تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

من فکر می کنم که :

...  این خیلی خوب است که کاری کنی که دیگران به تو  و کارت ایمان بیاورند اما اگر هم نیاورندن باید یادت باشد که هزاران پیامبر آمدند و میلیونها آدم به آنها ایمان نیاوردند . مهم این است که خودت به خودت ایمان بیاوری !

... دوستان  بدی هستند که تو را به مسلخ هل می دهند ... دوستان خوبی هستند که آنقدر می ترسانندت که منجمدت می کنند ... ضرر هر دو برای زندگی یکی است : زندگی را از تو می گیرند . گاهی باید ضبط صوتی باشی که صداها را ضبط و به طور خودکار پاک می کند ...

... گاهی وقتها سر و کارت به آدمهای ارزان می افتد . به آدمهای الکی خوش تقلبی که می خواهند با برق ظاهری زندگیهای پوچشان تو را زیر سایه اندوه فرو ببرند . گاهی باید نگذاری اندیشیدن به این آدمهای ارزان ٬ ارزانت کند !

... تو می توانی ! حتی اگر همه دنیا بگویند تو نمی توانی ٬ من می گویم تو می توانی ! همه آن شکستهای بزرگ که خاکسترت کرده اند ٬ محصول مبارزه ای طولانی بوده اند که تو بدون داشتن هیچ سلاحی در آن مقاومت کرده ای ... به من بگو : مردن زیر گیوتین راحت تر است یا سالها شکنجه شدن ؟ تو زیر آن شکنجه ها تاب آورده ای و هنوز زنده ای و امید داری و رویا می بافی و من به تو می گویم تو می توانی ! پس بلند شو ...

... هیچ وقت دیر نیست ... هیچ وقت دیر نمی شود . بگذار آهسته پیش برود اما زمینش نگذار ! با حرکت مورچه سان هم فردا در جای امروزین نیستی ... اما اگر دست بکشی ... بگذار دیر اتفاق بیفتد اما اتفاق بیفتد ! چه دنبالش بروی و چه نروی زمان می گذرد . پس دنبالش برو !

... گاهی لذت وصف ناپذیر یک لیوان چای تازه دم اول صبح ٬ از بلیطهای ایر فرانس به مقصد پاریس برایم ارزشمند تر است ... کاش می شد در دست گرفتن یک لیوان چای تازه دم داغ اول صبح روز دوشنبه ٬ مثل باریدن باران ٬ بی زحمت باشد !

... کاش می شد بین عشق و دوستی و رابطه جنسی و اتفاق یک شب و ... فرق گذاشت تا این همه عاشق توخالی توی دنیا نباشند ...

... تو می توانی خالق باشی ... خالق یک آدم ٬ خالق یک تابلو نقاشی ٬ خالق یک اختلاف تمام نشدنی ٬ خالق یک عشق ٬ خالق یک آبگوشت پر ملاط خوشمزه ... تا به حال فکر کرده ای امروزت را به خلق کردن چه چیزی گذارنده ای ؟ !!!

... این واقعه را سخت بگیری شاید / از کوشش عاجزانه کاری ناید / از درگه ایزدی کلیدی باید / تا قفل چنین واقعه را بگشاید ( مولانا )

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 18:39 | لینک  | 

سورنا و مامانی

وقتی مادری نمی توانی تنبل و یکجا نشین و بی حوصله باشی ٬ چون همیشه کسی هست که باید برایش وقت بگذاری و حوصله به خرج بدهی و نازش را بکشی .

وقتی مادری روز و ماه و سال از یادت می رود و گذر ایام را با سه ماهه و چهار ماهه و پنج ماهه و ... شدن فرزندت تشخیص می دهی .

وقتی مادری خوب بودن یا بد بودن هر چیزی را با مقیاس ضرر و منفعتی که به فرزندت می رساند تعیین می کنی : آیا هوای سرد برای او خوب است ؟ آیا باران به او آسیب می رساند ؟ تورم با آینده اش چه می کند ؟ آیا فعالیتهای اتمی ایران باعث تهدید آینده او نیست ؟ ...

وقتی مادری مجبور می شوی روزی چند بار کارتون " در جستجوی نمو " را تماشا کنی ... تماشا که نه ! گوش بدهی ! چون توی تمام این مدت تو مشغول غذا و میوه و شیر دادن به فرزندت هستی و اوست که تماشا می کند ! فقط همین یک کارتون را ... و تو بعد از مدتی می بینی همه دیالوگها را حفظی !

وقتی مادری همه کسانی را که فرزندت را دوست داردند دوست خود می دانی و همه کسانی را که با دیده حسد به او نگاه می کنند دشمن !

وقتی مادری دیگر از آن درازکشیدنهای طولانی روی کاناپه و تماشای تلویزیون خبری نیست ! چون فرزندت چهاردست و پا زیر میز عسلی ایستاده و تو را به بازی می خواند !

وقتی مادری همیشه وقتی بیرون می روی باید حواست باشد که گوشه امن و امانی را برای شیر دادن و عوض کردن و خواباندن فرزندت در نظر داشته باشی !

وقتی مادری و می خواهی حتی برای چند دقیقه از خانه خارج شوی ٬ آنقدر کیف و ساک و دفتر و دستک به خودت آویزان می کنی که شبیه کولیها می شوی و اصلا" هم فکر نمی کنی که خوش تیپی یا نه ؟

وقتی مادری خیلی از بوهای خوب به نظرت بد می آیند : مثل بوی سطل مخصوص پوشکهای کثیف یا کیسه مخصوص آنها و خیای از بوهای بد هم به نظرت خوب می آیند : مثل بوی عرق زیر گردن فرزندت یا شیری که روی لباست بالا آورده !

وقتی مادری یعنی آخر صبر دنیا را داری ! یعنی توی دلت غوغاست و می خندی ٬ یعنی داری می میری و سر حالی ٬ یعنی می خواهی بدوی و ایستاده ای !

وقتی مادری و می خواهی وبلاگت را آپ کنی ٬ صد بار بلند می شوی و حریره بادام فرزندت را که روی اجاق است هم می زنی و دوباره می نشینی ... آنقدر که استخوان درد می گیری !

وقتی مادری نمی توانی مریض شوی ٬ نمی توانی افسرده باشی ! حتی نمی توانی بمیری ! چون همیشه فکر می کنی این تنها تویی که می دانی چطور باید از فرزندت نگهداری کنی !

پی نوشت : سورنا مریض است ! سرخک گرفته ... البته روزهای آخر را می گذراند اما جانمان به لبمان رسید !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 17:29 | لینک  |