اگر ندا زنگ نمی زد و نمی گفت که فردا روز مادر است ٬ من همچنان منتظر رسیدنش می نشستم و سرم می ماند بی کلاه ! البته لفظ درست همان روز زن است اما چه فرقی می کند . در وجود همه زنان مادر بالقوه ای وجود دارد که می تواند عاشقانه همه فرزندان زمین را دوست بدارد و برای پرورش و سعادت و بالنده شدنشان از خود گذشتگی و ایثار کند ... روز زن و روز مادر بر همه زنان وطنم مبار باد ! 
قصد داشتم پست روز مادر را قدری از پیش آماده تر بنویسم اما مشغولیت و سردرگمی این روزها فکرم را خسته کرده و هر چه فکر می کنم به یاد نمی آورم چه می خواستم بنویسم ؟ دوست داشتم خاطراتی از مادرم یا مادر همسرم یا مادربزرگهای مهربانم را بازگو کنم اما هیچ چیز این روزها به یادم نمی آید . ضمن ارج گذاشتن به مقام والای زن و مادر و سرتعظیم فرود آوردن به عمری ایثار و مهربانی مادرم ٬ محبت و عاطفه دائمی مادر همسرم و روح بلند و شریف مادر بزرگهایم از انبوه زنان وطنم یاد می کنم که دور از هیاهوی بحثهای سیاسی و دعوای انرژی هسته ای و بیداد گرانی و جیره بندی بنزین و بگیر و ببند این روزها ٬ زن بودن خود را زیر سایه تقدیر نافرجام از یاد برده اند . زنان ساکن در روستاهای دورافتاده و محروم ... زنان کوچ کرده از وطن ... زنان اسیر و دربند و زندانی ... زنانی که از ترس خشم و آزار همسر و والدین و اطرافیان در کنج پستوها خزیده اند و از نعمت زن بودن جز به تطمیع هوسهای جنسی و خدمتکار خواستهای دیگران بودن نصیبشان نیست ... زنان خیابانی محکوم به تن فروشی ... زنان جانباز و معلول و شیمیایی و مبتلا به بیماریهای اعصاب و روان ... زنان معتاد ... زنان بیمار ... و همه آن زنانی که در خود جوهر " خانم " بودن را دارند . روز زن بر همه شما مبارک !
پی نوشت : مسافرم ! اگر کم پیدا شده ام دلیلش این است . بی معرفتی مرا ببخشید . سر فرصت به همه تان توضیح می دهم .
خبر خاصی نیست . اینجا ساعت از۵:۳۰ صبح گذشته . من هنوز بیدارم و در انتظار بازگشت مهرنگ از محل کارش . روزهای اول ترس از تاریکی و تنهایی نمی گذاشت بخوابم و حالا به این شب زنده داریها عادت کرده ام ٬ اگر چه دیگر تا هفت صبح صبر نمی کنم و ساعت چهار که هوا روشن می شود ٬ می روم توی رختخواب ... 
چند دقیقه پیش داشتم پلیور " نی نی " را میل می زدم . نمی دانم این عادت از کجا شروع شد ؟ اینکه هر کس دور و برم بچه دار می شد برایش یک دست کامل لباس نوزاد می بافتم . شاید شازده خانومی بانو بود اولی ... نمی دانم ٬ اما برای " نی نی " خودم از همه بی حوصله ترم . نمی دانم چرا ؟ شاید چون پدرش آنقدر برایش لباس خریده که مطمئنم به او بد نمی گذرد و شاید لباسهای دستباف مامان را دوست نداشته باشد ... مامان ... بابا ... نی نی ... چه زود بزرگ شدیم ؟؟؟؟ همین امروز داشتم به بازیهای کودکیمان فکر می کردم . به عروسکهای بند انگشتی من و ساحل و هانیه . خانه های کوچکی که توی کمد لباس و قفسه کتابها برایشان درست می کردیم . همه اسباب بازیهایمان بند انگشتی بودند . کمد و میز و صندلی و میزتوالت عروسکهای من ٬ اجاق و مبل و ظرفهای آشپزخانه عروسکهای ساحل ٬ ماشین لباس شویی و مبلمان عروسکهای هانیه ... توی خانه های عروسکیمان میهمانی می دادیم . محرمها لباس سیاه برای عروسکهایمان می دوختیم و عید لباس عیدانه . مثل همیشه کار دوخت و دوز با من بود . مثل من کسی حوصله لباس دوختن برای عروسکهای بند انگشتی را نداشت . گاهی عروسکهایمان عاشق هم می شدند . گاهی دعوا می کردند و گاهی به سفر میرفتند . توی قوطی کبریت دور از چشم مامان و بابا ... و دلشان برای هم تنگ می شد ! ... همه کار می کردند . حتی قوطی فلزی خالی پشمک را پر از کاغذ پاره و چوب خشک می کردند و آتشش می زدند و روی در آن که از گرمای آتش داغ شده بود از آرد گندم و آب نان تافتون بند انگشتی می پختند ! حتی شمعدانهای کوچک روی کیکهای تولد را روشن می کردند تا خانه شان نورانی شود . بیزینس راه می انداختند و کاسبی می کردند . جشن تولد می گرفتند و می زدند و می رقصیدند ... همه کار می کردند اما بزرگ نمی شدند ... تصمیم گرفته ام در اولین فرصت که به ایران سفر کردم ٬ همه آن عروسکها را با خودم بیاورم . و همه آن اسباب بازیهای بند انگشتی ! همه را هنوز دارم ٬ گرچه قدری کهنه ... اما برای من مثل همان روزها ٬ هر چند همه می گویند دیگر نمی توانم مثل آنروزها برای هر عروسک صدایی در بیاورم منحصر به فرد ٬ برای خودش ... هر چند بزرگ شده ام و آنها کوچک مانده اند و با من غریبی می کنند ٬ اما شاید " نی نی " بتواند رویاها و آرزوهای " دخترک استخوانی مو خرمایی " را که می خواست روزی نقاش بزرگی شود در آنها حس کند و بیشتر به دنبال آرزوهایش برود ...
باید بخوابم . طفلک " نی نی " که تا این وقت با من بیدار مانده و تصنیف " تنها ماندم " را یکبند گوش داده ... صبح بخیر !


