رفیق موجود عجیبی است ... 
رفیق گاهی از دوری ات اشک می ریزد . دلتنگ می شود و بغض می کند . تا صبح نمی خوابد و به تو فکر می کند . رفیق گاهی بدون تو نمی تواند زندگی کند ...
گاهی اوقات رفیق خیلی رویت حساب می کند . هر روز از خانه بیرون می کشدت تا با آن حساب سپید پاک پاک ٬ برایش وام بگیری . رفیق گاهی خودش را آنقدر نزدیک و قابل اعتماد می داند که بگوید " تو بگیر ٬ من قسطش را می دهم " . آنوقت ... وقتی آب از سر گذشت و از رفیق دورافتادی و رفیق چهره و تن صدایت را فراموش کرد ٬ خبر می رسد که قسطها پرداخت نشده ... چند ماه بعد هم خبر رفیق را از استرالیا می شنوی !
رفیق گاهی یادش می رود چه روزهایی با هم داشتیم . همه نامه ها و ایمیل ها و اس ام اس هایت را بی جواب می گذارد ... روز تولدت یک جمله برایت می نویسد : Happy Birthday To You ! ... اگر فکر کنی جوابش را بدهی ٬ جوابت را می دهد اشتباه کرده ای ! رفیق ککش هم نمی گزد !
گاهی رفیق دائم زنگ می زند . حالت را می پرسد و از حال و روزش می گوید . هر چقدر هم که تو بی معرفت و بی مرام باشی ٬ او تنهایت نمی گذارد . گاهی وقتها در مقابل رفیق هیچ کاری نمی توانی بکنی جز اینکه آرزو کنی بداند چقدر دوستش داری !
گاهی فاصله رفیق را از آدم دور می کند . رفیق مرموز و محتاط و محافظه کار می شود . اگر تاریخ تولدش را فراموش کرده باشی و دوباره بپرسی شاید جواب ندهد و شماره تلفن اشتباهی را به جای شماره تلفن جدیدش بدهد . از کجا معلوم ؟ شاید آنجا توی غربت به دیو دوسری تبدیل شده ای و خودت نمی دانی !
گاهی رفیق زنگ می زند . آن هم درست وقتی چیزی در مورد تو به گوشش رسیده که می خواهد بداند واقعیت دارد یا نه ... گاهی هم برای اینکه بگوید چیزی که در مورد او به گوشت رسیده واقعیت دارد و دوست پسرش سرانجام از او خواستگاری کرده !!!!!!!
گاهی رفیق توی میل باکست کارت می زند . مثلا ایمیلهای دیگران را که پر از عکس و تصاویر مونتاژ شده عجیب و غریب و تبلیغات و اخبار تکان دهنده است برایت فوروارد می کند . این یعنی : رفیق هنوز هست !
گاهی رفیق ایمیل بالا بلندت را که با هزار شوق و ذوق نوشته ای و مدتها در انتظار پاسخش مانده ای به سادگی پاسخ می دهد :
OK ! movazebe khodet bash ! mano az khodet bi khabar nazar !!!! ![]()
گاهی رفیق شرمگین از بی معرفتی طولانی و اینکه بعد از این همه مدت نتوانسته زنگی ایمیلی چیزی بزند ٬ مدتها می چسبد به آدم و از هر دری برایت می گوید و همه رازهایش را برملا می کند و از رازهای تو می پرسد و ... بعد از مدتی غیبش می زند ! دوره تناوب رفیق وارد مرحله جدید شده . چند سال دیگر دوباره پیدایش می شود !
گاهی رفیق بعد از سالها برای اولین بار زنگ می زند و تو کلی تحویلش می گیری و حال و احوال می کنی و او بی مقدمه می گوید از محل کارش زنگ زده و از تو خواهشی دارد !
گاهی رفیق یواشکی از محل کارش زنگ می زند و سریع عذرخواهی میکند که در طول سال گذشته نتوانسته زنگ بزند . فروردین ماه به کیش سفر کرده ٬ اردیبهشت ماه را با دوست پسرش در شمال کشور گذرانده ٬ خردادماه تولد مادر دوست پسرش بوده که خیلی با کلاس است و نمی شده کمتر از گوشواره طلا برایش هدیه برد ٬ تیرماه تولد دوست پسرش بوده که همه چی تمام است ٬ مرداد ماه یک تور توپ دوبی بهشان خورده ٬ شهریورماه برای برادرش یک مونیتور جدید خریده ٬ مهرماه به مناسبت تولدش مهمانی بزرگی داده ٬ آبانماه سالگرد دوستی اش با دوست پسرش بوده و باید برایش هدیه می خریده ٬ آذرماه سالگرد اولین چتشان بوده و هدیه و مهمانی ٬ دیماه سالگرد اولین سفر مشترکشان و هدیه و مهمانی ٬ بهمن ماه که ولنتاین بوده و اسفندماه که باید برای عید دوست پسر و مادر و برادر و ... هدیه می خریده ... بنابراین در تمام طول سال چنان فشار مالی روی او بوده که نتوانسته یک کارت تلفن هزارتومانی بخرد و به تو زنگ بزند !
گاهی رفیق کاملا" نرمال است . نه از این طرف بام می افتد نه از آن طرف بام !
گاهی رفیق خیلی مهربان است . آنقدر که خودت را لایق مهربانی اش نمی دانی و آرزو می کنی روزی بتوانی جبران کنی ...
گاهی رفیق توی یک چیزهایی شکست می خورد و از آن به بعد تصمیم می گیرد که دنیا را از آن چیز پاک کند . بهترین نقطه شروع را هم در تو می داند . اینجور وقتها در رفتن از دست رفیق خیلی سخت است !
گاهی رفیق فقط ناله می کند . فقط غصه می خورد و حسرت و اشک می ریزد و آه می کشد و ذره ذره خودش را آب می کند . برای رفیق همه کاری می کنی و او وقتی حالش خوب شد و مشکلش حل شد دنبال کسی می گردد که شادی اش را باو تقسیم کند که مسلما" آن آدم تو نیستی !
گاهی رفیق نارفیق می شود : می شود دشمن آدم در لباس رفیق !
امان از دست رفیق !
پی نوشت ۱ : مثل مورچه ای شده ام که هسته آلبالویی را قورت داده . البته هنوز این هسته آلبالو زیاد بزرگ نیست !
پی نوشت ۲ : ما خیلی خاطر این آقای همسر را می خواهیم !
پی نوشت ۳ : تا یادم نرفته ! ...مریم پاییزی ازمن دعوت کرده بود در بازی " ابر " شرکت کنم . اینکه اگر یک ابر داشته باشم با آن چه کای می کنم . سالها پیش وقتی دوستی از من همین سوال را پرسید جواب دادم می گذارمش گوشه اتاقم که با دیدنش آرامش پیدا کنم . حالا می گورم دوستش خواهم داشت و به او احترام خواهم گذاشت و خوشبختش خواهم کرد . چرا ؟ چون همان دوست به من گفت که در تست روانشناسی که این سوال در آن مطرح شده بود ٬ ابر به عنوان نماد " همسر " درنظر گرفته شده بود . با مزه تر از همه جواب خواهرم بود که گفت می برم پیش خودم می خوابانمش ! ![]()
دوست دارم درباره سیستمی که از طرف وزارت بهداشت دانمارک برای معاینات و آزمایشات مادران باردار صورت گرفته صحبت کنم . این نه بهت زدگی در مقابل رفاه اجتماعی در کشورهای اروپایی است ٬ نه قصد مقایسه دارم و نه به قول معروف پز دادن . اینها را به این امید می نویسم که شاید کسی که " می تواند " بخواند و الگو بگیرد !
وقتی فهمیدیم به احتمال زیاد فرزند دار خواهیم شد به پزشک محلی شهرمان تماس گرفتیم . در دانمارک معمولا پزشکان در حالت عادی پیش از یک هفته دیگر وقت نمی دهند اما وقتی مهرنگ به منشی گفت که همسرم فکر می کند باردار است ٬ خانم منشی برای بعد از ظهر همان روز به ما وقت ویزیت داد . پزشک عمومی که مرا تحت معاینه قرار داد الیزابت نام داشت . بانویی میانسال و بسیار مهربان که شخصا" تا اتاق انتظار آمد ٬ مرا به نام صدا زد و درحالی که با من دست می داد خود را به من معرفی کرد . او زمانی که متوجه شد من کاملا به دانمارکی مسلط نیستم بسیار شمرده و ساده و با مثالهای فراوان همه چیز را برایم توضیح داد . همانروز تست دیگری از من گرفته شد که وجود جنین را اثبات می کرد . زمانی که بعد از انتظار چند دقیقه ای جواب مثبت از آب درآمد پرستار و پزشک و کارکنان کلینیک چنان با شادی به من و مهرنگ تبریک می گفتند که گویی بعد از سالها کسی در آن منطقه فرزنددار می شود . الیزابت برای یک هفته دیگر وقت دیگری برایم گذاشت و از منشی خواست برای جلسه آینده از شهرداری درخواست مترجم زبان فارسی کند - که البته هزینه مترجم هم با خود شهرداری است ـ ... جلسه بعد ٬ از من آزمایش اوره و قند گرفته شد و همینطور آزمایش خون برای اطمینان از متناسب بودن درصدهای خونی . در حضور مترجم جلسه مشاوره برگزار شد و معاینات معمول هم به عمل آمد . در روزهای آتی خود الیزابت با بیمارستان اودنسه تماس گرفت و پرونده مرا به آنجا ارجاع داد . هنوز چند روز نگذشته از سوی بیمارستان اودنسه نامه ای رسید که از من دعوت می کرد برای معاینات پیشرفته تر به بیمارستان بروم . در آنجا هم پزشک آن شیفت شخصا به استقبالم آمد و با خوشامد گویی مرا به اتاقی برد که از جنین اسکن کلی گرفته می شد . روی تخت با دیدن موجود کوچک بی سر و دمی که ستاره کوچکی درون سینه اش می درخشید آنقدر با شوق خندیدم که کار پزشک را مختل کردم اما او با خوشرویی مرا به آرامش دعوت کرد و در ادامه در حضور مترجم دیگری که خود بیمارستان درخواست کرده بود توضیحات لازم به من داده شد و به من پیشنهاد شد که در آزمایشات مربوط به مونگولیسم و نقص اعضاء داخلی بدن شرکت کنم که من و مهرنگ پذیرفتیم و برای آزمایش خون به بخش لابراتوار رفتیم . همانروز برای جلسه آینده که در پایان سه ماهگی بود وقت دیگری تعیین شد . یک هفته بعد از مرکز مامایی اودنسه هم نامه ای دریافت کردیم که از ما دعوت می کرد برای آشنایی با ماما به این مرکز مراجعه کنیم . هفته گذشته و در پایان سه ماهگی ابتدا به بیمارستان مراجعه کردیم و بار دیگر فرزندمان را دیدیم که دیگر برای خودش کسی شده بود و همه اعضای بیرونی اش کامل شده بودن : دست ٬ پا ٬ انگشتان ٬ گوش ٬ لبها ٬ بینی ... گردن جنین برای بررسی احتمال وجود مونگولیسم اندازه گیری شد و همان روزجواب آزمایشی را که جلسه قبل داده بودم دریافت کردیم که نشان می داد هیچ مشکلی ندارم . لحظاتی بعد آزمایش مربوط به مونگولیسم هم پاسخ داده شد که منفی بود . برای پایان ماه پنجم وقت دیگری داده شد . روز بعد به دیدار ماما رفتیم . دوروته هم شخصا به استقبالمان آمد و به ما خوش آمد گفت و ما را به دفترش برد . سپس ضربان قلب فرزندمان را شنیدیم که حاکی از سلامت کامل او می داد . دورته دائما از من می خواست که اگر متوجه حرفهایش نمی شوم به او بگویم تا به شیوه دیگری برایم توضیح دهد . از من خواست ورزشهای سبک انجام بدهم و لبنیات و سبزیجات و میوه بخورم و شروع به خوردن قرصهای آهن کنم . سپس چندین کتاب و جزوه مختلف درباره بارداری ٬ تغذیه ٬ استفاده از مواد آرایشی و بهداشتی و شیمیایی ٬ ورزشهای دوران بارداری ٬ مراقبت از کودک در هنگام نوزادی ٬ شیردهی و ... در اختیارم گذاشت تا آنها را مطالعه کنم و برای پایان هفت ماهگی وقت دیگری گذاشت ...
خب ! اینها هیچ کدام در یک مرکز یا مطب یا بیمارستان خصوصی اتفاق نیفتاده است . کل هزینه ای که در این مدت برای معاینات و مشاوره و رسیدگیهای پزشکی کرده ایم محدود می شود به ۴۰۰ کرونی که بابت قرصهای ویتامین و آهن پرداخت کرده ایم و احتمالا در همین حد هم باقی خواهد ماند زیرا در دانمارک زایمان نیز به طور رایگان انجام می شود و البته انتخاب نوع آن به عهده خود مادر است . از همه اینها مهمتر اینکه در اینجا با یک خانم باردار جوری برخورد می شود که گویی کاری محیرالعقول و استثنایی انجام داده و بسیار مورد احترام و تکریم قرار می گیرد . نکته دیگر اینکه به هر نحوی سعی در حفظ روحیه مادر می شود . در مورد محدودیتها و تغییراتش جوری حرف می زنند که هرگز نگران خود و فرزندش نمی شود و بر عکس بسیاری پزشکان هموطنمان که با ایجاد نگرانیهای بیجا برای مادر ٬ ۹ ماه تلخ و زجرآور برایش به جا می گذارند ٬ در اینجا به مادر کمک می کنند که با مشکلات خود چگونه کنار بیاید و بارداری بهتری داشته باشد . بسیاری از اطرافیان من که همیشه هم افراد سالم و تندرستی بوده اند و در دوران بارداری هم از هیچ مشکل حادی رنج نمی بردند ٬ توسط پزشکانشان حکم استراحت مطلق گرفته اند و حتی از کارهایی مثل آشپزی و شستن ظرف و خرید منع شده اند در حالی که هیچ کس اهمین نرمشهای در حال نشسته را به آنها گوشزد نکرده است . دیگر آنکه در کشورمان به مادران باردار می آموزند که پرخوری کنند اما به آنها نمی گویند چه باید بخورند . در دانمارک بسیار از خانمها در دوران بارداری شخصا از خوردن شکلات و برنج و غذاهای آماده (فست فود ) صرف نظر می کنند ٬ چرا که به آنها گفته می شود مصرف بالای قند و نشاسته احتمال بروز مرض قند را در اطفال افزایش می دهد و کافئین موجود در شکلات و قهوه و چای و نوشابه آهن خون را پایین می آورد . حتی به مادران توصیه می شود در دوران بارداری از مصرف زیاده از حد عطر و لوازم آرایش و کرم خودداری کنند و به جای آن سعی کنند با حمام و شنا و یک ساعت در روز گردش در فضای باز و هوای پاک شادابی و طراوت و روحیه خود را حفظ کنند . اما از همه جالبتر ( به خصوص برای خانمها و آقایان شاغل ) این است که از یک ماه پیش از زایمان تا نه سال بعد از آن والدین کودک می توانند از مرخصی زایمان که به مدت یک سال است مشترکا و بنا به خواست خود یکباره یا در چند نوبت مختلف استفاده کنند که البته این یک سال با توافق خود مادر و پدر بین آنان تقسیم می شود ! ... چیز دیگری که در فرهنگ مردم دانمارک نظر مرا جلب کرده این است که بر خلاف کشور ما هیچ کس از شنیدن خبر باردار بودنش ناراحت نمی شود و اشک نمی ریزد . اطرافیان و دوستان و خانواده اش هم دائم مانند فردی گناهکار با او برخورد نمی کنند که بی وقت بچه دار شده و چیزی از زندگی نمی داند تا او هم مجبور باشد به راست و دروغ دائم بگوید بچه را نمی خواسته ٬ نتوانسته آو را سقط کند و ... حتی اگر مادر طفل دخترک ۱۷-۱۸ ساله ای باشد که در یک شب رویایی از دوست پسری که چندی بعد رهایش می کند باردار شده باشد ... اینجا ! کشوری که نه نفت دارد ٬ نه گاز ٬ نه کوهستان ٬ نه کشاورزی غیر گلخانه ای ٬ نه معدن ٬ نه صنایع دستی و هنری و فرش و قالی ... اینجا ! کشوری که رفاه مردم آن در سایه پرداخت حد اقل ۴۰٪ مالیات بردرآمد شهروندان تامین می شود !!!!
پی نوشت ۱ : صبح روز شنبه ساعت ۸ صبح ٬ گلناز زنگ می زند و می گوید دارد می رود ایران و زنگ زده که خداحافظی کند . می دانم تازه ۴ ماه است به دانمارک آمده و قرار است مادر و خواهرش تا یک ماه دیگر به دیدنش بیایند اما چیزی نمی پرسم . تنها می پرسم با شوهرت ؟ می گوید نه ! تنها ... بعد از رفتن او با تحقیقاتی که از طریق شماره تلفنی که آخرین بار به وسیله آن به ما زنگ زده می کنیم در می یابیم که گلناز خوشبخت که با همسر مهربانش و خانواده او هیچ مشکلی نداشته ٬ دیگر نمی تواسته زندگی در غربت را تحمل کند ... اینجا ! غربت !
پی نوشت ۲ : " مرضیه " جان ! خیلی خوب ترا به خاطر می آورم . آن روزنمایشگاه را و دیدارهای گاه و بیگاهمان در ایستگاه مترو ... خوبی ؟ ممنونم که به یادم هستی و پا به پایم می آیی ... از قول من به رفیق بی معرفتت تبریک بگو و بگو این دنیا آنقدر بزرگ نیست که اگر دو دوست صمیمی در دوسویش افتادند به این زودی و به این سادگی با هم غریبه شوند ؟!؟!؟! ... همیشه شاد باشی !

بعضی وقتها حس می کنم سر چهار راهی ایستاده ام که همه چراغهای آن قرمز است و هیچ گاه سبز نخواهد شد ...
از این انتظارهای مداوم کشنده خسته ام . از این نشستن امروز به امید رسیدن فردا . سالهاست خودم را کتمان می کنم . ذوق و شوق رفتن به دنبال چیزهایی که دوست دارم . سالهاست در انتظار گذشتن روزهای اجباری برای رسیدن به روزهای اختیاری هستم . آزادی ام را جبر زندگی از من گرفته . نگاه که می کنم تمام سالهای مدرسه و دانشگاه در انتظار این بودم که روزها بگذرند و من به آنجایی برسم که باید ٬ و بعد از آن بتوانم رو به چیزهایی بیاورم که خودم دوست دارم . باید ها ... دیوانه ام کرده اند . باید مدرسه می رفتم . باید ریاضی می خواندم ٬ باید دانشگاه می رفتم ٬ باید رشته ام اسم و رسم دار می بود ٬ باید کار می کردم ٬ باید سری توی سرها در می آوردم ٬ باید سر به زیر و ملایم و آرام می بودم ... همه آن روزها دلم به یک روز پنجشنبه هر هفته خوش بود که همه می زدند بیرون . من می ماندم و حافظ و رادیو پیام . من می ماندم و یک دسته کاغذ کاهی و قلمی که بی قرار می نوشت . من می ماندم و بوم سفید نقاشی و رنگهای بی تاب که روی بوم جان می گرفتند ... من می ماندم و عطر چای تازه دم و تلخی شکلاتهای سوری و غروب پنجشنبه ها که آرام و ملایم با صدای علیرضا افتخاری طی می شد . صدای ناساز دف زدنم بعد از غروب آفتاب که به قول بابا آدم را یاد مارش نظامی می انداخت . یک پنجشنبه پر انرژی و پر کار ... پر از کارهایی که دوست داشتم . شب توی اتاقم روی جانماز فیروزه ای رنگ با تسبیح آبی می نشستم و در سکوت به مقابلم خیره می شدم . چه حرفها که در سکوت با خدا نمی گفتم ... یاد آن نمازهای شب بخیر ... به اعتقاد هیچ کس دیگری وقعی نمی گذاشتم . من از این نمازها آرام می گرفتم و همین برایم بس بود . خواندن دعای کمیل و زیارت عاشورا دلم را آرام می کرد و مهم نبود کسی به اعتقادم بخندد و با تردید نگاه کند . پنجشنبه های " مال خودم " را می گذراندم و می دانستم دوباره شنبه به سوی جبر زندگی رانده می شوم . اما همان پنجشنبه ها برایم بس بود . همان دیدن بچه های آتلیه و آقای متولی و نوشین . همان قدم زدن پیرامون کارهای مهدیه و آیدا و هرمینه ... همان بحثها و خندیدنها و شوخیهای توی کلاس . نشستن با فرین توی آن اتاق رو به حیات و با گچ و رنگ به جنگ تهی بودن رفتن ...
این روزها سکوت کرده ام . سکوتم از جنس بی کلامی نیست . از جنس دلتنگی نیست . از جنس اعتراض است . دلتنگ نیستم : می خواهم ! خودم را می خواهم ! آن اختیار روزهای پنجشنبه را ! آن سبکبالی و فراغت بعد از ساعت هفت و نیم بعد از ظهر . می خواهم دوباره توی کلاسمان بنشینم و صدای استادمان را بشنوم که بچه ها سر به سرش می گذارند و او می گوید و می خندد . نوشین را ببینم که مثل همیشه خندان از این سو به آن سو می رود و پای کار بچه ها می نشیند و گاهی فراموش می کند که باید بلند شود و بقیه کار را به خود نقاش بسپارد ! می خواهم یک بار دیگر توی آن اتاقک کنار درب ورودی که تخت و فرشش کرده بودیم با بچه ها چای و بیسکوییت بعد از ظهر بخوریم و از اخبار روزنامه ها بگوییم . می خواهم بعد از کلاس از سید خندان تا هفت تیر با فرین پیاده بیاییم و بخندیم و آبمیوه بخوریم . فرین با آن صدای نرم و ملیح و کلمات شمرده و سنجیده و آن لحن نجیبانه برایم حرف بزند و از لابه لای دندانهای یک دست و مرتبش لبخند کودکانه و شیطنت آمیزش را ببینم ... می خواهم وقتی از در می آیم تو خواهر ها سر بوم جدیدم بریزند تا ببیند کار جدیدم چیست ؟ می خواهم بعد از ظهر گرم پنجشنبه تابستانی- بهاری را به خنکای آب و صابون بسپارم و بوی بابونه ... می خواهم برای یک روز هم که شده فراموش کنم " باید دانمارکی یاد بگیرم " ٬ " باید در رشته ای متخصص شوم " ٬ " باید بجنبم " ٬ " باید عجله کنم " ٬ " باید صبور باشم " ٬ " باید بیشتر تلاش کنم " ... خسته ام . خودم را گم کرده ام و فقط خودم می دانم کجا می توانم خودم را پیدا کنم ... از این مرده بودن و تظاهر به زنده بودن کردن خسته شده ام !
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هشیار خسته ام
(احمد شاملو )

دیشب خواب مریم را می دیدم . هفت سالی از آن روز می گذرد که توی آن روپوش شیری رنگ و روسری سپید با او خداحافظی کردیم بی آنکه بدانیم تصور دوباره دیدنش مبدل به رویا خواهد شد . آن روزها مریم خوشحال بود . هنوز چند ماهی بیشتر نبود که پای سفره عقد نشسته بود و همسرش که ۲۳ سال از او بزرگتر بود سه شبانه روز برایش جشن گرفته بود و خرج کرده بود و دهان همه فامیل را از تعجب باز گذاشته بود . آن روزها بیش از آنکه فکر و ذکر دایی و زندایی چگونه پیوستن مریم به همسرش در ینگه دنیا باشد ٬ ناراحت مهریه اندک و کنایه های خانواده داماد بودند . مریم خوشحال بود که لباسهای رنگ روشن عروسها را می پوشد و طلاهای اهدایی اش را می آویزد و دائم در خانه فامیل و اقوام پاگشا می شود . از دیدن خودش در فیلم دوربینهای هندی کمی که محاصره اش کرده بودند لذت می برد و با ناز و عشوه حرف می زد و می خرامید . تازه عروس بود و دنیایی شادی و آرزو در نگاهش موج می زد . تازه ۲۶ سال را تمام کرده بود و زندایی نشانده بودش روی تخت و موهایش را برایش صاف می کرد و می گفت : به آقا رضا سپرده ام باید سالی یک بار بیایی ایران دیدنمان ... و مریم اصلاح می کرد : شش ماه یک بار ! داماد برگشت به ینگه دنیا و مریم ماند و یک دل اسیری و یک دنیا انتظار . نمی دانم شاید او هم هر بار که گوشی تلفن خانه را برمی داشت با این سوال مواجه می شد که " هنوز نرفته ای ؟ " ٬ " کی کارت درست می شود ؟ " ٬ " تو هنوز اینجایی ؟ " ٬ " هنوز کارت درست نشده ؟ " ... آن روزها بدون دانستن واقعیات ٬ زندگی قدری ساده تر بود . این بود که وقتی به فاصله سه ماه خبر رسید که کار مریم درست شده و باید برود ٬ کسی شک نکرد . همه خوشحال بودند که مریم از حجله شوهر آمده ٬ کوتاه مدتی بیش از دامادش دور نمانده و دوباره به او می رسد . چمدانها را بستند و روپوش شیری رنگ را تنش کردند و بردندش فرودگاه ...
خواب دیده ام خواهر کوچکتر مریم عکسهای مریم را برایم آورده و می گوید مریم روز به روز زیباتر می شود . عکسی از مریم را در پالتو پوست خزدار گرانقیمتی نشانم می دهد و می گوید : شبیه ژاکلین کندی نیست ؟ ... عکسها را یک به یک تماشا می کنم . سالهاست تمام دار و ندارم از دختر دایی دورافتاده در غربت ٬ چهره ای است محو و مات در میان روسری سپید حریر که لبخند می زند و می گوید شوهرش دوست ندارد ابروهایش را بردارد ... سالهاست با یادآوری صدای مخملی و نرمش که با احساس شعر می خواند یاد بازیهای کودکانه مان می افتم و عشقهای اثیری و بی سر و ته مریم ...
همه از رفتن مریم خوشحال بودند . آن روزها کسی دلش نمی آمد یا شاید هم جرات نداشت اقرار کند که مریم از شدت سخت گیریهای دایی و سرکوفتهای خواهران و برادران و اقوام و خویشان تن به ازدواج با مرد غریبه ای داده که ۲۳ سال از او بزرگتر است و قریب ۲۰ سال است به ایران نیامده . تنها واسطه این آشنایی یک همسایه قدیمی دوران کودکی بود که خواهر داماد بود . آن روزها همه اشک مریم را از دوری همسر دیده بودند و می دانستند بین مریم و همسرش رابطه ای شکل گرفته که مریم درتمام زندگی به دنبالش بوده : عشق ... عاطفه ... شیفتگی ... وفاداری ... پذیرش ... این حقیقت داشت که مریم مثل خواهرها و برادرهای دیگرش تحصیل کرده و دکتر و مهندس نبود اما هیچ کس به قلب بزرگ و عاطفه شکننده او بها نمی داد . هر روز تحلیل می رفت و خود را پوچ تر و کم ارزشتر از قبل احساس می کرد تا سرانجام همسایه قدیمی به دادش رسید و برادر را معرفی کرد . یک سالی همه ارتباطها تلفنی بود و بعد داماد برای مراسم به ایران آمد ...
توی خوابم اما عکسهای مریم همه سیاه و سفیدند . لبخند غمزده ای روی لبهای گوشتی اش ماسیده و مثل عروسکی جلوی پس زمینه های زیبا و چشم نواز ایستاده و به من خیره مانده است . حس می کنم دوباره دیدن مریم برای دایی و زندایی به رویایی دور و دیرین می ماند ٬ چیزی شبیه به خیال دوباره دیدن مهرنگ در آن سالهای دوری که اگر چه همه رویای زندگی ام بود اما هر گز از ته دل باورش نکردم . می شود این هم به همان سادگی باشد ؟ می شود یک روز دعاهای زندایی مستجاب شود و در خانه باز شود و مریم بیاید تو ؟ می شود خدایی در همین نزدیکی باشد که از دل آدمها خبر داشته باشد ؟ ...
مریم که تازه رفته بود ٬ همه خبرها خوش بود . خانه ای داشتند و همسرش برایش اتومبیل قرمز رنگی خریده بود و لب دریا می بردش و کنسرت گوگوش ... دائم در سفر و تفریح بودند و از زندگی لذت می بردند . می گفتند مریم درس می خواند و عاقله ای شده برای خودش و ... هر سال تابستان که سراغ مریم را گرفتیم گفتند سال بعد می آید . نمی دانم این جواب خود مریم بود به دایی و زندایی یا جواب آنها بود به ما ؟ هر چه که بود همیشه تا ماهی بعد ٬ سالی بعد ... امیدی بود و ما هم دلخوش که ینگه دنیا در همین نزدیکی است . هر چه گذشت امیدها هم رنگ باخت تا عاقبت شیر پاک خورده ای آمد و به دایی گفت مریم را قاچاقی از ترکیه به ینگه دنیا برده اند و در تمام این سالها بدون اقامت آنجا نگهداشته اند . مریم نه ویزا داشت نه گرین کارت نه شماره ثبت نه هیچ چیز دیگر . از نظر دولت ایالات متحده مریم صدا مخملی توی آن روسری سپید حریر وجود نداشت ...
توی خوابم از خواهر کوچکتر مریم می پرسم : " مریم کی به ایران می آید ؟ " می گوید : " سال آینده ... " ... از تکرار این همه دروغ امیدوارانه خسته ام . مریم تابستان گذشته محاکمه شده و تا پانزده سال نمی تواند به ایران بیاید . حتی آمدنش به ترکیه و دیدن پدر و مادرش در آنجا هم ممکن نیست . اتومبیل قرمز امریکایی و درس و باقی قضایا هم دروغ بوده . توی این هفت سال مریم حتی نمی توانسته برای درمان پیش دکتر برود و یا فرزند دار شود ... عاقبت زندایی به بهانه مرگ نیلوفر جوانش به مریم زنگ می زند . می گوید نیلوفر بیماری خطرناکی گرفته که امیدی به علاجش نیست . می گوید نوعی بیماری است که نمی تواند حرف بزند . نمی گوید که نیلوفر قریب دو سال است مرده ... خواهر کوچک و زیبای دردانه که همیشه از گردن مریم آویخته بود ... می پرسد :" کی می آیی ؟ " ... مریم جواب می دهد : " نمی دانم ! شاید سال آینده ... "
پی نوشت ۱ : وقتی توی وبلاگت خبری می دهی و بعد کسی می آید و برایت کامنت می گذارد " زیبا بود " منظورش چیست ؟ خبر زیبا بوده ؟
پی نوشت ۲ : ما مجبور نیستیم مطالب هم را بخوانیم یا اگر خواندیم حتما کامنت بگذاریم ! بنابراین اشکالی ندارد اگر به خودمان زحمت ندهیم همان چند تا پی نوشت را هم بخوانیم و برایش نظر بدهیم درحالی که اصل مطلب آن بالا برای خودش خر و پف می کند !
پی نوشت ۳ : من اگر مطلبی را نخوانم برایش کامنت هم نمی گذارم . شما هم راحت باشید !


