آن روزها ٬ هر وقت صحبت بچه دار شدن به میان می آمد ٬ همه می گفتند که فرزند داشتن برنامه های روتین آدمی را بهم می ریزد ٬ آدمی را از نظم و انضباظ روزمره اش دور می کند و لحظه ای فراغت و مطالعه و تفریح و ... را به حسرتی مبدل می سازد .... برای من که اینطور نبوده ! تا این لحظه که با یک دست سورنای کوچکمان را در آغوش گرفته و با دست دیگر می نویسم ٬ به دو آرزوی بزرگم رسیده ام : اول اینکه از دولت سر وروجک کوچکی که هر روز صبح راس ساعت ۸ از خواب بیدار می شود و با صوتهای خنده دار و بامزه با تصاویر عروسکی روی پرده گهواره اش حرف می زند و می خندد ٬ سحر خیز شده ام و شبها نیز از زور خستگی به محض اینگه سرم را روی بالش می گذارم ٬ به ملکوت می روم ! دوم آنکه به مدد فشار بالای دوران بارداری که هنوز در بدنم یادگار مانده ٬ سرمای سوزناک اسکاندیناوی را حس نمی کنم و تا این لحظه ٬ نه تنها مثل سالهای قبل سه تا شلوار و سه تا بلوز نمی پوشم ٬ بلکه همچنان با لباسهای خنک تابستانی در خانه می گردم و در خیابان هم به لباسهای پاییزی پناه می برم . دیگر از خوابهای طولانی تا دم ظهر خبری نیست . از خوش اخلاقی دم صبح او استفاده می کنم و آبی به دست و رویم می زنم و صبحانه می خورم . وقتی پمپرزش را عوض می کنم و او مثل همیشه شروع به خندیدن و به خیال خودش حرف زدن با سبد رخت چرکهایش می کند که به شکل قورباغه سبز بزرگی است و در کنار تشک مخصوص عوض کردنش قرار دارد ٬ من در مقابل آیینه کنار در اتاقش مشغول نرمش می شوم . بی هدف در مقابل تلویزیون نمی نشینم و عمر باتری ریموت کنترل تلویزیون را کم نمی کنم و به دیدن ارزنده ترین برنامه ها کفایت می کنم . ساعتها توی نت نمی چرخم و زمان و مکان را از یاد نمی برم و دست آخر مثل برق گرفته ها نیمه های شب عقب نمی کشم .از خواب بعد از ظهر سورنا بهره می برم و شام می پزم و مثل سابق تا غروب دور خودم نمی چرخم که دست آخر هول هولکی چیزی سر هم کنم . به جای خواندن کتابهای طولانی با سرعت برق ٬ روزی ده صفحه کتاب می خوانم و ساعتها به آن فکر می کنم و دست کم به بیهودگی مطلبی که خوانده ام پی می برم . ظرفهای نشسته تا ظهر روز بعد توی ظرفشویی آشپزخانه ام نمی ماند و از فرصت خواب راحت پسرمان در آخر شب برای شستن آنها استفاده می کنم و کلکشان را می کنم . ساعتها جلوی آینه نمی نشینم تا به آرایش چشمهای بریدنی اسپیرس و مانیکور ناخنهای پاریس هیلتون برسم و به جای آن به یک آرایش ساده شاداب اکتفا می کنم . به لطف شیر بالاآوردنهای نینی ٬ مرتب لباسهایم را عوض می کنم و به بهداشت خود و خانه ام بیشتر اهمیت می دهم و " مسوولیت پذیرتر " می شوم ... گذشته از همه اینها ٬ برنامه ای برای دویدن و طراحی سیاه قلم می ریزم که البته فعلا اجرا نشده اما به محض اینکه کودکمان بازی کردن را شروع کند به آن نیز خواهم رسید . چه کسی می توانست به سادگی و زیبایی وجود با شکوه " سورنای وروجک من " اینطور منظم مرا برنامه ریزی کند ؟
پی نوشت ۱: پیرمرد در قالب جملاتی زیبا غلط املایی ام را در نوشتن " آروغ " در پست قبل گرفته ... تفسیر پیرمرد آنقدر زیباست که ترجیح می دهم غلطم را اصلاح نکنم ...
پی نوشت ۲ : دوست خوبم فرشته ... کامنت دردناکت را خواندم . به حکم مادر بودن می دانم دلداری دادنت بیهوده است . فقط از خدا برایت صبر می خواهم !
پی نوشت ۳ : چطور می شود وبلاگ آیدا ( فانوس ) را خواند ؟
۱- گاهی اوقات ٬ وقتی از چیزی که بسیار به آن علاقه و عادت داری ـ به اجبار ـ دور می شوی و بعد از مدتی سر وقت آن باز می گردی ٬ حس می کنی که آن چیز آنقدرها هم که فکر می کردی مورد علاقه و نیاز تو نبوده و بدون آن هم زندگی چیز زیادی کم ندارد ...
مدتهاست نه می نویسم نه می خوانم . دنبال پیدا کردن دوستان جدید اینترنتی نیستم و آمار ایمیلهای ناخوانده و بی جوابم بالاتر از عدد ۱۰۰ است ... من و مهرنگ روزها را با بحث درباره علل شیر بالا آوردن سورنا می گذرانیم و رنگ و بوی مدفوعش و اینکه چرا تازگیها دیر عاروق می زند ؟!؟!؟ با این همه در انتظار روزهایی هستیم که بتوانیم با برنامه زندگی کنیم و ساعت شماطه دار زندگیمان ٬ صدای نق نق فرزند محبوبمان و بوی "پی پی " اش نباشد ...
۲- یک روز آفتابی اما سرد ... سعی می کنم خانه را جمع و جور کنم . سورنا از صبح بد قلق شده و نمی خوابد . با یک دست بغلش کرده ام و با دست دیگر خانه را می روبم و غذا می پزم . مهرنگ رفته کپنهاگ تا " مامان و بابا " را از فرودگاه بیاورد . همان التیام ساده و قدیمی ... باورم نمی شود : دوباره خانه از عطر غذاهای لذیذ مامان پر می شود . صدای النگوهایش توی گوشم می پیچد ... دوباره می نشیند و شرح می دهد کدام النگویش را برای که می گذارد ... دوباره بابا با صدای بلند آواز می خواند و خاک سیگارش را توی ظرفشویی می ریزد ... روزها بیشتر استراحت می کنم و شبها با آرامش می خوابم . بزرگتر دار می شویم : مامان ! بابا ! سه چهارم زندگیشان را در تهران گذاشته اند و پیش یک چهارم دیگر آمده اند . بعد از مدتها می خندم ٬ با صدای بلند و مستانه ... از خانه پدری می شونم و از زندگی زناشویی می گویم . حوصله مامان و بابا توی خانه زمستان زده در حسرت آفتابمان توی اودنسه سر رفته ... حتی حوصله گشتن در شهر را ندارند ...
۳- یک روز آفتابی دیگر ... روزی که سردتر از روزهای قبل است ... مامان و بابا شب قبل چمدانهایشان را بسته اند و امروز با مهرنگ به فرودگاه کپنهاگ می روند . دلم گرفته ... سورنا خواب است و نمی تواند برای آخرین بار به حرفهای مامان بخندد و با بابا سروصدا کند ... می گویم خوش به حالتان که می روید ایران ٬ و توی دلم حسرت با هم بودن موج می زند . دوباره تنها می شویم : بی بزرگتر ... مامان و بابا ! ... چند ساعت بعد ته مانده کباب ماهیتابه ای را که مامان شب قبل پخته می خورم . صدای النگوهایش دیگر نمی آید ... صدای آواز خواندن بابا هم ... آخرین ته سیگار بابا توی زیر سیگاری آبی رنگ آشپزخانه جا خوش کرده ... دلم گرفته ... سورنا نمی خندد !
پی نوشت ۱ : به دوست عزیزم سارا ! ... عزیزم قطعا تو هم مقیم دانمارکی وگرنه آموختن زبان دانمارکی به دلیلی غیر از این ٬ نمی تواند باشد ! ممنون از محبت و پیام تبریکت . دوست دارم بیشتر با تو آشنا شوم . درضمن نام پسرمان سورنا (Sourena ) است نه سورن (Søren )
پی نوشت ۲ : ترانه ایران بانو با صدای حبیب را تقدیم مادرم و همه مادرهای عالم می کنم !



