تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

یه دنیا حرف برای گفتن داشتم اما گذاشتمش برای یه وقت دیگه ... فقط این چند خط رو بخونید ... اینها رو خواهرم ساحل ٬ تو وبلاگ یاهوی ۳۶۰ نوشته :

delam emroz kheyli gerefte.andaze tamame donya,dishab ke on karegaar

sakhteman omad to kababi va nemidonam chera faghat gheymat porsid ,

delam gereft.dishab ta sobh az ghose nakhabidam.donbalesh raftam vali to shologhi khiyaboon gomesh kardam.delam

gerefte.

برای چی نباید غصه بخورم ؟

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 4:27 | لینک  | 

پشت پنجره می نشینم و چشم می دوزم به درختهای بید توی حیاط ... چیزی به پاییز نمانده ٬ هر چند من از همین حالا بوی باران و برگریزانش را حس می کنم ... دلم تنگ است . نه حال نوشتن دارم ٬ نه حرف زدن ٬ نه جواب دادن به نامه هایی که هر روز می رسند ... مهرنگ می گوید این که وضعش نمی شود ! یک روز می چسبی به " پی سی " و ساعت و سال و مکان را از یاد می بری و یک روز باید التماست کنیم که چهار خط بنویسی ؟ تو همانی نیستی که می گفتی من مبتلا به نوشتنم ؟ تو همانی نیستی که می گفتی جواب نامه هایم حتی یک روز هم نباید به تاخیر بیفتد ؟ روی بومهای سفیدت خاک نشسته ... قلموهایت را پرز گرفته ... نمی بینی رنگهایت یکی یکی خشک می شوند ؟ سکوت توی این خانه را نمی بینی ؟ دیگر حتی توی گوشی موبایلت هم بولینگ بازی نمی کنی ! دیگر حتی موقع ظرف شستن آواز هم نمی خوانی ... پاهایت را توی یک کفش نمی کنی و بهانه بستنی شاتوتی نمی گیری ... وادارم نمی کنی گوجه سبزهای رسیده را از بالاترین شاخه درختهای مسیر بچینم ... برای بار هزارم کارتون گارفیلد را تماشا نمی کنی ... تکیه کلامت شده : حوصله ندارم ! ... اینها را مهرنگ می گوید ؟ نمی دانم ! صدای قلبم آنچنان با صدای نگرانیهایش آمیخته که این دو را از هم باز نمی شناسم ... بس است دیگر ... بلند شو خزان را باور کرده ! این همه رنگ و لعاب را نمی بینی ؟ مگر تو نبودی که می گفتی افتادن برگ به معنای مرگ درخت نیست ! بلوغ درخت است ! چرا اینقدر از گذشتن از دروازه بلوغ غربتت می ترسی ؟ دلتنگی ؟ حست را بو بکش ! لمس کن ! نوازش کن ! بگذار در تو جان بگیرد . بگذار باور کنی همیشه عاشق خاکی هستی که آزارت می دهد . دلتنگ مردمی که همه چیز را از یاد برده اند . خواهرزاده هایت که دور از نگاه تو بزرگ می شوند ... پدر و مادر و خواهر ها و شوهر خواهر ها که دور از تو پا به سن می گذارند ... می پرسم : ناراحت نیستی که بزرگ شدن فرزندان خواهر و برادرت را ندیدی ؟ سکوت غمگینی روی لبهایش می نشیند و آرام می گوید : به همین فکر می کردم ... لبخند می زند و می گوید : بزرگ شدن بچه خودم را می بینم ! این مهمتر است ! ... راست می گوید . خدا هیچ وقت هیچ حسرتی را بی لذت متقابلش نمی گذارد . مدتهاست این را می دانم اما ... غربت سخت است دیگر ...

پی نوشت ۱: شرمنده مهرنگ جان ! قدغن کرده بودی از ویندوز استفاده کنم و اینترنت اکسپلورر ! یک ماه گذشته و هنوز تکلیف ما با حرف " پ " توی لینوکس و فایرفاکس روشن نشده ! زحمت را دوباره به گردن جناب گیتس و آنتی ویروسهای سرماخورده شما دادم !

پی نوشت ۲ : همیشه فکر می کردم مادر شوهر باید موجود خیلی رقیق القلب و مهربان و دوست داشتنی و ... باشد ! این فمینیست بودن مادر مهرنگ هم بیشتر به این باورم دامن می زد . حالا از وقتی که فهمیده ام قرار است مادر شوهر شوم ٬ تصمیم گرفته ام جگر عروس آینده ام را دربیاورم !

پی نوشت ۳ : مامان ...

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:10 | لینک  |