاليچه كف كرده ... ياد روزهاي كودكي مي افتم كه دم عيد با مامان توي حياط خانه پدري فرش مي شستيم . امتحانهاي ثلث دوم نيمه روز تمام مي شد و ما قبل از ظهر خانه بوديم . مامان فرشهاي دوازده متري لاكي را توي حياط بزرگمان گسترده بود و رويشان آب مي پاشيد و ما چهار تا وروجك پر حرف و بي قرار از سر و كولش بالا مي رفتيم و به نيت كمك كردن ، زحمتش را چند برابر مي كرديم . مامان مي شست و مي سابيد و آب مي كشيد و مواظب ما بود تا در حين بازيگوشي توي زير زمين نيفتيم ويا لباسمان خيس نشود كه سرما بخوريم . دست آخر هم فرشها را لوله ميكرد و به ما چهارتا شيطانك مي گفت كه روي قاليچه لوله شده راه برويم و پاهايمان را محكم فشار دهيم تا آبهاي كف آلود بزند بيرون ... و نوبت ما بچه ها بود كه با هم دربيفتيم كه كدام زورمان بيشتر است و مي تواند آبهاي بيشتري را از تار و پود فرش بيرون بكشد و هلهله و فرياد شادي و خنده و دست آخر مامان كه فرشها را دورتادور روي ديوارهاي حياط پهن مي كرد و ما كه فكر مي كرديم خيلي كار كرده ايم ، با عجله نهار مي خورديم و در خواب عميقي فرو مي رفتيم ...

دمپاييهايم را در مي آورم و با پاهاي برهنه روي قاليچه سياهرنگ راه ميروم و با انگشتهاي پايم آبهاي كف آلود را هل مي دهم بيرون . يادم هست يك شيوه ديگر هم داشتيم و آن اينكه كاسه روحي بزرگي را روي پرزهاي فرش مي كشيديم و آبهاي كف آلود را خارج مي كرديم . اما شگرد مورد علاقه من نبود . من همان راه رفتن روي قاليچه لوله شده را بيشتر دوست داشتم !

قاليچه را لوله مي كنم و رويش راه مي روم . آبهاي مانده توي بافتهاي قالي مي زند بيرون . همين ! تمام شد ! قاليچه را لوله شده تكيه مي دهم به ديوار حمام و مي روم لباسها را از رختشورخانه مي آورم . بعد از يك زمستان كه در تراس را باز نكرده ايم ، بي اباي اينكه درزگير چارچوب در كنده شود ، در را باز مي كنم . نسيم خنكي توي خانه مي پيچد . قاليچه را پهن مي كنم روي نرده و هوا را بو ميكشم . بهار رسيده ... و من هنوز كلي كار عقب مانده دارم ! گاهي فكر مي كنم زياد هم آسان نيست ...

پي نوشت 1 : مهرنگ عملا اقدام به قتل من كرده . باور نمي كنيد ؟ آلت قتاله را مي توانيد در عكس پايين مشاهده كنيد ! بله ! اگر كارتونهاي " هاچ زنبور عسل " يا " نيكو " را دنبال كرده باشيد با اين گل اشنا هستيد ! بله ، خودش است ! گلهاي گوشتخوار كه البته هنوز براي نوش جان كردن من خيلي كوچك هستند ، اما مهرنگ دارد از جان و دل مايه مي گذارد كه اين گل را پرورش دهد و " مرا بدهد كه گله بخورد ! "

          آلت قتاله !

 

پي نوشت 2 : من چند تا سوال دارم از كساني كه به نحوي علاقمند يا آگاه به حقوق زنان هستند . وقتي ترم دوم زبان دانماركي بودم ، تحقيقي درباره حقوق زن در دانمارك نوشتم . حقوق شهروندي در دانمارك با يك جمله آغاز مي شود : در دانمارك حقوق زن و مرد برابر است ! اين جمله به نوعي آب پاكي را روي دستم ريخت چون اساسا" چيزي به عنوان حقوق زن از حقوق شهروندي تفكيك نشده بود و تنها تفاوت بين زن و مرد در دو تبصره بود : حضانت فرزند حاصل از زادواج بدون مدرك ( دوست پسر و دوست دختر خودمان ) به مادر مي رسد و ديگراين كه زنان صاحب بدن خود هستند بنابراين تنها خودشان مي توانند درباره داشتن ارتباط جنسي ، باردار شدن و يا نگهداشتن جنين پس از بارداري تصميم بگيرند ... اما در لا به لاي همان جمله اول حقوق شهروندي ، حقيقت بزرگي مستتر بود و آن اينكه در پس هر حقي ، مسووليتي نهفته است ! اين يعني اينكه مسووليت زنان نيز در دانمارك با مسووليت مردان برابر است و اين خيلي معنا دارد ! تحت اين عنوان به مواردي شبيه به اين بر مي خوريم كه مثلا زنان نيز مكلف به تأمين هزينه زندگي همسرشان هستند و به معناي ديگر زن و مرد هر دو مسوول پرداخت هزينه هاي زندگي هستن ! ديگر اينكه چيزي به نام نفقه وجود ندارد و زني كه حضانت فرزند را بر عهده مي گيرد خود بايد كودك را از نظر اقتصادي اداره كند و پدر فقط كمك مي كند ! ديگر اينكه وقتي مردي فوت مي كند حقوق او به همسر و فرزندانش نمي رسد و ... خب از درصد قابل توجهي از زنان شاغل و تحصيل كرده ايراني كه بگذريم ، نمي توانيم چشممان را روي درصد بسيار بالاي زنان شهرستاني و روستايي كه تحصيلات بالا و تجربه كاري و شغل و درآمد ندارند و همسرانشان نيز در بسياري موارد قانون را وسيله فرار خود از مسووليت مي دانند ، ببنديم . من مي خواهم بدانم اگر در ايران قانون و مسووليت براي زنان و مردان برابر شود ، آيا زندگي اين زنان دستخوش رنج و مشقت نخواهد شد ؟ به معناي ديگر آيا به فكر فرهنگي كه زن را قائل به ارزشهاي خود و مرد را قائل به ارزشهاي زن مي كند هستيم؟ آيا به فكر اين هستيم كه خلأ احتمالي در زندگي چنين زناني را چگونه پر كنيم ؟ فقط به من بگوييد انجمني ، نهادي ، سازماني هست كه خيل عظيم چنين زناني را زير بال و پر بگيرد ؟

پي نوشت 3 : روز جهاني زن مبارك !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 19:27 | لینک  | 

اصل مطلب : خسته ام ... غمگين نيستم اما خستگي مرا در سكوت فرو مي برد . همين !

پي نوشت 1 : مي خواهم برنامه روزانه اي براي خودم بنويسم . مثل يكي از همانهايي كه در دوران مدرسه يا دانشگاه مي نوشتم . اين اتلاف وقتها زندگي مرا كور كرده !

پي نوشت 2 : نگران هانیه هستم !

پي نوشت 3 : آنهايي كه خانه تكاني مي كنن ! خانه هايتان تا عيد دوباره كثيف نمي شود ؟!؟؟!

پي نوشت 4 : ديروز دوباره از دم رستوران زرافه رد مي شدم . پيرمرد الكلي باز هم آنجا بود . پشت همان ميزي كه بار قبل من و مهرنگ نشسته بوديم ... آبجو مي خورد !

پي نوشت 5 : با شنيدن اين ترانه ناصر عبداللهی گريه كردم ! راستی کسی ماجرا را می داند ؟ من می دانم اما نمی خواهم پشت سر کسی که دستش از دنیا کوتاه شده حرف بزنم !

پي نوشت 6 : موسيقي خوب بهم معرفي كنيد ! با کمبود غذای روح مواجه شده ام !

پي نوشت 7 : سطح درك و مكالمه ام از همه كلاس پايين تر است . تمام روز را به حل كردن تمرينها ميگذرانم و شب هيچ چيز عايدم نيست . چند شب پيش يك دل سير براي مهرنگ گريه كردم و گفتم هيچ وقت زبان اينها را ياد نمي گيرم ... خوب است كه مهرنگ هست !

پي نوشت 8 : خواهر مهرنگ شعر زير را برايم اس ام اس كرده :

يك روز غمي مي رسد اندازه كوه

يك روز نشاط اندازه دشت

افسانه زندگي چنين است گلم

در سايه كوه بايد از دشت گذشت

پي نوشت 9 : اين را هم شیوا برايم فرستاده :

دعاي يك زن موفق: خدايا، از تو خردمندي مي‌خواهم تا همسرم را درك كنم، عشق مي‌خواهم تا او را ببخشم، بردباري مي‌خواهم تا شرايطش را بپذيرم، زيرا اگر از تو قدرت بخواهم، او را آنقدر مي‌زنم تا بمييرد !

البته در مورد من صدق نمي كند ها ! فكرهاي بد بد نكنيد !

پي نوشت 10 : من و بانو از سال 1372 با هم دوستيم . يعني 13 سال ! خوب است كه بانو هست كه گاهي گوشي تلفن را بردارد و سراغي از اين دوست بي معرفت بگيرد . هميشه حرفهايي براي زدن داريم . چيزهايي كه فقط بين خودمان است ! یاد دوران مشاعره و حافظ خوانی و گشت و گذار بدون چتر زیر برف و باران و گفتگوهای رمزی و خواندن مجلات ورزشی و ... بخیر ! یادت هست بانو ؟ اصل مساله گاهی اشتباه بود ؟  

پي نوشت 11 : دلم يكي از آن سوپهاي خيلي خيلي خوشمزه اي را مي خواهد كه مادر مهرنگ مي پخت . فقط براي من ! گاهي كه خانه پدربزرگ مهرنگ ميهمان بودم و مادر مهرنگ كمي ديرتر مي آمد ، به كسي كه آن روز مسووليت پخت و پز را بر عهده داشت ( معمولا يكي از خاله هاي مهرنگ ) مي سپرد كه برايم حتما سوپ درست كنند ! سوپهايش حرف نداشت !

پي نوشت 12 : دلم براي بيدار شدن صبح و استشمام بوي نم تنگ شده . روزهايي كه چشمانم را باز مي كردم و مامان بالاي چهارپايه فلزي ايستاده بود و ديوارها را تميز مي كرد و كف اتاق را دستمال مي كشيد . پرده ها را عوض مي كرد و بوفه را از نو مي چيد . روبان و نقل و شمعهاي رنگارنگ مي خريد تا سفره هفت سين را تزئين كنم .

پي نوشت 13 : من به نفرين خيلي اعتقاد دارم . به حقي كه نفرين را به واقعيت بدل مي كند . مدتهاست كسي را خيلي نفرين مي كنم . اما گاهي هم دلم برايش مي سوزد . زندگي براي او هم دردناك است ... اما نفرينش مي كنم !

پي نوشت 14 : اين هم يكي ديگر از كارهاي من ! مي دانم پاهاي كودك خيلي ايراد دارد اما واقعا نمي دانم چه كارش كنم ؟ تابلو را بر اساس عكسي كه از يك روزنامه ايراني بريده ام كشيده ام و مدتها طول كشيد تا توانستم مرزها را تشخيص دهم . اما خوشحال مي شوم راهنمايي ام كنيد !

               كودك پشت پنجره

 

پي نوشت 15 : به " يه تنهاي دورافتاده " ... ممنونم كه بهم سر مي زني دوست من . اگر واقعا اينطور است بايد به خودم ببالم ! لطف داري عزيز ! راستي من هم ترا مي شناسم ؟

پي نوشت 16 : به " يك خواننده وبلاگ " ! سلام . بله ! چك كردم و از لطفتتان ممنونم ! شاد باشيد !

پي نوشت 17 : گاهي حاشيه ها بر اصل مي چربند  ! مثل همين پست ! شاد باشيد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 14:37 | لینک  | 

رستوران زرافه ، رستوران مورد علاقه من است . رستوراني بزرگ كه با پارتيشنهايي شبيه به نرده هاي چوبي ايوان خانه هاي قديمي دانماركي ، به چند بخش مجزا تقسيم شده . مصرف دخانيات در همه جاي اين رستوران مجاز است . لوسترهاي سياهرنگ سقفي نوري قهوه اي و كدر را به سرتاسر رستوران مي تابانند و كاغذ ديواريهاي نارنجي مات را بيش از پيش دلگير و غروب زده نمايان مي كنند . جا به جا ، روي ديوارها و گرداگرد ميز و صندليهاي تيره چوبي ، مجسمه ها و ماسكها و ابزار و ادوات و نمادهاي افرقايي خودنمايي مي كنند . موسيقي ملايمي در هوا شناور است و بوي گوشت استيك شده و سيب زميني شيرين و سس قهوه اي از اشپزخانه به مشام مي رسد . گرداگرد بار عده اي با بينيهاي سرخ و چشمها از حدقه بيرون زده نشسته اند و آبجو مي نوشند و سيگار مي كشند . عده اي ديگر در انتظار سرو شدن غذا حرف مي زنند يا روزنامه ميخوانند . من و مهرنگ از كنار زرافه بزرگ كنار در ورودي با آن پوست زيبا و خوشرنگ و پرزهاي درخشان و نرم مي گذريم و در قسمتي از رستوران كه قدري نسبت به قسمتهاي ديگر در سطح بالاتري قرار دارد ، ميزي پيدا مي كنيم . ميزي با يك نيمكت چرمي راحتي و دو صندلي در مقابل آن . پشت ميز سمت راست ، دو جوان دانماركي ، غذايشان را خورده اند و حالا مشغول سيگار كشيدن و صحبتند . دخترك موهايش را مشكي كرده و صورتش پر از جوشهاي سرخرنگ درشت است كه به گمانم از نشانه هاي افراط در نوشيدن آبجوست ! ... پشت ميز سمت چپ ، پيرمردي با موهاي بور و روشن نشسته . موهايش ژوليده و در هم است و ريش لينكلني تنكش نامرتب و اصلاح نشده است . عينك ته استكاني با قاب سياه به چشم دارد . شلوار فاستوني اش به پاهاي لاغر و استخواني اش چسبيده و زيپ كاپشن بادي طوسي رنگش را تا زير گردن بالا كشيده . در مقابلش روي ميز ، يك بشقاب غذاي دست نخورده و چند شيشه سس هاي رنگارنگ و دو بطري آبجو قرار دارد . پيرمرد كاوشگرانه به اطرافش نگاه مي كند و زير لب ، بي صدا زمزمه مي كند . پيشخدمت رستوران كه بانويي است ميانسال و مو سياه ، از ما سفارش غذا مي گيرد . مثل هميشه استيك و سيب زميني با سس قهوه اي و دو ليوان بزرگ كوكا كولا سفارش مي دهيم . پيشخدمت موسياه چشمي مي گويد و مي رود . بشقابهاي خالي را از روي ميز سمت راستي برمي دارد و به آشپزخانه مي برد . روبرو، مردي ميانسال ، پيپش را چاق مي كند . قدري آنطرف تر ، در جوان دانماركي با هم بلند بلند حرف مي زنند . يك ميز دونفره در گوشه رستوران رزرو شده و ميز شش نفره ديگري را مردي با روزنامه هايش پر كرده . پيرمرد سمت چپ ، آرام آرام آبجو اش را مزه مي كند . من و مهرنگ حرف مي زنيم و جوانها سمت راستي عاشقانه چيزهايي زمزمه مي كنند . پيشخدمت موسياه ليوانهاي كوكا كولا را روي ميز ما مي گذارد و به سراغ پيرمرد سمت چپ مي رود . از او مي پرسد ه آيا غذا خوردنش تمام شده ؟ پيرمرد بدون آنكه به بشقاب دست نخورده اش نگاه كند ، در سكوت سر تكان مي دهد . پيشخدمت بشقاب پيرمرد را به آشپزخانه مي برد . من و مهرنگ در سكوت دور شدن پيشخدمت را ديد مي زنيم . پيرمرد دهانه بطري را به لبهايش نزديك مي كند . دو جوان سمت راستي ميخندند . مرد پيپ چاق كن رزنامه مي خواند و مردي كه بي شباهت به كاپيتان نمو نيست ، پشت ميز دونفره رزو شده مي نشيند . ... غذا را پيشخدمت ميانسال و فربه ديگري با خوشرويي روزي ميز مي گذارد . از صبح تا حالا چيزي نخورده ام و هيچ چيز لذتبخش تر از آن نيست كه وقتي گرسنه اي غذاي مورد علاقه ات را بخوري ، اما در سفارش غذا اشتباه كرده ام ! بنابراين مهرنگ با خوشرووي تمام غذاي لذيذ خود را با غذايي كه هيچ كس انتظارش را نمي كشيده عوض مي كند و وانمود مي كند اين همان غذاي مورد علاقه اوست !!!! ... در حين غذا خوردن از دكور زيباي رستوران حرف مي زنيم . از دنج بودن آن و خالي بودنش از جوانكها پر سر و صدا و هيجانزده كه 24 ساعت شبانه روز يا روي ام پي تري پليرهايشان موسيقي راك گوش مي دهند و يا اس ام اس مي فرستند . چيزي شبيه به خلوت چند ساعته در كافي شاپ نشر ثالث يا خانه هنرمندان . دلم براي آن روزها تنگ مي شود ... يك بار ديگر پيشخدمت موسياه به سراغ پيرمرد مي آيد و مي پرسد چيزي لازم ندارد ؟ پيرمرد بي صدا و به نشانه جواب منفي سرتكان مي دهد . پيشخدمت با ترشرويي مي رود . پيرمرد به بشقاب غذاي ما نگاه مي كند و لبخند مي زند . مهرنگ به او سلام مي كند . پيرمرد جواب سلام مهرنگ را زير لب مي دهد . مهرنگ پنهاني مي گويد : الكلي است . مي آيد اينجا كه بتواند بنشيند و با خيال آسوده دو تا بطري آبجو بخورد . حالا اين دخترك آنقدر به او گير مي دهد كه راهش را بكشد و برود ! ... مي گويم : خب چرا مي آيد اينجا آبجو بخرد ؟ چرا نمي رود از فروشگاهي جايي آبجو بخرد و گوشه اي از خيابان يا توي خانه اش روي نيمكتي بنشيند و راحت بنوشد ؟ ... مهرنگ سر تكان مي دهد و مي گويد : تنهايي مژي ! تنهايي آدم را ديوانه مي كند . ... توي چشمهاي مهرنگ غمي فرو خفته در عمق خنده هاي شادابش مي بينم . وقتي او مي گويد " تنهايي " ، من مزه تلخ " تنهايي " را زير دندانم حس مي كنم . من كه قصه دور و دراز ين پسرك شاد را مي دانم ... مهرنگ در حالي كه لقمه هاي آبدار غذا را به دهان ميگذارد زير چشمي نيم نگاهي به پيرمرد مي اندازد . آهسته مي گويد : نگاه كن ! كفشهايش پاره شده ... نگاه مي كنم . سمت راست كفش پاي راست پيرمرد ، به طول ده سانتي متر پاره شده . پيرمرد دوباره به بشقاب غذاي ما خيره مي شود . مهرنگ مي گويد : دلم براي اينجور آدمها مي سوزد . اينها نسلي بودند كه براي خانواده ارزش قائل بودند . معتقد به فرزند دار شدن بعد از ازدواج و رعايت اصول اخلاقي بودند ، اما حالا فرزندانشان آنها را رها كرده اند ... نگاه بي رمق پيرمرد توي بشقابهايي كه پيشخدمت براي مشتريها مي برد مي چرخد ... فكر مي كنم : كدام يك بهتر است ؟ تنهايي مطلق يا فشار آوردن به فرزندان براي برقراري ارتباط ؟ ... مهرنگ ديگر كفري شده ! مي گويد : بابا اين بنده خدا گرسنه است ! دائم به غذاي ديگران نگاه مي كند ! كوفتمان شد اين غذا ! ... مي گويم : اصلا چرا غذاي اين بي نوا را برد ؟ مي گذاشت هر وقت گرسنه اش مي شد مي خورد ديگر ؟!؟!؟ ... مهرنگ مي گويد : مسووليت دارد . اگر اينجور افراد اينجا پلاس شوند براي پيشخدمتها بد مي شود . ... فكر ميكنم و مي گويم : خوشحالم كه جاي پيشخدمت موسياه نيستم . چون اصلا دلش را ندارم اينجور افراد را از رستوران بيرون كنم ... مهرنگ مي گويد عادت مي كني ... و من ته دلم مي گويم : خدايا به حرفش گوش نده !

همه رفته اند ... جوانهاي عاشق پيشه سمت راستي ، مرد روزنامه خوان پشت ميز شش نفره ، مرد پيپ چاق كن ، مرد تنهاي پشت ميز دونفره ، جوانهاي بلندگو قورت داده ... حتي ما هم رفته ايم ! چند دقيقه پيش از رستوران آمده ايم بيرون ، رفته ايم از فروشگاه كوچك كنار سينما چند تكه چيز خريده ايم و حالا از جلو رستوران عبور مي كنيم تا به ايستگاه اتوبوس برويم ... پيرمرد سمت چپي ، هنوز روي نيمكت لم داده و آبجو مي نوشد و زير لب ، بي صدا چيزي مي گويد ... نمي دانم چرا تمام طول راه به خبري كه صبح در روزنامه اكسترا خوانده ام فكر مي كنم : بعد از مرگ ناگهاني " آنا نيكول اسميت " - بازيگر مشهور فيلمهاي پورنو - دادگاه دستور داده دي . ان . آي دخترك پنج ماهه اش مورد آزمايش قرار بگيرد تا از اين طرق مشخص شود چه كسي واقعا پدر دخترك است ؟ ... دلم يك ليوان چاي داغ مي خواهد ، دلم مي خواهد بوي عودي را كه عطر شاليزارهاي شمال را برايم تداعي مي كند حس كنم ، دلم مي خواهد ساعتها تصنيف نيلوفرانه عليرضا افتخاري را گوش بدهم و جلوي اشكهايم را بگيرم ...

پي نوشت : دوست خوبمان علی احمدی نیا ، مصاحبه اي با استاد رحيم نوه سي انجام داده كه خواندنش براي من خيلي الهام بخش بود . خيلي جاها استاد بزرگ نقاشي ايراني حرف دل مرا مي زند ، مثل‌ آنجايي كه از كشنده بودن بعد از ظهرهاي يكشنبه در غربت مي گويد و يا آنجا كه تاكيد ميكند كه همه ما وقتي واقعا ايراني مي شويم كه مدتي خارج از كشور زندگي كرده باشيم ... شاد باشيد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 1:58 | لینک  |