تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

             ???

حالا دیگر مدتهاست دیدن شکلاتهای خوش رنگ و طعم با مغز فندق و بادام دهانم را آب نمی اندازد . مدتهاست دیگر زرشک پلو و موز و کیک هوس نمی کنم و در هنگاه عبور از کنار رستوران کوچک ترکی که شاوارماهای محبوبم را می فروشد ٬ بینی ام را می گیرم . هوس هندوانه می کنم و آلوی سیاه . بسته بسته گوجه فرنگیهای ریز و آبداری را که مهرنگ برایم می خرد خالی می کنم و یواشکی تمبر هندی می خورم . نیمه شبها پاورچین به سراغ یخچال می روم و با صدای خرت خرت جویدنهایم مهرنگ را بیدار می کنم ... عاقبت یک روز تعطیل مهرنگ را در خواب ناز باقی می گذارم و می روم تا با مریم به بزرگترین اکتشاف درون یک زن دست بزنم ... هنوز چند دقیقه نگذشته که دو خط قرمز باریک روی صفحه سفید کوچک نقش می بندد . مریم ذوق زده به خود می پیچد و همو ٬ پیشقدم می شود که خبر را به گوش " بابا " ی جوان در خواب فرو رفته برساند . مهرنگ از خواب پریده ٬ نمی داند چه می شنود . وقتی هم که بالاخره حالیش می شود موضوع از چه قرار است شوکه شده سکوت می کند و ساعاتی بعد وقتی به جمع من و مریم و بابک می پیوندد تا شب خانه را با صدای خنده ها و شوخیهایش روی سر می گذارد ... ما پدر و مادر می شویم ! به همین سادگی ! ... هنوز وقتی توی فروشگاه از دور مهرنگ را می پایم که با لبخند کنترل نشدنی اش میان لباسهای کوچک و رنگارنگ بچه ها به این سو و آن سو می رود و با در دست گرفتن هر لباس نیم وجبی " آخی " معصومانه ای می گوید و لباس را توی سبد خریدمان می گذارد ٬ به یاد نگاه خیره اش می افتم به سه تخم مرغ رنگی روی سفره هفت سین و صدای آرام و اندیشناکش : " ما که دو نفریم ... چرا سه تا تخم مرغ ؟ ... "

پی نوشت ۱ : امروز تولدم بود !

پی نوشت ۲ : دوشنبه سه سال می شود که من مهرنگ با هم ازدواج کرده ایم !

پی نوشت ۳ : برای اولین بار پس از قریب ۱۰ سال ٬ لباسهایم برایم کوچک می شوند !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 16:38 | لینک  | 

وقتی من فیلم می بینم :

۱- اگر قهرمان داستان زنی باشد که همسرش به او خیانت کرده هر چه نفرین و ناله دارم بدرقه راهش می کنم .

۲- اگر قهرمان داستان مردی باشد که زنش به او خیانت کرده دنبال علتش می گردم

۳- اگر کودکی توی فیلم گریه کند ٬ تمام فیلم حواسم به این است که آیا کسی آن کودک را آرام کرده ؟ ... و کلی هم فحش حواله آن مادری می کنم که کودکش را در این فیلم بازی داده !

۴- با دیدن صحنه های مشمئز کننده ٬ عق می زنم !

۵- با دیدن صحنه های ترسناک خودم را پشت مهرنگ پنهان می کنم !

۶- در هنگام حوادث خشونتبار دستانم را جلوی چشمانم می گیرم و از لا به لای انگشتانم فیلم را تماشا می کنم . این هم یک واکنش انسانی است هم به قوه فضولی ام خوب جواب می دهد .

۷ - در صحنه های تعقیب و گریز ٬ کلی قهرمان داستان را تشویق می کنم .

۸ - به پلیسها کمک فکری می رسانم .

۹ - وقتی یک عاشق خاطی از معشوقش عذرخواهی می کند ٬ مصرانه از او می خواهم طرف را نبخشد !

۱۰ - با دیدن صحنه هایی که در آن دو نفر پس از سالها به هم می رسند فرت و فرت اشک می ریزم !

۱۱ - شبهای متمادی خواب می بینم که قهرمان کشته شده فیلم را نجان داده ام ! 

۱۲ - دائم صحنه های بعدی را حدی می زنم و کفر مهرنگ را در می آورم !

پی نوشت ۱ : فقط من نمی توانم وارد بلاگرد شوم یا همه این مشکل را دارند ؟

پی نوشت ۲ : من لینکهایم را به فارسی وارد بلاگرولینگ می کنم اما وقتی آنها را در قالب وبلاگم می گذارم فقط مربع می بینم ... کیست یاری دهنده ای که مرا یاری کند ؟

پی نوشت ۳ : دو امتحان خیلی خیلی سخت داشتم که به خیر گذشت . دلیل غیبت صغرایم هم همین بود !

پی نوشت ۴ : اگر ماهها با چیزهای کوچک و جزئی خودتان را امیدوار و خوشحال کرده باشید و بعد کسی ظرف چند ساعت همه سعی و تلاشش را بکند که امیدتان را از بین ببرد و حالیتان کند که موجود بخت برگشته بیچاره وامانده ای بیش نیستید که به سراب دلبسته ٬ چه می کنید ؟

پی نوشت ۵ : من چرا من شدم ؟ چرا تو نشدم ؟ چرا تو من نشدی ؟ یا آن دیگری ؟ چرا من اینجایم ؟ تو نیستی ؟ چرا من آنجا نیستم ؟ تو هستی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ... چرا باید همه چیز این شکلی باشد که الان هست ؟ هان ؟

پی نوشت ۶ : وایسا دنیا ! من می خوام پیاده شم ! اگه منو برسونی سر خط دوبرابر حساب می کنم !

 

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 19:27 | لینک  | 

همیشه به دیدار خانم پاولسن می آیند !

        De Ældre

خانم کریستنسن ( Kristensen ) پنجره آپارتمان کوچک بازنشستگی* اش را باز کرده و به پایین نگاه کرد . پایین ، توی باغچه بوته ها و درختان سرانجام سبز شده بودند ، چنانکه همه می گفتند فصل گرم جدیدی در راه است . همسایه جدید او ، خانم پاولسن ( Poulsen ) ، در همان زمان مهمان داشت . او می خندید و حرف می زد . خانم کریستنسن به ساعتش نگاه کرد . هنوز زمان زیادی از ساعت هشت صبح نگذشته بود . با خودش فکر کرد: چه کسی صبح به این زودی به دیدار خانم پاولسن آمده است ؟ خانم کریستینسن شنیده بود که در چند هفته گذشته همسایه اش هم صبح و هم بعد از ظهر مهمان داشت ، اما اینکه چه کسی مهمان او بود را هنوز نفهمیده بود .

پنجره را از حرص صدای شادمانی همسایه بست و رادیو را روشن کرد . گوینده گفت : " امروز اولین روز تعطیلات عید پاک است ! " ... علی رغم اینکه او پنجره را بسته بود اما می توانست همچنان صدای خانم پاولسن را به وضوح بشنود . او می خندید و حرف می زد . اما کسی که خانم پاولسن با او حرف می زد ، چیزی نمی گفت . خانم کریستنسن گوشش را به دیوار چسباند و گوش داد و شنید : " تا می توانی بخور ، اولسن ( Olsen ) ! "

خانم کریستنسن به پیرامونش نگاه کرد . همه چیز در آپارتمانش از تمیزی می درخشید . او برای عید پاک خانه تکانی کرده بود دختر و دامادش می باید به دیدن او می آمدند . به آشپزخانه رفت و شروع کرد به آماده کردن لیوان و بشقابهای اضافه . می توانست بشنود که خانم پاولسن از پشت پنجره می گوید : " خداحافظ دوست کوچک من ! زود به دیدنم بیا ! " .... خانم کریستنسن با عجله به سوی پنجره رفت تا ببیند اولسن چه قیافه ای است ؟ . عجیب بود که نتوانست چیزی ببیند ! دوباره به آشپزخانه بازگشت و شروع به درست کردن قهوه کرد .

ناگهان کسی زنگ در را زد . خانم کریستنسن سراسیمه به در نگاه کرد و فکر کرد باید خودشان باشند : بچه ها ! با صدای بلند گفت : " بله ! بله ! الآن می آیم ! " ... پشت در خانم پاولسن ایستاده بود و لبخند می زد . خانم کریستنسن بدون آنکه بتواند نا امیدی اش را مخفی کند گفت : " اوه ! شما هستید ؟ " ... خانم پاولسن جواب داد : " بله ! فقط منم ! می خواستم بگویم اگر امروز به خانه من بیایید خوشحال می شوم . امروز قرار است تنها چند نفری از افراد خانواده ام به دیدنم بیایند ! "

خانم کریستنسن گفت : " نه ! ممنونم... من خودم مهمان دارم . هم دخترم و هم دامادم . " سپس به ساعتش نگاه کرد و در را محکم بست . با خودش فکر کرد " خانم پاولسن فکر می کند تنها به دیدار خودش می آیند ؟ او فکر می کند تنها اوست که دوست دارد به دیدنش بیایند ؟ " ... ساعت دوازده شده بود . پشت پنجره ایستاد و فکر کرد : " نه ! آنها تا قبل از ساعت یک نمی آیند ! "

... حالا دیگر خانم پاولسن به اندازه کافی مهمان داشت : سه نفر بزرگسال و و دو کودک ! ... خانم کریستنسن روی صندلی راحتی اش کنار پنجره نشسته بود . از اینجا می توانست رفت و آمد ماشینها را هم توی خیابان زیر نظر داشته باشد . حالا دیگر ساعت یک شده بود . او با پریشانی بلند شد و احساس کرد که به طرز عجیبی شروع به عرق کردن کرده . چه اشتباهی کرده بود ؟ آیا این او بود که می باید بیرون از خانه همراه فرزندش باشد ؟ آیا آنها تصادف کرده بودند ؟ ... صدای زنگ در او را از جا پراند . حالا دیگر باید خودشان می بودند . حتما برای ماشین اتفاقی افتاده بود که باعث شده بود دیر کنند .... اما دوباره خانم پاولسن پشت در بود !

خانم پاولسن گفت : " به نظر کسل می آیی ! فرزندت به دیدنت آمد ؟ "

- دیدن ؟ ... اوه بله ! بچه ها تو نشسته اند و خوش می گذرانند !

- خب خب ! ... من آمده ام ببینم می توانم مقداری خامه قهوه از شما قرض کنم ؟

- چند لحظه صبر کنید !

خانم کریستنسن در را تقریبا" به طور کامل بست . در راهش از میان اتاق نشیمن به سوی آشپزخانه ، با صدای بلند گفت : " چند تکه کیک بردارید ! اگر از ناهار سیر نشده اید ! ... و ممنون به خاطر گلها و شکلاتها و همه چیز ... " سپس با دستهای لرزان مقداری خامه را در خامه دان ریخت و از کنار میز پوشیده از غذا عبور کرد و گفت : " نوش جان ! "

خانم پاولسن در هنگام گرفتن خامه گفت : " اوه چقدر خوب ! چقدر خوب است که به دیدارت آمده اند ، نه ؟ "

... خانم کریستنسن شروع به جمع کردن غذاهای روی میز کرد . خودش را دلداری داد که قطعا بچه ها روز بعد به دیدارش می آیند . برایش احمقانه بود که به این راحتی فراموش شود !

.

.

.

روز بعد خانم کریستنسن با شوکی که از صدای زنگ در به او وارد شد از خواب بیدار شد . بیرون در پرستار سرخانه* که او می شناختش ایستاده بود و یک مرد جوان که او نمی شناخت . پرستار پرسید : " ببخشید ! آیا امروز خانم پاولسن را دیده اید ؟ "

خانم کریستنسن جواب داد : " نه ! اما فکر می کنم او چیزی درباره این گفت که قرار است به جایی برده شود ! "

مرد جوان نا آشنا ، به سوی او آمد و خود را پسر خانم پاولسن معرفی کرد و در حالی که بسیار نگران و عصبی بود گفت : " مادر در راباز نمی کند . خانه خیلی ساکت است . شما چیزی نشنیده اید ؟ " ... خانم کریستنسن جواب داد : " شاید او قرار داشته ! " ... مرد جوان متعجب پرسید : " قرار ؟!؟ "

- بله ! صبحها مردی به دیدن او می آید . من بارها به وضوح شنیده ام که با هم حرف می زنند !

- کسی صبحها به دیدن مادر نمی آید !

- چرا ! می آید !

ناگهان چیزی به خاطر پرستار رسید . لبخندی زد و گفت : " اوه ! اولسن ! بله ... اما اولسن یک گنجشک است که به خانه خانم پاولسن می آید ! "

خانم کریستنسن با تعجب پرسید : " یک گنجشک ؟!؟ " ... پرستار گفت : " من فکر می کنم بهتر است در آپارتمان خانم پاولسن را باز کنم ! " ... بعد از لحظاتی که پرستار در را باز کرد و به همراه مرد جوان وارد خانه شد ، صدای فریاد مرد جوان به گوش رسید : " مادر ! ... اوه مادر ! "

سپس کسی از خانه خانم پاولسن بیرون دوید . خانم کریستینسن کنار پنجره رفت و دید که آنها خانم پاولسن را با ماشین بردند . کسی در زد . پشت در پرستار ایستاده بود :" می خواستم بگویم که همسایه شما فوت کرده ! "

خانم کریستنسن دوباره پشت پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد . گنجشک کوچکی پرواز کنان به سوی پنجره آپارتمان خانم پاولسن رفت و پشت پنجره نشست . خانم کریستنسن پنجره را باز کرد و با صدای بلند گفت : " اولسن ! بیا پیش من ! من یک عالمه ... "

پرنده پرید و از روی پشت بامها پرواز کرد و رفت ...

خانم کریستنسن به ساعتش نگاه کرد و روی صندلی راحتی اش کنار پنجره نشست . با خودش فکر کرد حالا دیگر باید کم کم ماشینها پیدایشان شوند ... و شروع کرد به انتظار کشیدن !

نوشته جان نهم ( John nehm ) - سال ۱۹۸۲

پی نوشت 1: آپارتمانهای بازنشستگی آپارتمانهایی است که از طرف موسساتی که مسوولیت نگهداری سالمندان را بر عهده دارند به سالمندانی داده می شود که مایلند تنها و بطور مستقل زندگی کنند . معمولا این آپارتمانها در کنار هم قرار دارند . پرستارهای سرخانه هم افرادی هستند که از طرف همین موسسات برای سرکشی و انجام کارهای شخصی سالمندان ساکن در آپارتمانهای بازنشستگی ، به این آپارتمانها فرستاده می شوند .

پی نوشت 2: من الاغی دیدم ، سبزه را می فهمید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 0:27 | لینک  | 

sadnes

انگار همین دیروز بود که زیر آفتاب درخشان نیمه خردادماه در مقابل در فلزی قهوه ای رنگ سفارت دانمارک در تهران ایستاده بودیم و انتظار می کشیدیم تا " علی آقا "ی نگهبان سفارت در را باز کند و منظممان کند و بهمان نوبت بدهد که یکی یکی برویم تو ... کار اقامتم قدری طول کشیده بود و به پیشنهاد مهرنگ برای دومین بار درخواست ویزای دیدار داده بودم تا سری به مهرنگ بزنم و تابستان را با او بگذرانم . حاصل این انتظارها پشت در بسته سفارت ، گاهی دوستی با غریبه هایی بود که تنها به یک دیدار آشنا می شدند و گاهی ارتباطی طولانی تر پیدا می کردیم . یادم هست ان روز میانه خرداد داشتم با دخترک درشت اندامی با موهای فرفری و عینک دودی شیک حرف می زدم که برای اولین بار " سارا " را دیدم . دخترکی بسیار ریزه و ظریف با شلوار تنگی تا قوزک پا . موهای لختی که محکم پشت سرش بسته بود و ابروهای بسیار باریک که کمی هم به صورتش نمی آمد . صندل ظریفی به پا کرده بود بند کیفش را محکم روی شانه گرفته بود . نزدیک شد و پرسید : سفارت دانمارک همینجاست ؟ پاسخ مثبت بود . برایمان گفت که چند روزی است با دندانپزشک میانسالی که مقیم دانمارک است عقد کرده . بیست روز پیش از عقدشان برای اولین بار او را که برادر همسایه شان بوده دیده که بعد از 21 سال به ایران آمده و توی همان بیست روز با هم آشنا شده اند و عقد کرده اند و حالا آمده تا درخواست اقامت کند . وقتی فهمید من هم ماههاست درخواست الحاق به خانواده داده ام ، خواست تا اطلاعاتی درباره فرمها و شرایط و سایر چیزها در اختیارش بگذارم و من همه چیز را بی کم و کاست برایش گفتم . چیزی که فکر می کردم کمکش کند این بود که پیش از درخواست اقامت درخواست دیدار بدهد چون اقامت گرفتن برای کسی که قبلا" به دانمارک سفرکرده و با همسرش زیر یک سقف زندگی کرده ، به مراتب آسانتر بود . توی همین گیر و دار دخترک موفرفری هم راز دلش را برملا کرد و گفت برای مشخص کردن وضعیت طلاقش آمده آنجا . می گفت وقتی به دیدن همسرش رفته ، فهمیده که خانه ای که همسرش برای گرفتن اقامت او به اداره مهاجرت دانمارک معرفی کرده ، در حقیقت خانه دوست دختر اوست و همسرش هنوز با دوست دخترش زندگی می کند . دخترک هم نیامده چمدانش را برداشته بود و برگشته بود ایران ! ... خلاصه آنکه سارا آن روز به اصرار ما درخواست دیدار داد ، هر چند که به قول خودش توی همان مدت دیدار هم اگر چیزی می دید و می فهمید دیگر کار از کار گذشته بود و آنها دیگر زن و شوهر بودند اما قبول کرد که اول تقاضای دیدار بدهد و به فاصله چند ماه برای اقامت اقدام کند ...

بخت با من یار بود و پیش از آنکه جواب ویزای دیدارم بیاید ، با درخواست اقامتم موافقت شد . توی این مدت من و سارا که آن روزها در یک آژانس مسافرتی کار می کرد با هم در ارتباط بودیم . سارا سالها قبل مدتی در آلمان زندگی کرده بود و من نیز قبلا یک بار به دانمارک سفر کرده بودم . خاطرات و تجربیاتمان را با هم در میان می گذاشتیم و حسابی رفیق شده بودیم . شب پیش از پروازم با یک بسته زعفران ، پوشیده در پالتویی که همسرش از دانمارک برایش فرستاده بود به دیدنم آمد . عکسهای زیبایی از مراسم عقدش را هم به همراه آورده بود و با خوشقلبی به رفتنم غبطه می خورد ... چند ماه بعد از ورودم به دانمارک ، با ویزای دیدار سارا هم موافقت شد . همسرش به ایران رفت ، عروسی مجللی برایش گرفت و او را به همراه خود به دانمارک آورد . خانه شان در کپنهاگ بود . همین مسأله باعث شد در مدت حضورش در دانمارک نتوانم او را از نزدیک ببینم اما دائم با هم تماس تلفنی داشتیم . بازگشت سارا به ایران مصادف با چاپ کاریکاتور پیامبر اسلام ( ص) شد و او می ترسید در بازگشت با درخواست اقامتش موافقت نشود . سعی کردم قانعش کنم که همینجا درخواست اقامت بدهد اما قبول نکرد و گفت طاقت ندارد مدت نامشخصی بدون پاسپورت و بدون امکان دیدن خانواده اش در دانمارک بماند ... به ایران بازگشت ... چند روزی از نوروز سال 1386 گذشته بود که دوباره زنگ زد و گفت کپنهاگ است . گفت هنوز جوابی به درخواست اقامتش نداده اند و دوباره با ویزای دیدار آمده . اصرار کرد که در خلال تعطیلات عید پاک به دیدنش برویم و یا دیرتر ... جوابی نمی دهم . شاید تردید در حرفهایش می بینم که چیزی نمی گویم ...

صبح روز پنجشنبه با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم . سارا پشت خط است . هول کرده و پریشان می خواهد به تاکسی سرویسی در کپنهاگ زنگ بزنم و آدرس خانه اش را بدهم تا برایش ماشین بفرستند . با عجله آدرسش را یادداشت می کنم و مقصدش را می پرسم . می گوید : فرودگاه ! می پرسم : شوهرت کجاست ؟ می گوید : سر کار ... چیز دیگری نمی پرسم . اما دائم فکر می کنم سارا که برای اوایل ژوئن بلیط برگشت داشت ؟!؟!؟ ... تا مهرنگ با تلفن خانه زنگ بزند و ماشین بخواهد ، من با موبایلم به سارا زنگ می زنم و نام فامیل همسرش را می پرسم . پاسخم را می دهد و می زند زیر گریه . با اندوه می گوید : مژده ! من دارم می رم ! من دارم برمی گردم ایران ! ... دستپاچه از او علت گریه اش را می پرسم . می گوید همسرش به او شک دارد . دائم به او تهمت می زند و به کارهاری ناروا متهمش می کند . می گویم این چیزها در آغاز هر ازدواجی هست اما می گوید همسرش مریض است و روانپزشکی که در ایران او را معاینه کرده ، بطور محرمانه به سارا گفته که باید از او جدا شود . اما سارا حرف پزشک را نپذیرفته و ادامه داده است . حالا ترس سارا از این است که یک شب در خواب کشته شود . سارا می گوید شوهرش را بارها درحالی غافلگیر کرده که نیمه های شب با خشم به او که در خواب بوده ، خیره مانده و زیر لب او را تهدید می کند . می گوید بارها اول صبح از خواب بیدار شده و او را دیده که بدنش را می بوید و می پرسد شب قبل را با چه کسی گذرانده ؟ و حالا سارا بیم جان خود را دارد ... گریه می کند و می گوید باید از شوهر عزیزش جدا شود . می گوید هنوز دوستش دارد ، فرشته خدا خیلی مهربان است اما مریض است و حاضر نیست خود را درمان کند . می گوید خواهرش از ابتدا می دانسته که او بیمار است ولی چیزی به آنها نگفته ... حالا سارا با اندوخته 3000 کرون می رود فرودگاه کپنهاگ تا با اولین پرواز به ایران بگریزد . می ترسد همسرش یکباره سر برسد و او را بکشد . می دانم ایران ایر فقط روزهای یکشنبه به ایران پرواز دارد . اما سارا می گوید با یک پرواز غیر مستقیم به ایران می رود و یا ابتدا به خانه عمه اش در آلمان می رود و سپس از آنجا به ایران می رود ... گریه می کند و تشکر می کند و می گوید کسی را نداشته که برایش تاکسی بگیرد ... دقایقی بعد به موبایلش زنگ می زنم . توی اتوبان است و به سمت فرودگاه می رود . روز بعد خودش زنگ می زند و به مهرنگ می گوید که با پروازی که در ترکیه نشست داشته به ایران رفته و اکنون خانه مادرش است ... آن لحظات آخر صحبتمان به او گفتم با این وضع رفتنش همه پلهای پشت سرش را خراب می کند و او گفت دیگر نمی خواهد برگردد . گفت دیگر نمی تواند اینجا زندگی کند و حق طلاق دارد ...

پی نوشت 1 : شیوا ،آرام و مژده مرا به یک بازی دعوت کرده اند . باید از آرزوها و ترسهایم بگویم. بعد از آرزوی سلامتی و طول عمر برای خانواده و همسرم اینها آرزوهای من هستند :

1- یک روز برای همیشه برگردم ایران و در ایران زندگی کنم .

2- یک نقاش حرفه ای شوم .

3- فعلا نمی توانم بگویم .

4- دوباره بروم همان کلاس نقاشی که همیشه می رفتم

5- ببینم که مهرنگ دیگر غصه و اضطراب هیچ چیز را ندارد

- ترسهایم :

1- مارمولک

2- تاریکی

3- تنهایی

4- از دست دادن عزیزانم

5 - فعلا نمی توانم بگویم

پی نوشت ۲ : برای این مطلب عکس دیگری در نظر گرفته بودم اما یک شب پیش از به روز کردن وبلاگ خواب دیدم که توی گوگل به دنبال عکسی با عنوان عمومی "Sadnes " هستم . نتیجه کار این شد که می بینید !

شاد باشید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:58 | لینک  |