برایم می گوید که بعد از سه - چهارسالی که از ازدواجشان می گذشت ٬ تصمیم گرفتند بچه دار شوند اما پس از هشت نه ماه که به نتیجه نرسیدند ٬ کارشان به دوا و دکتر کشید . خوشبختانه مداوا مثمر ثمر افتاد و چند ماه بعد خبر دادند که فرزند کوچکشان در راه است . پزشک حاذق که از آشنایان خانوادگیشان بود ٬ به آنها پیشنهاد داد که تحت نظر او باقی بماند و در بیمارستان پاسارگاد زایمان کند . اما مشکل بزرگی وجود داشت و آن اینکه بدون بیمه تامین اجتماعی ٬ هزینه زایمان در بیمارستان پاسارگاد حول و حوش ۲ میلیون تومان آب می خورد . زوج جوان به تکاپو اقتادند که به نحوی مشکل بیمه را حل کنند اما از آنجایی که خانم بی کار بود و آقا کارت پایان خدمت نداشت ٬ تلاشها بی نتیجه ماند . سرانجام زوج جوان به این نتیجه رسیدند که با توجه به هزینه گزاف بیمارستان پاسارگاد ٬ پنهانی زایمان را به بیمارستان حضرت زینب انتقال دهند . پزشکی که آنها را در بیمارستان زینب پذیرفته بود ٬ به شرطی انجام وظیفه می کرد که آنها سیصد هزارتومان به صورت نقدی و بدون اطلاع بیمارستان به او پرداخت می کردند اما دست کم هزینه زایمان از دو میلیون تومان به ۶۰۰ هزار تومان تقلیل می یافت ... اما موضوع به همینجا خاتمه نیافت . در اواسط ماه هشتم بارداری ٬ دچار مسمومیت شد و دمای بدنش به بالای ۴۰ درجه رسید . همسرش او را بدون اطلاع خانواده به بیمارستان حضرت زینب انتقال داد . پرسنل بیمارستان به همسرش اجازه ندادند که او را در بخش همراهی کند . دخترک کوچکش درون شکم هیچ حرکتی نداشت . او را در اتاقی بستری کردند که دو خانم باردار دیگر هم در آن حضور داشتند . اولی دچار درد توام با فشار شدید بود و دومی در حالت نیمه بیهوشی ... برایم می گوید که یکی دو ساعت اول هیچ کس بر بالین آنها حاضر نشد . می گوید : " آنقدر بی حال و سست بودم که حتی نمی توانستم از کسی کمک بخواهم " ... بیرون اتاق ٬ جمعی پزشک و پرستار سپید پوش ٬ دور جعبه ای شیرینی حلقه زده بودند و با لیوانهای چای از خود پذیرایی می کردند . می گوید هر بار که یکی از آنها از جلوی در اتاق رد می شد ٬ خانمی که درد داشت او را صدا می زد و کمک می خواست ٬ اما با بی اعتنایی طرف مربوطه مواجه می شد . دست آخر یک خانم دکتر به اصطلاح با وجدان با التماسهای دو بیمار دیگر حاضر شده بود آنها را معاینه کند . به اولی گفته بود تا لحظاتی دیگر فارغ خواهد شد و چون در حال حاضر پرسنل کافی در اختیار ندارند ٬ باید به بیمارستان دیگری منتقل شود که البته مسوولیت ان با خود بیمار است و به دومی هم قدری دارو داده بود . هنگام خروجش از اتاق ٬ بیمار اول از پزشک خواسته بود که " او " را هم معاینه کند اما خانم دکتر تحصیل کرده با وجدان ٬ گفته بود خسته شده و نمی تواند همه را معاینه کند و رفته بود ... یکی دو ساعت دیگر به همین منوال گذشت . دست آخر همسرش خود را قانع کرده بود که با خانواده اش تماس بگیرد . آنها به اصرار از همسرش خواسته بودند او را به بیمارستان پاسارگاد منتقل کند . شبانه به پزشک معالجش هم زنگ زده بودند و او خود را بر بالین بیمار رسانده بود . در بیمارستان پاسارگاد به او گفته بودند که کودکش نبض ندارد و مدتها طول کشیده بود تا کودک را از حرارت بالای بدن مادر نجات دهند و علائم حیاتی را در او تشخیص دهند ... می گوید پرستاران و پزشکان با او جوری رفتار می کردند که گویی به ارباب خود ... می گوید پدرش که تا آن لحظه از ماجرای تغییر پزشک و بیمارستان بی اطلاع بوده ٬ پیشقدم می شود که هزینه زایمان را در بیمارستان پاسارگاد بپردازد و به کمک او و البته صرف نظر پزشک مربوطه از کارمزد خود ٬ یکی دو ماه بعد کودکش در همان بیمارستان به دنیا می آید ...
وقتی داستانش را می شنوم و نگاه معصوم دخترکش را لا به لای آن مژه های بلند و صورت تپلی می بینم و فکر می کنم این هدیه زیبای خداوند می توانست الان اینجا نباشد ... دیوانه می شوم ! دیوانه می شوم از فکر هزاران مادری که هر روز در بیمارستانهای ایران جان کودکان خود را فدای بی مسوولتی کادر درمانی می کنند و فریادشان به گوش هیچ کس نمی رسد ... به تمام آن شبهایی فکر می کنم که در این هشت ماه من و مهرنگ تا پاسی از شب بیدار ماندیم و برای فرزند کوچکمان رویا بافتیم و با به یاد آوردن ستاره کوچکی که درون سینه اش می درخشید و مرور پرینتهای سونوگرافی ٬ قند توی دلمان آب کردیم و هر شبی که تکان خوردنهایش کم شد ٬ یا سکسکه کرد ٬ یا زیادی تکان خورد ٬ دلواپس شدیم و تا صبح پلک برهم نگذاشتیم ! ... و بعضیها چه آسان زیر پوشش خدمت به انسانها می توانند جان آنها را بگیرند ... راستی چطور می شود آدمی رشته تحصیلی به این دشواری را که به سختی می توان در ان پذیرفته شد انتخاب کند و قریب ۱۰ سال در این رشته تحصیل کند و دست آخر به جای ناجی جلاد شود ؟ آیا در ایران هر کس که پول ندارد باید بمیرد ؟ ... جواب سوالم را ساعاتی بعد می گیرم . وقتی که او دخترکش را توی کالسکه نشانده و با هم از چهارراهی می گذریم که چراغ چشمک زن دارد . وسط چهارراه ٬ اتوبوسی با سرعت وحشتناک به سوی ما می راند . چنان پرشتاب می آید که انگار نه انگار ما وسط چهارراه هستیم . به قصد گریز از مرگ حتمی ٬ با عجله خود را پس می کشیم و می گذاریم راننده تاس با سبیلهای از بناگوش دررفته با خیال راحت ترکتازی کند و چهارراه پر رفت و آمدی نزدیک میدان هفت تیر را با پیست رالی اشتباه بگیرد . به او می گویم :" اگر نمی رفتیم عقب ما را کشته بود ! یعنی نمی ترسد به زندان بیفتد ؟" ... می گوید : " اتوبوسش بیمه است ٬ دیه مان پرداخته می شود ! " ... با خودم فکر می کنم در وطن من برای زندگی هیچ ضمانتی نیست اما مرگ را همه ضمانت می کنند ... این هم از خدمات شرکتهای بیمه !!!!
ادامه دارد ...
هیچ جای شک و شبهه ای نیست که وطن هر جای دنیا که باشد وطن است . منظورم این است که فرقی نمی کند وطنت یک کشورن مدرن صنعتی باشد یا یک کشورجهان سومی پا در هوای از یاد رفته ... وطنت را که دوست داشته باشی با شنیدن نامش قلبت می لرزد و به خصوص اگر در غربت باشی برای دیدنش گوشه گوشه اش لحظه شماری می کنی . حالا اگر حتی پیش از دور شدن از وطنت عاشق ذره ذره خاکش هم باشی و این عشق با آن درد غربت آمیخته شود ... حتی عذاب وطن هم برایت رنگ مرهم به خود می گیرد ... اینها را می گویم چون نمی خواهم احدی فکر کند با تصویر تازه ای که از جامعه و فرهنگ مردم ایران دریافته ام ٬ سر سوزنی از عشقم به مام میهن کاسته ٬ برعکس مرا به فکر واداشته که باید کاری کرد ...
*********
پیش از آغاز سفر تمام تلاشم این بود که بارهایم را جوری ببندم که با توجه به وضعیتم و اینکه تنها سفر می کنم برای دریافت چمدانها و حمل آنها به بیرون از محدوده بین المللی فرودگاه مشکلی نداشته باشم . وسایلم در دوچمدان نه چندان بزرگ خلاصه شد . چمدان بزرگتر را سوغاتیها پر کرد و چمدان کوچکتر را لباسهایم و امانتهای یکی از دوستان که داده بود تا به دست خانواده اش در ایران برسانم . کوله پشتی قرمزرنگی را هم از شکلات و لوازم آرایش خودم پر کرده بودم . پرواز راس ساعت ۱ بعد از ظهر انجام می شد٬ به همین دلیل من و مهرنگ تصمیم گرفتیم نهایتا" ساعت ۱۱ صبح در فرودگاه حاضر باشیم . ساعت ۹ از اودنسه با قطار به کپنهاگ رفتیم . همیشه سفر با قطار را دوست داشته ام . خاطره سفر با قطار تا ابد در ذهنم می ماند ٬ درست مثل سفرم به مشهد در سه سالگی که آنهم با قطار انجام شد و هنوز به وضوح در مقابل چشمانم است ... دو ساعت تمام وقت داشتیم که بدون عجله و اضطراب حرف بزنیم و پیشاپیش بگوییم که چقدر دلمان برای هم تنگ خواهد شد . بوی قهوه داغ و طعم شکلاتهای آلمانی هم سفرمان را خاطره انگیزتر کرد ... حالا دیگر توی فرودگاه بودیم . در فرودگاه نه چندان وسیع کپنهاگ ٬ تقریبا رفت و آمد روانی حاکم بود ٬ منهای یک صف طولانی بدون حرکت که صد البته مربوط که تحویل بار مسافران خط هواپیمایی ایران ایر می شد . هنوز توی صف جابجا نشده بودیم که خانواده ایرانی که پشت سرمان ایستاده بودند اشاره کردند که پرواز دو ساعت به تاخیر افتاده و در ساعت ۳ بعد از ظهر انجام می گیرد . یک ساعت و نیم باقی مانده در صف تحویل بار گذشت . من و مهرنگ هر دو درمانده شده بودیم اما این لحظه های آخر را هر چه کشدارتر دوست داشتیم . سرانجام زمان ورود به هواپیما رسید . به سختی از مهرنگ خداحافظی کرده و وارد هواپیما شدم . روی دو صندلی کناری ام زن و مرد جوان افغانی نشسته بودند که تمام طول پرواز را به ناز و نوازش و قربان صدقه و ماچ و بوسه خوش گذراندند و من که از دوری مهرنگ و پرواز و حالت تهوع پکر بودم تمام مدت را بدون نگاه کردن و برقراری ارتباط با این زوج گذراندم . هر چند که دختر زیباروی افغانی با چشمان گربه ای آبی رنگ و لبهای سرخ برجسته با تکرار درخواستهایم با صدای بلند مهمانداران را به خود می خواند ... سر انجام در فرصتی که همسفر مذکر به دستشویی رفته بود ٬ از دخترک پرسیدم که ایا ازدواج کرده ؟ پاسخ منفی بود . پرسیدم پس دوست پسر دوست دختر هستید ؟ صدای خنده مستانه دخترک هواپیما را برداشت . سر تکان داد و گفت : نه ! این دوست پسرم نیست ! پدرم است ! ... بقیه زمان پرواز را به سرخ و سفید شدن گذراندم ٬ علی الخصوص که دخترک اصرار داشت ماجرا را برای پدرش هم تعریف کند و البته چند بار این کار ار کرد که حسابی بخندند !!!! کسی قبلا" به من گفته بود بعضی افغانها هیچ وقت پیر نمی شوند اما من نمی دانستم تا این حد !!!! دخترک برایم گفت که ۱۶ سال دارد و تنها ۲۰ سال از پدرش کوچکتر است . این در حالی بود که خواهر بزرگش تنها ۱۷ سال با پدر اختلاف سنی داشت . می گفت هر چند متولد و بزرگ شده ایران است اما مطابق آداب و رسوم افغانها باید زود ازدواج کند و به همین دلیل خانواده اش به او اصرار می کنند با یک از هموطنانشان که مقیم ایران است نامزد شوند اما او راضی نیست و دلیل راضی نبودنش واضح بود : دولت دانمارک به افراد زیر ۲۴ سال از طریق همسر اقامت نمی دهد ! ...حالا دیگر ۵ ساعت از زمانی که کپنهاگ را ترک کردیم گذشته بود و ما روی سر تهران شلوغ سرشار از چراغهای رنگارنگ تاب می خوردیم . صحنه ای که هر گز در دانمارک نمی بینید : اکیل پاشیده روی سر شهر در ساعت ۵/۱۰ شب به وقت تهران ! در دانمارک از ساعت ۸ شب به بعد تنها کور سوی نور تلویزیونهایی را می توان دید که روشنایی کم جانی به پنجره ها می دهند و یا رقص نور ضعیف شمعهای بدون اشک پشت پنجره ... سه پرواز همزمان با هم نشسته بودند : کپنهاگ ٬ آمستردام و پاریس . در این میان تکلیف مسافران روشن بود : ۲ساعت معطلی در صفهای طولانی چک کردن پاسپورت . باورم نمی شد که در فاصله بین در فرودگاه تا ریل تحویل بار ۲ ساعت معطل شوم . دریافت بار خودش قصه دیگری بود . بارها به اشتباه روی ریل آمده بود و چمدانهای بی نام و نشان قریب یک ساعت روی ریل سر گردان بودند و این در حالی بود که مسافران خسته هیچ باری دریافت نکرده بودند . سرانجام با ابتکار پرسنل خدماتی فرودگاه چمدانهای بی نام و نشان به پایین پرتاب شدند و چمدانهای جدید جای آنها را گرفتند که آنها نیز با سرعت از روی ریل به پاییت پرتاب می شدند . نمی دانم خاک یا هوا یا هر چیز دیگر ایران چه خاصیتی دارد که مردم را اینقدر خشن می کند . چمدانهایم روی زمین ولو بودند و خانمی که تا چند دقیقه پیش توی صف با من دل می داد و قلوه می گرفت به خیال آنکه می خواهم جایش را نزدیک ریل تصاحب کنم ٬ حاضر نبود کناربرود تا چمدانهایم را از پشت سر او بردارم و این درحالی بود که دو چرخ دستی بزرگ پر از بار را هم پشت سرش قرار داده بود تا کسی آنها را ندزدد و تقریبا برای من هیچ راهی برای رسیدن به چمدانهایم باقی نگذاشته بود !!! اما قسمت شیرین ماجرا هم فرا رسید . با کمک یکی دونفر بارهایم را از دستگاه عبور دادم و در آن سوی دروازه ای که غربت را از اشنایی جدا می کرد ٬ دست در گردن پدر و مادرم انداختم و چهره معصوم خواهر زاده هایم را بوسیدم ...
ادامه دارد ...



