تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

باران شیشه پنجره را خیس می کند . صدای شرشر آب از حیاط به گوش می رسد ...

قاشق کوچک آبی رنگ را توی کاسه عروسکی پر از سوپ میکس شده فرو می برم . دستم را از روی پتوی سپید گلدار عبور می دهم و به دهان نیمه باز پسرک می رسانم . از لابه لای دستانش که گوشی موبایلم را این ور و آن ور می کنند ٬ می بینم که دهانش را باز می کند و سوپش را می بلعد ... دیشب ساعت ۲ نیمه شب خوابیده . توی تمام این هفت ماه مثل دیشب سراغ نداشتم . از ساعت ۹ شب که سوپش را خورد ٬ دیگر لب به هیچ چیز نزد . ۴ یا ۵ بار برایش شیر درست کردم اما بهانه گرفت و نخورد . مهرنگ که توی بغل گرفته بودش ٬ به چشمان معصوم پف کرده و خیس از اشکش  نگاه کردم . به مهرنگ گفتم تا به حال پسرک را اینطور ندیده بودم ...

کاسه - بشقاب پسرک را جمع می کنم . پسرک خواب آلوده است و بهانه می گیرد . یک تکه ران مرغ می گذارم بیرون که یخش آب شود . عادت ندارم روزهایی که مهرنگ برای نهار خانه نیست ٬ غذا بخورم . امروز اما سرم درد می کند . این سردردهای میگرنی را ماههاست که با خودم می کشم . ... پسرک را بغل می کنم و تکانش می دهم . تازگیها دیگر با " گل سنگم " نمی خوابد . باید " مرغ سحر " را برایش بخوانم . پلکهایش آرام آرام سنگین می شوند و روی هم می افتند . پسرک را توی گهواره می گذارم و خرگوش پشمالوی آبی رنگش را توی بغلش جا می دهم . دفتر و دستک زبان دانمارکی ام را جمع می کنم . کلاسهایم را پیش از تولد پسرک تمام کرده ام اما خانه ماندنم باعث شده خیلی چیزها را از یاد برم . دوباره مرور می کنم و چیزهای جدیدی هم یادمی گیرم . آنقدر وسط درس خواندن بلند می شوم و پسرک را از زیر مبل و میز و توی قفسه ویترین بیرون می کشم که زمانم می گذرد ٬ اما آهسته و پیوسته ادامه می دهم . می دانم دیگر روی آن نقطه ای که دیروز و روز قبلتر و هفته پیش و ماه گذشته بودم نیستم !

ظرفهای صبحانه مانده توی سینک . سرخ کن را روشن می کنم و ظرفها را می شویم . بوی روغن داغ می پیچد توی آشپزخانه . خیلی وقت است از سرخ کن استفاده نکرده ام . بوی روغنش پسرک را اذیت می کند . گوشم از صدای آب پر می شود . همیشه وقتی گوشم از صدایی پر می شود ٬ صدای گریه پسرک هم در ذهنم می پیچد . آب را می بندم : سکوت ! ... دوباره آب را باز میکنم و ظرفها را می شویم . ران مرغ را می اندازم توی سرخ کن . صدای جلز و ولز بلند می شود . صدای گریه پسرک در ذهنم می پیچد . از آشپزخانه بیرون می آیم : سکوت ! ... خلاصه بربادرفته را به انگلیسی می خوانم . این هفته موفق می شوم جلد اول را تمام کنم و بروم سراغ جلد دوم . نگاهم می افتد به تابلوی تمام شده ام از سیاه رود . نورهایش کم است . باید سبز روشن و زرد بزنم . یادم رفته امضایش کنم . امپرسیون کار خوبی نیستم !

گرسنه ام ! بوی مرغ سرخ شده و سیب زمینی می آید . کاش مهرنگ بود تا با هم توی گیلاسهای محبوبمان شراب شیراز می خوردیم . همان گیلاسهایی که مهرنگ می گفت از مدتها پیش خریده بود تا وقتی ازدواج کردیم و من آمدم پیشش تویشان شراب بخوریم و من ۳ تا از آنها را شکستم و برای اولین و آخرین بار به خاطر شکستن یک ظرف گریه کردم . مامان می گفت نباید برای ظرف شکسته گریه کرد . شگون ندارد . قضا بلاست ! ... صدای آلارم سرخ کن می آید . بوی بدی توی آشپزخانه پیچیده . سیب زمینیها سوخته و ران مرغ خام است . می آیم بیرون . صدای پای پسرک را می شنوم که به کف گهواره لگد می زند . در اتاق را باز می کنم . در اتاق می خورد توی تابلوی تر که کنار در است . هم در رنگی می شود هم ... هنوز باران می بارد ...

من مست می عشقم ... هشیار نخواهم شد !

پی نوشت : حذف شد !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 19:18 | لینک  | 

کار می کنم ... نه برای کسی . نه برای چیزی ... روی خودم کار می کنم ... هفته پیش مهرنگ کارتنی را که حاوی کتابها و دفترهای خاطرات قدیمی ام بود از زیر زمین به خانه آورد . وقتی چند صفحه ای از خاطرات یکی دو سال قبلم را خواندم ٬ وقتی به صفحات کهنه دهمین چاپ کتاب " چهار اثر از فلورانس اسکاول شین " دست کشیدم ٬ وقتی چند خطی از کتاب بی نظیر " با خالق هستی " اثر " جی . پی واسوانی " را خواندم  و پیامهای سرشار از عشق " لئو بوسکالیا " و کلام شوخ طبعانه " اندرو متیوس " را در ذهنم زمزمه کردم ... فهمیدم که چقدر از خودم فاصله گرفته ام . از روزگاری که با شادمانی قبول کرده بودم همه " هالو " صدایم کنند ٬ پرت شده ام به روزهایی که بی هیچ فکری عمل می کنم . وقتی نمی توانستم کسی را دوست بدارم غمگین و نا آرام بودم نه وقتی که کسی نمی توانست دوستم بدارد . در روزهای سخت بار رنج خود را به شانه های پروردگار می سپردم و خودم آسوده و رها به سر می بردم . حق نداشتم از کسی برنجم . نفرین و ناله در مرامم نبود . از کسی توقعی نداشتم که برآورده نشدنش دلم را بشکند . مهربان بودم . به خاطر مهربانی نه به خاطر انسانها ...

حالا می فهمم دلتنگی ام برای ایران و خانه پدری و آتلیه و عصرانه ساده آخر هفته با بچه های کلاس نقاشی و گفتگوی های صمیمانه با استاد دفم پیش از شروع هر جلسه ... آن تلاشها برای تلفظ لغات سخت انگلیسی و خندیدن به لهجه های عجیب و غریب همکلاسیها ... نشستن توی تحریریه روزنامه و به ملکوت خبر رفتن در آن فضای شیشه ای سرشار از انرژی و تازگی ... با مژده ( دوست و همکار ناپیدا شده ام ) تنها خانمهای کلاس کامپیوتر بودن و خندیدن به ریش آقایانی که به دیسک می گویند دیکس ... گالری گردیهایم با ویدا و گپ زدنهایمان توی کافی شاپ نشر ثالث - که انگار تعطیلش کردند - قدم زدنهای طولانیمان روز آسفالت نمدار خیابانهای تهران وسط پاییز ... صدای اذان سر و ظهر و سینما رفتن با مامان ... هیچ کدام خاطرات من نیستند که دلتنگشان شده ام ! وقتی خوب نگاه می کنم می بینم اینها من را ساخته اند و اگر من آن " من " دیروز نیستم تقصیر کسی جز خودم نیست ... من خودم را کنار گذاشتم برای ساختن منی دیگر که به گمانم بهتر یود و حکایت ٬ حکایت آن کلاغی شد که آمد راه رفتن کبک را بیاموزد ...

این روزها خودم را دوباره از نو می سازم . نمی توانم ـ فعلا" - بگویم چطور ؟ اما دارم آن قطعات پخش و پلا را دوباره پیدا می کنم ٬ ذوب می کنم ٬ در قالب " خودم می ریزم و دوباره می سازمش . امروز می فهمم که " من " -ی بهتر از من برای من نبوده و نیست و هر گز نمی توانم در لباس یک " من " ساختگی باقی بمانم . دوباره کنار سه پایه نقاشی یک لیوان چای تازه دم می گذارم و با بوی عطر چای Persian Earl Grey قلمویم را روی بوم می کشم و زیر لب زمزمه می کنم : یادم آمد شوق روزگار کودکی ... مستی بهار کودکی ...

پی نوشت ۱: این غیبتهای مداوم من بر خلاف نظر دوستان ٬ دلیلش سخت بودن بچه داری و گرفتاری با پسرک نیست . اولین دلیلش تنبلی است . دوم اینکه ترجیح می دهم بیشتر وقتم را با بوم و قلمو بگذرانم . سوم اینکه آنتی ویروس پی . سی . جان آنقدر دیر بالا می آید که آدم را از روشن کردن پی . سی پشیمان می کند ! و دست آخر اینکه در ساعتهای فراغت من ٬ مهرنگ خان بطور دائم و پیوسته حکمرانی اتاق کامپیوتر را در دست دارند و با قدرت هر چه تمام تر از تمامیت ارضی آن دفاع می کنند !!!!

پی نوشت ۲: می دانم همه بیشتر از مشتاق سورنایید . خوب است . چند ماهی است روی شکمش غلط می زند ٬ سینه خیز می رود و چهار دست و پا می شود . با صدای موسیقی خودش را تکان می دهد . عاشق پدرش است و سه تا هم دندان در آورده . این هم عکسش :

سورنا

شاد باشید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 22:16 | لینک  |