تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

اولین بار که خانم هنسن را دیدم ٬ تنها چند روز از ورودم به دانمارک می گذشت . با آن موهای لخت جو گندمی و قد بلند ٬ پیچیده در پالتو سیاه زمستانی همراه خواهرش از کنار من و مهرنگ رد شد و با شادی و خنده سلام گفت . از آن روز دانستم که باید به این خانم سلام بگویم . خانمی که همسایه دیوار به دیوارمان بود ... روزها وقتی از مقابل پنجره لخت و بدون پرده خانه مان می گذشت دست تکان می داد و هر بار که مهرنگ را توی راه می دید کلی با او حرف می زد . تنها ارتباط من و او همان دست تکان دادنهای پشت پنجره بود . چشمهایی که از فرط شادی ریز می شدند و لبهایی که به پهنای صورت کشهمسایه می آمدند . برای خانم هنسن خندیدن و حرف زدن کار آسانی بود ... خانم هنسن تنها نبود . دخترکی داشت ۱۷-۱۸ ساله دچار کم توانی ذهنی که پنج روز هفته را در خوابگاه می گذراند و تعطیلات آخر هفته به خانه می آمد . همدم دیگر او گربه ولگرد سیاه و سفیدی بود که به محبتهایش عادت کرده بود و حالا خانگی شده بود ... اولین گفتگوی ما در شب سال نو اتفاق افتاد . وقتی بعد از مدتی قطع ارتباط به دلیل آویختن پرده به پنجره های خانه ٬ سبد لباسهای شسته را کشان کشان از رختشویخانه به سوی آپارتمانمان می کشیدم و او و خواهرش از کنارم عبور می کردند . از آنجا که هنوز دانمارکی بلد نبودم سال نو را به انگلیسی به او تبریک گفتم و او جواب نداد ٬ اما خواهرش سال نو را متقابلا " تبریک گفت . حقیقت کوچکی برایم آشکار شد : خانم هنسن انگلیسی نمی دانست ! اما این تنها مشکل ارتباطی اش نبود . در سالهای بعد هم که دانمارکی آموختم هر گز تنوانستم بیش از چند کلمه از حرفهایش را بفهمم . خانم هنسن بسیار سریع و در میانی موجی از خنده و نفسهای هیجان زده حرف می زد و هر چه به او می گفتی شمرده تر حرف بزند ٬ فایده ای نداشت ! قوای ذهنی خانم هنسن هم کمی پایین تر از حد نرمال بود و به همین دلیل قادر نبود سیل کلمات جاری شده بر زبانش را کنترل کند ٬ اما این باعث نمی شد از دست تکان دادنهای پشت پنجره یا سلام دادنهای دائمی و حرف زدنهای مداوم غافل بماند . او تشنه ارتباط بود و بیش از آن محبت داشت . هر وقت که می توانست راه من و مهرنگ را سد می کرد و با پرسشهای فراوان و خنده های مستانه برق از سرمان می پراند . گاهی سوار بر دوچرخه از کنارمان رد می شد و می خندید و شوخی می کرد و حتی وقتی عبور می کرد و دور می شد یا به درون خانه اش می رفت و در را می بست صدای حرف و خنده اش را می شنیدی که هنوز ادامه داشت . به این ترتیب بود که خانم هنسن " همسایه دیوانه ما " لقب گرفت و در کنار " خانم تپله " ٬ " خانم نی نی گولو دار " ٬ " آقا کچله " ٬ " پیرمرد تپلی " ٬  " همسایه ایرانی "  و "کارن " مجموعه همسایه های ما را تشکیل دادند .

خانم هنسن گاهی توی محوطه با ما حرف می زد . وقتی کلمات روی زبانش جاری می شدند من و مهرنگ با چشمان گرد شده به لبهایش چشم می دوختیم تا بتوانیم چیز بیشتری از حرفهایش بفهمیم ولی فایده چندانی نداشت و دست آخر او خودش پاسخ همه سوالاتش را با خنده می داد و در حالی که سرش را تکان می داد دور می شد . یک بار همستر کوچکی را به من و مهرنگ نشان داد و از عشق کوچکش برایمان گفت و بار دیگر شریک کباب دل و قلوه مان شد . زبان غیر قابل درک او برای من و مهرنگ راهی جز فرار از دیدن او باقی نگذاشته بود ٬ چنانکه آسّه می رفتیم و آسّه می آمدیم که او صدایمان را نشوند و از خانه اش بیرون نزند و با سیلاب کلمات نامفهوم مبهوتمان نکند ! اما این ترفند هم دوامی نداشت ... از وقتی خانم هنسن فهمیده بود که مسافر کوچک ما در راه آمدن به این دنیاست ٬ دائم پشت پنجره در کمینمان بود که بلافاصله بعد از دیدنمان از خانه بیرون بزند و دست دور شانه های من و مهرنگ بیندازد و حالمان را بپرسد و بگوید که زمانی که خودش باردار بود ٬ عاشقانه انتظار کودکش را می کشید و هنوز هم عاشقانه فرزندش را دوست دارد ... برایمان بگوید که کودکان عشقهای کوچکی هستند که همه آنها را دوست می دارند و از قول دخترش از ما اجازه بگیرد که وقتی پسرمان به دنیا آمد ٬ او را در آغوش بگیرد ...

آخرین روزهای ماه سپتامبر ٬ به خانه دیگری نقل مکان کردیم . به خانه ای بزرگتر با اتاقی کوچک ضمیمه آن که به زودی با دو قالیچه کوچک آبی رنگ و تختخواب و کمد سفید نوزاد پر شد . رختخوابها و لباسهای آبی در جای جای آن جا گرفت و اسباب بازیهای رنگارنگ از در و دیوارش آویخته شد ... اینجا خانه ای است که قرار است پسر کوچکمان در آن پا به دنیا بگذارد و زندگی کند و بزرگ شود ... و من در این خانه دلم برای خانم هنسن تنگ می شود که روز آخر از نرده بالکن خانه به سویم خم شده بود و می پرسید آیا بارداری تجربه خوبی است ؟

پی نوشت : این روزها استراحت مطلقم . حتی نشستن برایم ممنوع شده ٬ اما باید زندگی کرد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 4:9 | لینک  |