تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

اگر ندا زنگ نمی زد و نمی گفت که فردا روز مادر است ٬ من همچنان منتظر رسیدنش می نشستم و سرم می ماند بی کلاه ! البته لفظ درست همان روز زن است اما چه فرقی می کند . در وجود همه زنان مادر بالقوه ای وجود دارد که می تواند عاشقانه همه فرزندان زمین را دوست بدارد و برای پرورش و سعادت و بالنده شدنشان از خود گذشتگی و ایثار کند ... روز زن و روز مادر بر همه زنان وطنم مبار باد !

قصد داشتم پست روز مادر را قدری از پیش آماده تر بنویسم اما مشغولیت و سردرگمی این روزها فکرم را خسته کرده و هر چه فکر می کنم به یاد نمی آورم چه می خواستم بنویسم ؟ دوست داشتم خاطراتی از مادرم یا مادر همسرم یا مادربزرگهای مهربانم را بازگو کنم اما هیچ چیز این روزها به یادم نمی آید . ضمن ارج گذاشتن به مقام والای زن و مادر و سرتعظیم فرود آوردن به عمری ایثار و مهربانی مادرم ٬ محبت و عاطفه دائمی مادر همسرم و روح بلند و شریف مادر بزرگهایم از انبوه زنان وطنم یاد می کنم که دور از هیاهوی بحثهای سیاسی و دعوای انرژی هسته ای و بیداد گرانی و جیره بندی بنزین و بگیر و ببند این روزها ٬ زن بودن خود را زیر سایه تقدیر نافرجام از یاد برده اند . زنان ساکن در روستاهای دورافتاده و محروم ... زنان کوچ کرده از وطن ... زنان اسیر و دربند و زندانی ... زنانی که از ترس خشم و آزار همسر و والدین و اطرافیان در کنج پستوها خزیده اند و از نعمت زن بودن جز به تطمیع هوسهای جنسی و خدمتکار خواستهای دیگران بودن نصیبشان نیست ... زنان خیابانی محکوم به تن فروشی ... زنان جانباز و معلول و شیمیایی و مبتلا به بیماریهای اعصاب و روان ... زنان معتاد ... زنان بیمار ... و همه آن زنانی که در خود جوهر " خانم " بودن را دارند . روز زن بر همه شما مبارک !

پی نوشت : مسافرم ! اگر کم پیدا شده ام دلیلش این است . بی معرفتی مرا ببخشید . سر فرصت به همه تان توضیح می دهم .

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 18:43 | لینک  | 

خبر خاصی نیست . اینجا ساعت از۵:۳۰ صبح گذشته . من هنوز بیدارم و در انتظار بازگشت مهرنگ از محل کارش . روزهای اول ترس از تاریکی و تنهایی نمی گذاشت بخوابم و حالا به این شب زنده داریها عادت کرده ام ٬ اگر چه دیگر تا هفت صبح صبر نمی کنم و ساعت چهار که هوا روشن می شود ٬ می روم توی رختخواب ... خانه عروسکی

چند دقیقه پیش داشتم پلیور " نی نی " را میل می زدم . نمی دانم این عادت از کجا شروع شد ؟ اینکه هر کس دور و برم بچه دار می شد برایش یک دست کامل لباس نوزاد می بافتم . شاید شازده خانومی بانو بود اولی ... نمی دانم ٬ اما برای " نی نی " خودم از همه بی حوصله ترم . نمی دانم چرا ؟ شاید چون پدرش آنقدر برایش لباس خریده که مطمئنم به او بد نمی گذرد و شاید لباسهای دستباف مامان را دوست نداشته باشد ... مامان ... بابا ... نی نی ... چه زود بزرگ شدیم ؟؟؟؟ همین امروز داشتم به بازیهای کودکیمان فکر می کردم . به عروسکهای بند انگشتی من و ساحل و هانیه . خانه های کوچکی که توی کمد لباس و قفسه کتابها برایشان درست می کردیم . همه اسباب بازیهایمان بند انگشتی بودند . کمد و میز و صندلی و میزتوالت عروسکهای من ٬ اجاق و مبل و ظرفهای آشپزخانه عروسکهای ساحل ٬ ماشین لباس شویی و مبلمان عروسکهای هانیه ... توی خانه های عروسکیمان میهمانی می دادیم . محرمها لباس سیاه برای عروسکهایمان می دوختیم و عید لباس عیدانه . مثل همیشه کار دوخت و دوز با من بود . مثل من کسی حوصله لباس دوختن برای عروسکهای بند انگشتی را نداشت . گاهی عروسکهایمان عاشق هم می شدند . گاهی دعوا می کردند و گاهی به سفر میرفتند . توی قوطی کبریت دور از چشم مامان و بابا ... و دلشان برای هم تنگ می شد ! ... همه کار می کردند . حتی قوطی فلزی خالی پشمک را پر از کاغذ پاره و چوب خشک می کردند و آتشش می زدند و روی در آن که از گرمای آتش داغ شده بود از آرد گندم و آب نان تافتون بند انگشتی می پختند ! حتی شمعدانهای کوچک روی کیکهای تولد را روشن می کردند تا خانه شان نورانی شود . بیزینس راه می انداختند و کاسبی می کردند . جشن تولد می گرفتند و می زدند و می رقصیدند ... همه کار می کردند اما بزرگ نمی شدند ... تصمیم گرفته ام در اولین فرصت که به ایران سفر کردم ٬ همه آن عروسکها را با خودم بیاورم . و همه آن اسباب بازیهای بند انگشتی ! همه را هنوز دارم ٬ گرچه قدری کهنه ... اما برای من مثل همان روزها ٬ هر چند همه می گویند دیگر نمی توانم مثل آنروزها برای هر عروسک صدایی در بیاورم منحصر به فرد ٬ برای خودش ... هر چند بزرگ شده ام و آنها کوچک مانده اند و با من غریبی می کنند ٬ اما شاید " نی نی " بتواند رویاها و آرزوهای " دخترک استخوانی مو خرمایی " را که می خواست روزی نقاش بزرگی شود در آنها حس کند و بیشتر به دنبال آرزوهایش برود ...

باید بخوابم . طفلک " نی نی " که تا این وقت با من بیدار مانده و تصنیف " تنها ماندم " را یکبند گوش داده ... صبح بخیر !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 5:0 | لینک  |