
بگذار بی مقدمه بروم سر اصل مطلب ! لعنت به تو ! یعنی اگر موجودی باشد که زورش به تو برسد ( که متاسفانه نیست ! ) امیدوارم زجر کشت کند ! خجالت نمی کشی ؟ شرم نمی کنی ؟ آخر داری زورت را به رخ کی می کشی ؟ این ناجوانمردی نیست ؟ این ظلم نیست ؟ این بی عدالتی در حق ضعفا نیست ؟ این رنجاندن مور نیست ؟ لعنت به تو ؟ آخر چطور می شود تورا لعنت کرد ؟ آخر به تو هم می گویند خدا ؟ ؟؟؟؟
خسته نمی شوی از بس که ما را مثل مهره های شطرنج جابجا می کنی و به ریشمان می خندی ؟ خسته نمی شوی از بس زجرمان می دهی و ککت هم نمی گزد ؟ حوصله ات سر نرفته بس که مشکل و اوج و فرود و گره توی کارهایمان انداختی ؟ واقعا" می خواهم بدانم آن بالاها یا اصلا" همین پایین دم رگ گردن ما داری چه کار می کنی ؟ های خوابت برده ؟ با تو دارم حرف می زنم ؟ کجاها داری سیر می کنی ؟ آنقدر حواست را داده ای که نکند آجر قصرها کج و معوج شود و سقف روی سر ساکنان خراب شود که انگار از آن کودک یتیمی که نان خشک از زمین بر می گیرد و به دهان می گذارد بی خبر مانده ای ! انگار آنقدر خودت را مشغول به ریاست جمهوری رساندن اوبامای آفریکن - امریکن کرده ای که یادت رفته توی سرزمین من مردم دارند گرسنگی و بی عدالتی می کشند ! های با توام ! جوابم را نمی دهی ؟ به درک ! به جهنم ! من هیچ وقت تو را از زندگی ام بیرون نکردم اما تو هر وقت که به تو احتیاج داشتم غیبت زده ! هان ؟ چی شد ؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی ؟ می خوای بگویی زورت به من می رسد ؟ می دانم که می رسد و از همین دلخورم ! اما تو ! تو را اگر میلیونها بار شکر کنم مرا به پشیزی نمی گیری اما نیاید آن روزی که ناشکری ات کنم ! حتما" باید یک جوری مرا سر جایم بنشانی ؟ های ! مرا یادت رفته ؟ ما را یادت رفته ؟ خلق کردی و ساختی و ول کردی روی زمین و گفتی گور بابایشان ها ؟ شاید هم خودت را با بیگانگان و آلینز مشغول کرده ای و توی دلت گفته ای از این انسانها که آدم در نمی آید !
آهای ! چرا نمی فهمی که تو تنها خدایی هستی که ما داریم ؟ چرا گذاشتی آن پدر جوان تصادفا" پسرک ۴ ساله اش را زیر بگیرد و درجا بکشد که تا آخر عمر دقمرگ شود ؟ چرا گذاشتی دخترک ۵ ساله ای که فرزند خوانده آن خانواده بی فرزند بود بی سر و صدا توی استخر غرق شود ؟ چرا گذاشتی آن پدر ناجوانمرد خونخوار به دخترک ۳ ساله اش تجاوز کند و از ترس برملا شدن راز پلیدش دخترک و برادر ۷ ساله و مادرشان را به رگبار گلوله ببندد ؟ چرا گذاشتی آن دخترک ۱۴ ماهه لهستانی در آتش کباب شود و نیمی از تن نازنینش را جزغاله کند ؟ ... به من نگو آدمها از خودشان اختیار دارند ! مگر روی دست خواست تو کسی می تواند بلند شود ؟ مگر اگر تو نخواهی ما می توانیم ؟ تو راضی شدی که آنها توانستند ! ... به من نگو جان خیلی ها را هم با معجزه نجات دادی ... نگو به خیلی ها هم کمک کردی ... نگو نگو نگو ... وقتی به زجری که این بچه های بی گناه کشیدند فکر می کنم از تو بیزار می شوم ! ... خدایا ! صبرم بده !
پی نوشت : گر شد از جور شما خانه موری ویران خانه خویش محال است که آباد کنید ( ملک الشعرای بهار )
این روزها بی دلیل خوشم . نقاشی که یک ماه تمام هر روز موقع خواب قبل از ظهر پسرک رویش کار می کردم رتبه نیاورده ... چهار تابلوی دیگرم را هنوز نفروخته ام و دوستی که سفارش چند کار کتاب کودک را به من داده بود ٬ هنوز در انتظار کاغذبازیهای ناشرهاست ... کلاسهای زبان انگلیسی و دانمارکی و نقاشی ام تداخل دارد و هنوز جواب درخواست مهد کودک پسرک نیامده ... و من بی دلیل خوشم !
یادم هست وقتی دانشجو بودم به دنبال دستیابی به آرامش و شادی کتابهای زیادی می خواندم . کتابهای نویسندگانی بزرگی چون اریک فروم ٬ لئو بوسکالیا ٬ اندرو متیوس ٬ فلورانس اسکاول شین ٬ دیل کارنگی ٬ جی . پی . واسوانی و ... اما چیزی که از آن دوران سخت در یادم مانده ٬ جمله ساده و مستقیم اندرو متیوس در کتاب " آخرین راز شاد زیستن " بود که خیلی کار را آسان می کرد : آخرین راز شاد زیستن این است که شاد باشید !
وقتی به این موضوع فکر می کنم می بینم می توان خیلی ساده آرام و شاد بود ٬ حتی وقتی خوشبختی و رفاهی هم ـ فرضا "- وجود نداشته باشد . این روزها جواب خیلی از سوالهایم را با یک " نه " محکم و کوبنده گرفته ام و با این حال نمی توانم از پنجره به بیرون نگاه نکنم و از دیدن برگهای زرد و سرخ و نارنجی درخت وسط حیاط ذوقمرگ نشوم و بوی باران که می پیچد و قطره های خشنش که می کوبد به شیشه پنجره دلم برای پاییز نلرزد . نمی توانم موقع نوشیدن چای سبز با طعم گل یاس چشمانم را نبندم و و جرعه جرعه اش را چنان ننوشم که گویی شیر و شهد رودی در بهشت ...
من هنوز می توانم بخندم و این یعنی زنده ام . ... می توانم گریه کنم ... می توانم گریه کنم هر بار که تصاویر زایمان زنی را در تلویزون می بینم ... می توانم گریه کنم وقتی سورنا یک ساعت تمام در سکوت کامل با خودش بازی می کند . می توانم گریه کنم وقتی دیوان حافظ را باز می کنم و می خوانم : یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ... می توانم گریه کنم وقتی پیرزن۸۵ سا له ای توی برنامه "Amerca's got talent "می رقصد و آواز می خواند ... می توانم گریه کنم وقتی مادرم زیر عمل می رود و من در کنارش نیستم ... می توانم گریه کنم ... اما بی دلیل می خندم و این خنده از درونم بر می خیزد . من خوشم و این خوشی بی دلیل است مثل همه آن غصه های بی دلیل ! بگذار همه بگویند علی بی غم است !!!!!



