تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

      وانیا بردیا

مرجان و مژگان بیشتز از ۸-۹ سال ندارند و من هنوز مدرسه نمی روم . شده ایم خاله های کوچک عروسکهای هم . اسم مرجان را می گذاریم نسرین ، مژگان دوست دارد لادن صدایش کنیم و من می شوم لیلی ... ساحل آنقدر کوچک است که بازیش نمی دهیم . یک گوشه برای خودش وول می زند و به عادت همیشه خاک گلدانها را می خورد تا مامان بیاید و روی دستش بزند و دهان و دستهای کوچک گلی اش را بشوید ... زیر شاخه های در هم تنیده تنها تاک باغچه که دورتادور حیاط چرخیده و دست آخر به همان جای اول برگشته انه خانه می سازیم . باقیمانده های آجرهای بنایی سال قبل را میز و صندلی می کنیم و توی قابلمه های پلاستیکی و کاسه های کوچک رنگی انگور دانه ریز و انجیر سیاه درخت وسط باغچه را می چپانیم و کاجهای درخت خانه " علی بغلی " را ... مرجان تنها یک بچه دارد : نسیم ! ... عروسکی ۱۰-۱۲ سانتی متری با موهای قرمز و صورت پف کرده و چاق . چشمهای درشت آبی و هلال کوچک ابروها بر بالای آنها . چانه  اش را با موذی گری جمع کرده و لبانش غنچه است . گذشته از رنگ موها و چشمهایش ٬ قیافه اش بی شباهت به خود مرجان نیست ... بچه های مژگان زیادند : میثم و میسا که اندام غول آسایی دارند از جنس پارچه با سرهای پلاستیکی . کلاهی روی سر هر کدام ... مهتاب و مهسا و سارا ... اما مستانه نوزاد که وقتی پستانکش را برمی داری می زند زیر گریه و وقتی بلندش می کنی ٬ چشمهای آبی اش را باز می کند ٬ عروسک مورد علاقه مژگان است ... مژگان مروارید را هم دوست دارد که وقتی دگمه پشتش را می زنی با سر و صدا راه می رود اما هر گز با آن بازی نمی کند ... محمد ٬ پسر از آب و گل درآمده اوست ... بچه های من فرشته و آرش و سام و آلاله و آزاده هستند . فرشته را وقتی دیکته ام شد ۲۰ ٬ مامان برایم خرید ... از همان اسباب بازی فروشی نزدیک خانه ... عروسکی پارچه ای در لباس عروس ٬ که چشم محمد مژگان را گرفته ... به خانه هم میهمانی می رویم و در خانه هامان میهمانی می دهیم . یک روز بالاخره مژگان فرشته را برای محمد خواستگاری می کند . یک هفته تمام برایشان عروسی می گیریم و همه شکلاتهایی را که مامان توی شکلات خوری سبز رنگ قدیمی پنهان کرده نوش جان می کنیم . هنوز یک هفته از عروسی بچه هایمان نگذشته که شکم فرشته را می شکافیم و عروسکهای بند انگشتیمان را توی شکمش می گذاریم و دوباره می دوزیم . یک هفته بعد دوباره شکم فرشته را می شکافیم و بچه دنیا می آید ... تا آخر سال فرشته صاحب ۲۱ بچه می شود ... آخر سال مژگان یرقان گرفته و نمی تواند سال جدید تحصیلی در مدرسه باشد . دکترش گفته اگر از جایش بلند شود ممکن است دیگر بچه دار نشود ... مامان می گوید طفلک مژگان که این همه عاشق بچه و عروسک است ...

 پی نوشت : انگار همین دیروز بود که خبر دادند بردیای کوچک " خاله مژده " دنیا آمده . پسرک ۳ کیلو و ۲۵۰ گرمی با موهای مشکی پر پشت و پوست سفید ... هنوز ۹ ماهگی را تمام نکرده که دختر خاله دار می شود . یک روز بعد از هفدهم ربیع الاول ٬ وانیا ی کوچک مژگان هم دنیا می آید و مرجان عکسش را برای خاله دور و تنهایش می فرستد تا خاله کوچک در خلوتش بگرید و دلتنگی کند ... امان از سفر ... می شود من آن تنها تاک باغچه باشم ؟

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 12:3 | لینک  | 

       

دلم می خواهد ده ساله باشم . کلاس چهارم دبستان . مثل همان روزها که مدرسه مان تازه دو شیفته شده بود و ما یک هفته در میان صبحی و بعدالظهری بودیم ... دلم می خواهد صبح با بی حالیروی تختم وول بخورم . مامان پتو را از روی پاهای لاغرم کنار بزند تا از خواب بیدار شوم . آهسته بگوید امروز پنجشنبه است ... روز آخر هفته ! فقط امروز برو مدرسه ٬ فردا بگیر تا دلت می خواهد بخواب ! ... دلم می خواهد از آشپزخانه صدای رادیو را بشنوم که برنامه خانه و خانواده را پخش می کند و مادری اعتراف می کند که به خاطر مشکلاتی که با همسرش داشته خود و سه فرزندش را در رودخانه جوانمرد قصاب غرق کرده ٬ اما خودش زنده مانده و  اجساد کودکان ۱۱ و ۸ ساله و ۴ ماهه اش چند روز بعد پیدا شده اند ... راستی اگر آن بچه ها امروز زنده بودند ٬ چند ساله بودند ؟ چه کاره بودند ؟ ... دلم می خواهد علی بغلی - پسر همسایه دیوار به دیوارمان - بیاید بالای دیوار و شکلات بهمان بدهد و ترانه خارجی بخواند و بگوید که دنبال ویزای آلمان هستند ... دلم می خواهد اشکان موفرفری هنوز با مادر و پدر و خواهر خردسالش نرفته باشد استرالیا تا یادش برود فارسی حرف بزند ... دلم می خواهد موهای مامان هنوز مشکی پر کلاغی باشد . دلم می خواهد پفک نمکی بسته ای پنج تومان باشد و بستنی قیفی هم ... دلم می خواهد صدای موذن زاده اردبیلی بپیچد توی کوچه ها و بگوید " حیّ علی خیرالعمل " ... دلم می خواهد با ساحل کوچک در سکوت مسابقه لباس پوشیدن بگذاریم و با عجله آماده شویم . دلم می خواهد کفشهای ورنی سفیدم را بپوشم با پروانه های بزرگ رویشان ... دلم می خواهد توی راه مدرسه تخم مرغ شانسی بخرم و هیچ وقت بازش نکنم ... دلم می خواهد با ساحل تا مدرسه مسابقه دو بگذاریم و زنگ تفریح دنبال هم کنیم ... دلم می خواهد کودک باشم و هیچ وقت بزرگ نشوم . دلم می خواهد هنوز موهای بابا جو گندمی باشد نه سفید سفید ! ... دلم می خواهد هنوز همه موهایم به قول بابا طلایی باشد ... دلم می خواهد موهای سپیدم دیگر نروید ! ... زیر نویس جام جم آنلاین : اذان صبح به افق وین !

پی نوشت ۱ : چند پست قبل ٬ مطلب طنزی را درباره تفاوت حمام کردن دخترها و پسرها آورده بودم . دوستمان عطش لطف کرده و لینک فیلم کوتاهش را گذاشته که می توانید در اینجا ببینید !

پی نوشت ۲ : نقد دوستمان محمود ( نگاه شخصی من )  درباره فیلم ۳۰۰ جامعترین و دقیقترین نقدی بوده که در بین وبلاگها دیده ام . به قول معروف مشت محکمی است بر دهان بدخواهان . نقد مذکور را می توانید در اینجا بخوانید .

پی نوشت ۳ : فیلم سینمایی زن بدلی را از شبکه جام جم دیدم . کاری از مهرداد میرفلاح ... خیلی رویم تاثیر گذاشت ٬ با همه کاستیهای ساختاری اش ... همه ما به چنین تکانهایی احتیج داریم . شاد باشید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 5:37 | لینک  | 

 

      سفره هفت سین ما !

شب سال نو من و مهرنگ تا نیمه های شب روی قالیچه ابی رنگ آبیمان می نشینیم و تخم مرغ رنگ می کنیم و برای سین ها ظرف پیدا می کنیم و با روبان آبی رنگ پارچه ای آیینه و شمعدانها و سبزه را می آراییم . مهرنگ هم مثل من عاشق رنگ آبی است . او تخم مرغ سهمش را آبی می کند . من اما رنگ زرد را انتخاب می کنم . به نشانه نور و روشنایی و خورشید . تخم مرغ قرمز رنگ پوک و سبک ، یادگاری نوروز سال گذشته است که هنوز برایمان مانده . برای هر سه شان جاتخم مرغیهای کوچک بلور خریده ام و روی سرشان ستاره های کوچک همرنگ می چشبانم . مهرنگ می گوید دهاتی شده اما من همیشه دوست دارم سفره هفت سینم بدرخشد ... گندمهایی که خیس کرده بودم گندید ، چند روز مانده به عید سبزه عدس گذاشتم که شاید بگیرد . گرفته اما هنوز کچلی دارد . دور کچلیهایش روبان آبی می بندم و توی دلم می گویم تا سیزده سبز می شود . شیرینیهای آرد نخودچی را که محبوب هر دومان است توی شیرینی خوریهای کوچک می چینم و روی گز آردی را می پوشانم تا خشک نشوند . میوه ها را فردا باید بشویم که عید است . چای می ریزم تا با ته مانده شیریتنیهای سوییسی " ساخت ایران " بخوریم . ... مهرنگ برایم از روزهای نوروز دور و دیرینش می گوید . روزهایی که پدرش اسکناسهای صد تومانی را لا به لای سبزه ها می گذاشت و مادرش سبزه را جلوی تک تک بچه ها می گرفت تا هر کدام یک اسکناس بردارند ... بابا اما جور دیگری بود . از یک روز قبل عیدیهایمان را لای قرآن می گذاشت و لحظه سال تحویل خودش به دستمان می داد . هیچ وقت عیدیهایمان برابر هم نبود . به بزرگترینمان بیشتر از همه عیدی می داد و به کوچکترینمان کمتر . مامان و بابا تاکید داشتند لحظه سال تحویل همه دور سفره باشیم حتما" ... مهرنگ از سلیقه مادرش در چیدن سفره هفت سین می گوید و من از اضطراب و هیجانم در ساعات آخر سال کهنه که عصبی می شدم و با عجله و بی حوصله روبانها را می بستم و سکه ها را توی برنج فرو می بردم و شمعها را روشن می کردم . مهرنگ می گوید که مادرش شیرینیها را توی کمد چوبی پنهان می کرد و در کمد را قفل می کرد که بچه ها دستشان به شیرینی نرسد و من یادم هست که مادرم شیرینیها را توی بوفه می گذاشت که قفل و کلیدی نداشت و همیشه گرفتار شبیخونهای ما می شد و ظرف نیمه پر شیرینی در حضور مهمانها شوکه اش می کرد . مهرنگ می گوید سر سفره پرچم ایران بگذاریم . می روم پرچم کوچکی را که مریم و بابک به ما هدیه داده اند از بالای بوفه می آورم ... بوی سیر می آید و سرکه . برای سمنو ظرفی پیدا نمی کنم . عاقبت سمنو را در کشکول سیلور چینی می ریزم . غبار آیینه را می گیرم . به مهرنگ می گویم کسی نیست که خاطره کش رفتن شیرینی در بچگی را نداشته باشد . به فکر فرو می رود . می پرسد چرا سه تا تخم مرغ ؟ می گویم یکی از سال قبل مانده . می گوید ولی تو سه تا جا تخم مرغی خریدی ... می گویم می دانستم یک تخم مرغ از سال قبل مانده ... می گویم وقتی به معلمم گفتم که چهارشنبه عید سال نوی ماست و بنابراین نمی روم مدرسه سری تکان داد و گفت به خودم مربوط است ! بهر حال برایم غیبت رد می کند . می گوید حالا که اینطور شد سیزدهم هم نرو مدرسه ... یادم می آید به کریستینا که گفتم سال نو در پیش است ، با هیجان گفت : " پس نمی آیی مدرسه ؟ " ... می گویم نمی دانم چرا آدمها اینقدر با هم فرق دارند . یاد میهمانی کریسمس مدرسه می افتم که معلممان به من و مریم سخت اصرار می کرد در جشن شرکت کنیم و می گفت حضور ما دو نفرخیلی مهم است و ما هر دو نرفتیم چون همسرانمان دعوت نشده بودند ... و من نمی فهمم چرا آنها نمی فهمند که عید ما هم مهم است ؟!؟!؟ به قول مریم شاید چون خودمان نشان داده ایم که مهم نیست . خیلی از بچه های ایرانی مدرسه روز سال نو در کلاس حاضر می شوند و این یعنی آن بقیه که نیستند چیزی را جدی گرفته اند که زیاد هم مهم نیست . مهرنگ می گوید همینطوری داریم ایرانی بودنمان را از دست می دهیم ! می گویم سال نو بدون سریالهای ایرانی و جنگ و ترانه و سرود و فیلمهای توپ برایم سال نو نمی شود . مهرنگ حرفی نمی زند . ابتکار به خرج می دهد و تخم مرغهای رنگ شده را با سشوار خشک می کند . سفره را می چینم . هیچ وقت سر هفت سین دونفره مان ماهی گلی نداشتیم . به مهرنگ میگویم دلم نمی آید مردنشان را ببینم . می گوید این رسمی است که از دوره قاجار وارد رسوم نوروز شده ... قلابی است ! ... رادیو بدون شمارش معکوس آغاز سال نو را اعلام می کند . من و مهرنگ که غافلگیر شده ایم به سوی سفره می دویم و هر دو در چارچوب در گیر می کنیم . لحظه سال تحویل شانه به شانه هم در آستانه درنگ می کنیم در حالی که چشم به زیبایی روبرویمان دوخته ایم !

 پی نوشت : شرمنده همه دوستان قدیمی و جدید که این مدت ازشان بی خبر بودم . به همه شان سر می زنم ! شاد باشید !        

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 5:32 | لینک  | 

            نوروز مبارک !

"به تو چه که بخواهی پایان بیکرانگی را حدس بزنی ... تو صبور باش و عاشق اما نه سفید و گول و ماهی تنگ بلور ... برو ! حرکت کن ! بعد از هر اسفندی فروردینی هست ... برنامه ریزی نمی خواهد احمق ! همه چیز خود به خود دوباره سبز و خرم می شود ! ... یا علی ! "

                                                                یوسفعلی میر شکاک

سال نو مبارک !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 0:18 | لینک  |