چیزی عوض نشده بود ... دفم هنوز از گودی دیوار کنار در اتاق خوابم آویخته بود ... نقاشیهای رنگارنگ دور و بر آیینه پر بودند ... عروسکهایم گرداگرد دریچه کنگره ای تاب می خوردند . حتی عکس مژده و ویدا و پانیا هنز لبه قاب آجیده دوزی روی دیوار خودنمایی می کردند ... تنها روتختی قهوه ای رنگ حوله ای ام جایش را با روکش نرم خردلی عوض کرده بود ... بعضی از کتابهایم غیب شده بودند و به جای صدای زنگ ساعت کوکی با صدای دادا گفتنهای بردیا و خنده ها و گریه های توامان وانیا از خواب بیدار می شدم . آشپزخانه مامان هنوز یاد غذاهای خوش طعم داشت و هنوز بابا بعد از زنگ خوردن چند باره ساعت شماطه دار توی رختخواب به خودش می غلطید ... هنوز صدای آواز و موسیقی ساحل خانه را پر می کرد و مرجان رک و راست حرفش را می زد و مژگان در خفا درددل می کرد ... و من دلتنگ بودم ... دلتنگ خانه خودم در غربت و مرد مهربانی که هر شب را با صدایم جشن می گرفت ...
با تاخیر ۲۱ ساعته پروازم به آشیانه ام در غربت باز گشتم . کنار پدر جوان فرزندم که بیش از ۲۴ ساعت در فرودگاه کپنهاگ انتظارم را می کشید . با کوله باری از هدیه های رنگارنگ که مامان و بابا و بچه ها برای " نی نی " فرستاده بودند ... ساک رختخوابهای خرسی و لباسهای کوچک و نرم ... توی دلم یک دنیا دلتنگی موج می زد ... وطنم جای ماندن نیست و من اینجا غریبه ام کنار مردی که دلداری ام می دهد و اشکهایم را پاک می کند . با او از غمهایم می گویم و او صبورانه گوش می دهد و در اندوه و رویای من غرق می شود و همه تلاشش را می کند که شادم کند ... دلتنگ دلتنگم ...
پی نوشت : دلتنگم ! برای همین کمتر می آیم ! توی این مدت هیچ دسترسی به نت نداشتم شرمنده همه دوستانی که سر زدند و نگران شدند و ابراز محبت کردند ! همگی همیشه شاد باشید !

