پیشتر گفته بودم که هر وقت هوا خوب می شود و به روایت دیگر آفتابکی در می آید ٬ من و پسرک کالسکه را زین می کنیم و از خانه بیرون می زنیم . توی خیابانهای شبنم زده با حاشیه سبز چمنها و گلهای نرگس و شقایق و سنبل خودرو راه می رویم . من برای پسرک ترانه " گل سنگم " را زمزمه می کنم و او با عروسکهایش بازی می کنند و از خودش صدا در می آورد و می خندد . سوار اتوبوس می شویم و به مرکز شهر می رویم . به ایستگاه قطار که روزگاری میعادگاه من و مهرنگ بود . به کنار نهر آلبانی که از وسط شهر می گذرد . به مرکز خرید " باغ رز " (Rosengårdencentret ) و البته به کتابخانه بزرگ مرکزی اودنسه که بالای ایستگاه قطار قرار دارد . توی دستشویی مخصوص کودکان و افراد معلول ٬ پمپرز پسرک را عوض می کنم . روی یکی از مبلهای راحتی قسمت کودکان کتابخانه می نشینم و پسرک را شیر می دهم و اسباب بازیهای عمومی را دورش می ریزم . دوباره به ایستگاه اتوبوس بر می گردم و راهی خانه می شوم ...
با خودم فکر می کنم با همه دلتنگیها و احساس غربتی و عشقی که به وطنم دارم ٬ اگر این روزها در ایران زندگی می کردم ٬ مبدل به زنی افسرده و خانه نشین می شدم . توی کشور من اتوبوسی نیست که برای استفاده معلولین ویلچر نشین یا کودکان سوار بر کالسکه جای کافی و امکانات مناسب داشته باشد . در بسیاری از ساختمانها و مراکز خرید چندین طبقه عمومی ٬ آسانسورها فاقد فضای کافی برای کالسکه های بزرگ هستند . بیشتر خیابانها را جویهای آب و فاضلابی همراهی می کنند که روی آنها پوشیده یا پل نیست و عبور با کالسکه از آنها محال است . اگر بخواهی فاصله میدان هفت تیر تا میدان ولیعصر با با کودک خردسالت بروی یا باید پیاده او را در کالسکه همراهی کنی و یا تمام راه او را در آغوش بگیری و سوار ماشین شوی . توالتهای عمومی در تهران ما بسیار اندک هستند ٬ بهداشت سرو سامانداری ندارند و صددر صد آنها فاقد امکانات تعویض کودکان ( سکوی مخصوص ٬ تشک مخصوص ٬ سطل آشغال ٬ کمربند ایمنی سکو ٬ کاغذ خشک کن و ... ) هستند . از همه بدتر اینکه با کالسکه به بسیاری از فروشگاهها و بوتیکهای تهران نمی توان پا گذاشت چون آنقدر فضا اندک است که حتی جای کافی برای افراد عادی هم نیست و همه اینها در حالی است که به عکس اینجا که بسیاری کودکان خردسال خود را توی کالسکه در خیابان می گذارند که هوای آزاد بخورد ٬ در تهران کسی چنین جراتی ندارد !!! به این چیزها که فکر می کنم می بینم وطن با همه عشقی که در دل آدمی برمی انگیزد گاهی دست و پاگیر می شود و جان آدم را به لب می رساند . خوشحالم که این روزها را در جایی می گذرانم که امکان کافی برای ارتباط با جامعه را به من می دهد . آرزوی روزی را دارم که وطنم نیز آراسته به مجهزترین و جدیدترین امکانات عمومی شود و فرهنگ مردم نیز آنقدر ترقی کند که اگر ارگانهای دولتی و نهادهای عمومی دستشان توی کیسه رفت که خرجی بکنند ٬ نگران این نباشند که صد اتفاق توی آسانسورها توالتهای عمومی بیفتد و تشکهای دستشوییهای عمومی به سرقت برود و سیفون توالتها کشیده نشود و ... قسمت بزرگی از تقصیرها گردن خود ماست ٬ نه ؟
پی نوشت ۱ : گاهی دشمن داشتن خوب است ... لااقل اینقدر که تورا به مبارزه بطلبد و تو لااقل برای جنگیدن با او و نشاندنش سر جایش زنده بمانی و خودت را ارتقا بدهی !
پی نوشت ۲ : تقصیر تو بود که دروغ گفتی یا تقصیر من که دروغهایت را باور کردم ؟
پی نوشت ۳ : این تابلو از آب گذشته است ... آن را در اولین سال آموزشم در آتلیه و به اصرار مهرنگ کشیدم و به او هدیه دادم . آن روزها هنوز راه زیادی تا ازدواجمان باقی بود ! تاریخ زیر تابلو از ۶ سال قبل حرف می زند ...


