صبح روز چهارشنبه نوزدهم دسامبر سال ۲۰۰۷ میلادی برابر با ۲۸ آذرماه سال ۱۳۸۶ شمسی ٬ بعد از ۱۲ روز انتظار بی نتیجه من و مهرنگ راهی بیمارستان دانشگاه اودنسه می شویم تا با استفاده از روشهای طب سوزنی ٬ پسرمان را راهی دنیای خودمان کنیم . در بدو ورود به بخش چهار بیمارستان که بخش زایمان و بستری نام گرفته ٬ " ویبکه " دانشجوی جوان رشته مامایی که پیشتر او را در مرکز مامایی دیده ایم از ما استقبال می کند و بعد از گرفتن نوار قلبی از من و نوزاد ٬ کپسول کوچکی را که باعث حرکت جنین به سوی مجرای خروجی می شود در رحم جاسازی می کند . من و مهرنگ که تفاوت ظاهری طب سوزنی و شیوه های دیگر مرسوم برای ترغیب جنین به تولد را نمی دانیم بعد از یک ساعت به خانه باز می گردیم . این در حالی است که ویبکه به ما گفته است قریب شش ساعت بعد باید برای جاسازی کپسول دوم به بیمارستان مراجعه کنیم . شش ساعت بعد وقتی من و مهرنگ دوباره با ویبکه روبرو می شویم او ضمن عذرخواهی توضیح می دهد که تاریخ تولد را اشتباه حساب کرده و سه روز زودتر از موعد از روش جاسازی کپسول که در صورت بی نتیجه ماندن طب سوزنی مورد استفاده قرار می گیرد ٬ بهره گرفته . او از ما می پرسد که آیا مایل به ادامه پروسه هستیم و من با توجه به درد اندکی که در خودم احساس می کنم جواب مثبت می دهم . بار دیگر ضربان قلب من و کودکمان و البته دردهای نوسانی پیش از زایمان که رفته رفته رو به افزایش و شدت می گذارد اندازه گیری می شوند و در این اثنا ٬ کپسول دوم نیز جاسازی می شود . ویبکه به ما می گوید می توانیم به خانه برویم اما در صورت عمل نکردن کپسول صبح روز بعد نیز باید راهی بیمارستان شویم تا کپسول سوم جایگزین شود . درد بیشتر و فاصله دردها کوتاهتر شده . هنوز یک ساعتی از مراجعت ما به خانه نگذشته که مهرنگ برای شرکت در مراسم پایان سال میلادی که قرار است در آن از او برای طراحی لوگوی شرکت تقدیر شود ٬ به محل کار خود می رود . در آستانه ورود به شرکت با او تماس می گیرم و با گریه به او می گویم که کیسه آبی که کودکمان در آن قرار دارد پاره شده و درد کشنده ای همه وجودم را فرا گرفته . مهرنگ بی درنگ باز می گردد و با بخش چهار بیمارستان تماس می گیرد . بخش چهار بیمارستان متذکر می شود که به دلیل اینکه مطمئن نیست کودک واقعا" در حال دنیا آمدن باشد از فرستادن آمبولانس معذور است . با توجه به وضعیتی که دارم قادر به استفاده از خودروی عادی نیستم بنابراین مهرنگ با مرکز اورژانس تماس می گیرد و لحظاتی بعد نور قرمز چراغهای چرخان آمبولانس خانه را روشن می کند . دقایقی بعد خود را در اتاق زایمان بخش چهار می یابم . زیر دست مامایی که اسمش را به خاطر ندارم و چهره سرد و عبوسش مرا به یاد ملکه برفی می اندازد . او می گوید هنوز زمان زیادی تا تولد نوزاد باقی مانده و با این حرف اتاق را ترک می کند . من می مانم و مهرنگ و درد تنهایی که بیش از درد زایمان آزارم می دهد . شش ساعت را در خلوت اتاق زایمان می گذرانیم . شام بیمارستان را با هم قسمت می کنیم ٬ از راهی که از آشنایی و ازدواج و کوچ و ... تا به امروز پیموده ایم می گوییم و ... هر بار که دردهای نوسانی از آستانه پنجاه در صد می گذرند و به صد نزدیک می شوند دستهای مهرنگ را که در دستهایم قرار دارد با فریاد می فشارم و با چشمان گرد شده به سقف نگاه می کنم . شش ساعت است که فریاد می زنم . آرایشی که از صبح روی صورتم دارم در اثر اشکهایم ماسیده و دور چشمهایم را سیاه کرده . شب از نیمه گذشته که شیفت عوض می شود . ملکه برفی با ما خداحافظی می کند و مامای موقرمزی که خود را "ماریانه" معرفی می کند به همراه دستیار جوان دانشجویش " یولیه " به سراغ ما می آیند . ماریانه بعد از معاینه می گوید که هنوز باید نه ساعت دیگر تحمل کنم . فاصله دردها کمتر شده و شدت دردها بیشتر . احساس می کنم دردم یک درد طبیعی نیست . چرا کسی به دادم نمی رسد؟ یولیه برایم از شیوه های مختلفی می گوید که تحمل درد را برایم راحت تر می کند . بین همه آنها استفاده از ماسک گاز را انتخاب می کنم . دو ساعت دیگر می گذرد اما حتی ماسک گاز هم دردم را کاهش نداده . به ناچار تقاضا می کنم از تزریق مرفین به نخاعم کمک بگیرم . دقایقی بعد " مورتن " که تکنیسین بیهوشی ایت به سراغم می آید و با استفاده از سوند به نخاعم مرفین تزریق می کند . او به ما می گوید که برای دومین بار در کل دوران حرفه ای اش لوله سوند را به اشتباه زیادی در نخاعم فرو برده و به احتمال زیاد بعد از زایمان سردردهای بسیار شدید خواهم داشتم . حالا دیگر هیچ دردی را حس نمی کنم . سرمستانه به افزایش شماره ها از یک تا صد روی مونیتور نگاه می کنم و لبخند می زنم . اما ضربان قلب فرزندم کاهش پیدا کرده . چند بار استفراغ می کنم . ساعاتی بعد یک متخصص زنان و زایمان بالای سرم می آید . می گوید باید به سر کودکم یک الکترود متصل کنند و نوسانهای مغزی او را کنترل کنند . چیزی نگرانشان کرده . چیزی که نمی دانم چیست . حالا دیگر ده ساعتی می شود که من و مهرنگ در اتاق زایمان هستیم . سگرمه های مهرنگ در هم است و بی قرار از این سو به آن سو می رود . مورتن چند بار دیگر هم می آید و مرفین تزریق می کند . بار آخر دوز آنقدر بالاست که همه بدنم لمس می شود و در حالتی بین خواب و بیداری قرار می گیرم . باز هم بالا می آورم . یولیه دستمال خیسی را روی پیشانی ام می گذارد . عطش دارم . آب می خورم و باز هم بالا می آورم . نمی دانم چرا دوباره ماسک گاز را روی صورتم می گذارند . اتاق پر شده ازدکترها و پرستارهای سپید پوش که در هم می لولند و با هم حرف می زنند و معاینه ام می کنند . نمی دانم بین آنها چه می گذرد . تنها مهرنگ را می بینم که بالای سرم ایستاده و ماسک را روی بینی و دهانم نگاه داشته . کنار او یولیه نگران دستم را در دست گرفته و نوازش می کند . بین خواب و بیداری غوطه ورم . هر چند وقت یک بار کسی چیزی می پرسد و من نمی فهمم چه می گوید . مهرنگ سوالها را تکرار می کند . من به عالم بیداری باز می گردم و پاسخ می دهم . درد ندارم اما زنده هم نیستم . سیزده ساعت از آمدن ما به بخش چهار گذشته ... هنوز از فرزندمان خبری نیست . هنوز هم چیزی در جریان است که من نمی فهمم . مهرنگ حالی ام می کند که ضربان قلب فرزندمان از حول و حوش صدو چهل به ۶۰-۷۰ رسیده و تقریبا" نوسان مغزی ندارد ... عقلم کار نمی کند . مهرنگ با عصبانیت از این سو به آن سو می رود و از ماما می خواهد سزارین کنند اما کسی گوشش بدهکار نیست ... ناگهان همه با عجله دور مونیتور جمع می شوند . با سرعت مرا با شکم روی بالش بزرگی می خوابانند و بدون توجه به تذکرهای مهرنگ که می گوید من از قرصهای پروپانولول استفاده می کنم ٬ آمپول فشار را به سوند درون دستم تزریق می کنند . ضربان قلبم به حدود ۲۵۰ می رسد و روی سینه بالا و پایین می پرم . مهرنگ دیگر کنترل خود را ندارد . به پرو پای همه می پیچد و با همه بحث می کند . ماما سعی دارد بفهمد من و مهرنگ به زبان فارسی چه می گوییم ؟ مهرنگ می گوید که آنها دارند من و کودکمان را به کشتن می دهند . یولیه که سعی دارد مهرنگ را آرام کند از سوی او رانده می شود . کسی از من می پرسد آیا برای سزارین رضایت می دهم ؟ جوابم مثبت است . لحظاتی بعد دستهای لرزان ماما کاغذی را جلوی رویم می گیرند . ماما دستش را زیر کاغذ می گذارد و می گوید امضا کن . امضا می کنم . لباس سبز رنگ اتاق عمل را به تن مهرنگ می کنند . ظرف پنج دقیقه با همان لباس کثیف تنم که آلوده به شیر و خون است راهی اتاق عمل می شوم . هیجان آمیخته با اضطرابی در اتاق عمل می جوشد . همه با هم درگیری دارند . افراد مختلفی با من دست می دهند و خود را معرفی می کنند . مهرنگ کنار سرم روی صندلی می نشیند و دستم را در دست می گیرد . پرده ای جلول صورتم می کشند . چیزی حس نمی کنم . بالا می آورم و دست مهرنگ را می فشارم . تا به حال اندوهی به این بزرگی را در چشمان مهرنگ ندیده ام . چند لحظه بعد صدای ظریف گریه نوزاد از آن سوی پرده به گوش می رسد . اشک می ریزم و دست مهرنگ را می فشارم . می گویم : می شنوی ؟ صداشو می شنوی ؟ ... اشک در چشم مهرنگ حلقه می زند . موجود کوچکی را آغشته به خون و مایعی لزج است پیچیده در پارچه ای سبز نشانمان می دهند . پسرکمان دیگر گریه نمی کند ٬ تنها با چمان سیاه کشیده اش به ما خیره مانده ... پروانه کوچک ما سر انجام در ساعت هفت و ۱۶ دقیقه صبح روزبیستم دسامبر از پیله سر بر می آورد . کودکی که نسخه کپی مهرنگ است !
سه شب را به تنهایی در بیمارستان می گذرانم . مهرنگ روزها با من است اما باید شبها بیمارستان را ترک کند . در اینجا رسم است کودک را از همان شب تولد نزد مادر می گذارند . با درد و ضعفی که دارم قادر به پرستاری از کودکمان تا دم صبح نیستم . بانوی دانمارکی مهربانی که هم اتاقی من است کمکم می کند و امیدواری ام می دهد . علاوه بر او نینا ٬ مایبریت و روت ٬ پرستارهای مهربانی هستند که دائم مراقب منند و با حوصله و صبر بسیار از من پرستاری می کنند . روز بعد از زایمان دچار سردرد کشنده ای می شوم . به من می گویند آب نخاعم کم شده و باید با استفاده از تزریق خون به نخاع آن را جبران کنند . دو پزشک از دستم ۸۰ سی سی خون می گیرند و به نخاعم تزریق می کنند اما سردردها ادامه دارند . روز بعد مطلع می شویم که در تزریق خون اشتباهی رخ داده و باید دوباره تکرار شود . این بار نمی پذیرم . با سردردهای مهلکم صبر می کنم تا روزی که از این بیمارستان لعنتی خلاص شوم ... در مملکتی که تکنولوژی و امکانات این همه پیشرفت کرده ٬ کمتر دکتر و پرستار لایقی پیدا می شود ...
پی نوشت ۱ : بزرگترین اشتباه ماما و متخصص زنان و زایمان در تخمین اندازه و وزن نوزاد بود . نوزادی که پیش بینی می شد حد اکثر ۳۶۰۰ وزن داشته باشد ٬ کودک ۴۱۰۰ گرمی بود که ۵۴ سانتی متر قد داشت و برای مادری به کوچکی من تقریبا" محال بود از طریق زایمان طبیعی او را به دنیا بیاورد !
پی نوشت ۲ : من و مهرنگ به پاس دلاوریهای زنان و مردان ایران زمین ٬ نام حامی وطن پاکمان ٬ " سورنا " را برای فرزندمان انتخاب کردیم . سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) يكي از سرداران سپاه ايران در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با رومیان فرماندهی كرد و روميان را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، برای اولين بار به سختی شکست داد. ضمن اين جنگ کراسوس ، پسرش و بيشتر سربازانش نابود شدند كه اين، بزرگترين شكست رومیها از ايرانيان در طول تاريخ بوده است. کراسوس قصدداشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند.
پی نوشت ۳ : هنوز سردردهای بسیار شدید دارم . احساس افسردگی می کنم ٬ همه چیز را دو تا می بینم و بخیه هایم درد می کنند .
پی نوشت ۴ : زایمان اتفاقی انسانی است نه زنانه ... این را نمی دانستم !
پی نوشت ۵ : عکسهای لحظاتی پس از تولد " سورنا " را می توانید در وبلاگ پسر خاله اش " بردیا " ببینید !
پی نوشت ۶ :هر جا که گلی به خنده بشکفت ٬ با من سخن از رخ تو می گفت ...
پی نوشت ۷ : از لطف و همراهی همگی ممنونم . به زودی به همه شما سر می زنم . شاد باشید !



