قاشق کوچک آبی رنگ را توی کاسه عروسکی پر از سوپ میکس شده فرو می برم . دستم را از روی پتوی سپید گلدار عبور می دهم و به دهان نیمه باز پسرک می رسانم . از لابه لای دستانش که گوشی موبایلم را این ور و آن ور می کنند ٬ می بینم که دهانش را باز می کند و سوپش را می بلعد ... دیشب ساعت ۲ نیمه شب خوابیده . توی تمام این هفت ماه مثل دیشب سراغ نداشتم . از ساعت ۹ شب که سوپش را خورد ٬ دیگر لب به هیچ چیز نزد . ۴ یا ۵ بار برایش شیر درست کردم اما بهانه گرفت و نخورد . مهرنگ که توی بغل گرفته بودش ٬ به چشمان معصوم پف کرده و خیس از اشکش نگاه کردم . به مهرنگ گفتم تا به حال پسرک را اینطور ندیده بودم ...
کاسه - بشقاب پسرک را جمع می کنم . پسرک خواب آلوده است و بهانه می گیرد . یک تکه ران مرغ می گذارم بیرون که یخش آب شود . عادت ندارم روزهایی که مهرنگ برای نهار خانه نیست ٬ غذا بخورم . امروز اما سرم درد می کند . این سردردهای میگرنی را ماههاست که با خودم می کشم . ... پسرک را بغل می کنم و تکانش می دهم . تازگیها دیگر با " گل سنگم " نمی خوابد . باید " مرغ سحر " را برایش بخوانم . پلکهایش آرام آرام سنگین می شوند و روی هم می افتند . پسرک را توی گهواره می گذارم و خرگوش پشمالوی آبی رنگش را توی بغلش جا می دهم . دفتر و دستک زبان دانمارکی ام را جمع می کنم . کلاسهایم را پیش از تولد پسرک تمام کرده ام اما خانه ماندنم باعث شده خیلی چیزها را از یاد برم . دوباره مرور می کنم و چیزهای جدیدی هم یادمی گیرم . آنقدر وسط درس خواندن بلند می شوم و پسرک را از زیر مبل و میز و توی قفسه ویترین بیرون می کشم که زمانم می گذرد ٬ اما آهسته و پیوسته ادامه می دهم . می دانم دیگر روی آن نقطه ای که دیروز و روز قبلتر و هفته پیش و ماه گذشته بودم نیستم !
ظرفهای صبحانه مانده توی سینک . سرخ کن را روشن می کنم و ظرفها را می شویم . بوی روغن داغ می پیچد توی آشپزخانه . خیلی وقت است از سرخ کن استفاده نکرده ام . بوی روغنش پسرک را اذیت می کند . گوشم از صدای آب پر می شود . همیشه وقتی گوشم از صدایی پر می شود ٬ صدای گریه پسرک هم در ذهنم می پیچد . آب را می بندم : سکوت ! ... دوباره آب را باز میکنم و ظرفها را می شویم . ران مرغ را می اندازم توی سرخ کن . صدای جلز و ولز بلند می شود . صدای گریه پسرک در ذهنم می پیچد . از آشپزخانه بیرون می آیم : سکوت ! ... خلاصه بربادرفته را به انگلیسی می خوانم . این هفته موفق می شوم جلد اول را تمام کنم و بروم سراغ جلد دوم . نگاهم می افتد به تابلوی تمام شده ام از سیاه رود . نورهایش کم است . باید سبز روشن و زرد بزنم . یادم رفته امضایش کنم . امپرسیون کار خوبی نیستم !
گرسنه ام ! بوی مرغ سرخ شده و سیب زمینی می آید . کاش مهرنگ بود تا با هم توی گیلاسهای محبوبمان شراب شیراز می خوردیم . همان گیلاسهایی که مهرنگ می گفت از مدتها پیش خریده بود تا وقتی ازدواج کردیم و من آمدم پیشش تویشان شراب بخوریم و من ۳ تا از آنها را شکستم و برای اولین و آخرین بار به خاطر شکستن یک ظرف گریه کردم . مامان می گفت نباید برای ظرف شکسته گریه کرد . شگون ندارد . قضا بلاست ! ... صدای آلارم سرخ کن می آید . بوی بدی توی آشپزخانه پیچیده . سیب زمینیها سوخته و ران مرغ خام است . می آیم بیرون . صدای پای پسرک را می شنوم که به کف گهواره لگد می زند . در اتاق را باز می کنم . در اتاق می خورد توی تابلوی تر که کنار در است . هم در رنگی می شود هم ... هنوز باران می بارد ...
من مست می عشقم ... هشیار نخواهم شد !
پی نوشت : حذف شد !
کار می کنم ... نه برای کسی . نه برای چیزی ... روی خودم کار می کنم ... هفته پیش مهرنگ کارتنی را که حاوی کتابها و دفترهای خاطرات قدیمی ام بود از زیر زمین به خانه آورد . وقتی چند صفحه ای از خاطرات یکی دو سال قبلم را خواندم ٬ وقتی به صفحات کهنه دهمین چاپ کتاب " چهار اثر از فلورانس اسکاول شین " دست کشیدم ٬ وقتی چند خطی از کتاب بی نظیر " با خالق هستی " اثر " جی . پی واسوانی " را خواندم و پیامهای سرشار از عشق " لئو بوسکالیا " و کلام شوخ طبعانه " اندرو متیوس " را در ذهنم زمزمه کردم ... فهمیدم که چقدر از خودم فاصله گرفته ام . از روزگاری که با شادمانی قبول کرده بودم همه " هالو " صدایم کنند ٬ پرت شده ام به روزهایی که بی هیچ فکری عمل می کنم . وقتی نمی توانستم کسی را دوست بدارم غمگین و نا آرام بودم نه وقتی که کسی نمی توانست دوستم بدارد . در روزهای سخت بار رنج خود را به شانه های پروردگار می سپردم و خودم آسوده و رها به سر می بردم . حق نداشتم از کسی برنجم . نفرین و ناله در مرامم نبود . از کسی توقعی نداشتم که برآورده نشدنش دلم را بشکند . مهربان بودم . به خاطر مهربانی نه به خاطر انسانها ...
حالا می فهمم دلتنگی ام برای ایران و خانه پدری و آتلیه و عصرانه ساده آخر هفته با بچه های کلاس نقاشی و گفتگوی های صمیمانه با استاد دفم پیش از شروع هر جلسه ... آن تلاشها برای تلفظ لغات سخت انگلیسی و خندیدن به لهجه های عجیب و غریب همکلاسیها ... نشستن توی تحریریه روزنامه و به ملکوت خبر رفتن در آن فضای شیشه ای سرشار از انرژی و تازگی ... با مژده ( دوست و همکار ناپیدا شده ام ) تنها خانمهای کلاس کامپیوتر بودن و خندیدن به ریش آقایانی که به دیسک می گویند دیکس ... گالری گردیهایم با ویدا و گپ زدنهایمان توی کافی شاپ نشر ثالث - که انگار تعطیلش کردند - قدم زدنهای طولانیمان روز آسفالت نمدار خیابانهای تهران وسط پاییز ... صدای اذان سر و ظهر و سینما رفتن با مامان ... هیچ کدام خاطرات من نیستند که دلتنگشان شده ام ! وقتی خوب نگاه می کنم می بینم اینها من را ساخته اند و اگر من آن " من " دیروز نیستم تقصیر کسی جز خودم نیست ... من خودم را کنار گذاشتم برای ساختن منی دیگر که به گمانم بهتر یود و حکایت ٬ حکایت آن کلاغی شد که آمد راه رفتن کبک را بیاموزد ...
این روزها خودم را دوباره از نو می سازم . نمی توانم ـ فعلا" - بگویم چطور ؟ اما دارم آن قطعات پخش و پلا را دوباره پیدا می کنم ٬ ذوب می کنم ٬ در قالب " خودم می ریزم و دوباره می سازمش . امروز می فهمم که " من " -ی بهتر از من برای من نبوده و نیست و هر گز نمی توانم در لباس یک " من " ساختگی باقی بمانم . دوباره کنار سه پایه نقاشی یک لیوان چای تازه دم می گذارم و با بوی عطر چای Persian Earl Grey قلمویم را روی بوم می کشم و زیر لب زمزمه می کنم : یادم آمد شوق روزگار کودکی ... مستی بهار کودکی ...
پی نوشت ۱: این غیبتهای مداوم من بر خلاف نظر دوستان ٬ دلیلش سخت بودن بچه داری و گرفتاری با پسرک نیست . اولین دلیلش تنبلی است . دوم اینکه ترجیح می دهم بیشتر وقتم را با بوم و قلمو بگذرانم . سوم اینکه آنتی ویروس پی . سی . جان آنقدر دیر بالا می آید که آدم را از روشن کردن پی . سی پشیمان می کند ! و دست آخر اینکه در ساعتهای فراغت من ٬ مهرنگ خان بطور دائم و پیوسته حکمرانی اتاق کامپیوتر را در دست دارند و با قدرت هر چه تمام تر از تمامیت ارضی آن دفاع می کنند !!!!
پی نوشت ۲: می دانم همه بیشتر از مشتاق سورنایید . خوب است . چند ماهی است روی شکمش غلط می زند ٬ سینه خیز می رود و چهار دست و پا می شود . با صدای موسیقی خودش را تکان می دهد . عاشق پدرش است و سه تا هم دندان در آورده . این هم عکسش :

شاد باشید !



