چطور بگویم ؟ شبها خوابم نمی برد اگر هر نیم ساعتی - یک ساعتی یک بار نیم خیز نشوم و تو را توی گهواره ات نبینم که لبهای کوچکت را غنچه کرده ای و مژه های بلندت را روی هم انداخته ای و آرام آرام نفس می کشی . چطور بگویم که صدای خنده هایت دلنواز ترین موسیقی جهان است برایم و صدای گریه هایت هر نفس رمزی تازه که تنها من و تو از آن با خبریم و بس ... از روزی که آمده ای چشمهای مادر خواب ندارد . موهای مادر آشفته است و لباسهای مادر بهم ریخته و این دلپذیر ترین بی سرو سامانی عالم است . راحت بگویم : تصور روزی ... چه می گویم لحظه ای بدون تو برایم کابوس است . انگار از ازل نامت بر دل تنگ مادر حک شده و تا ابد خواهد ماند ! انگار مادر آفریده شده تا خود را فدای وجود نازنین تو کند و این تنها رسالت او بر روی زمین است ... سورنا ! تا ابد با تو ام ! حتی آن زمان که دیگر نتوانم جسم کوچکت را در آغوشم بگیرم و نفسی نباشد که برایت لالایی بخوانم ... با تو هستم تا همیشه ! ...
تولدت مبارک !

ماریانه زنی است که سالهای میانسالی را از سر گذرانده . قد کوتاهی دارد و موهای سرخرنگ که دانمارکیها می گویند نشانه خشونت است ! بلوز بافتنی نازکی به رنگ ارغوانی به تن کرده و در آستانه در خانه شماره ۱۵ ایستاده . تا من و مهرنگ و پسرک را که توی کالسکه است می بیند ٬ دست تکان می دهد و اشاره می کند برویم تو . هنوز نمی دانم از کجا مارا شناخته ؟ وارد خانه که می شویم دخترک دو - سه ساله موطلایی را می بینم که با گوشه شلوار ماریانه را چسبیده و با چشمان آبی و درشتش خیره به ما نگاه می کند . سورنا هم با بهت به دور و برش خیره شده . کمی عقب تر پسرک هفت-هشت ماهه ای روی زمین سینه خیز می رود و آن طرف تر پسرک بور و سفید دیگری که آب بینی اش تا پشت لبش پایین آمده و سن و سالش بیشتر از سورنا نیست روی زمین نشسته و در حالی که بادکنکی را توی دستان کوچکش گرفته به ما نگاه می کند . توی صورت بچه ها هیچ حسی نمی بینم . نه شادی ٬ نه کنجکاوی ٬ نه ترس و نه شرم ... هر سه خیره و بی حس به ما زل زده اند . بر عکس سورنا که دائم سر می چرخاند و " ادد دد " می کند ! مهرنگ سورنا را روی زمین می گذارد تا با خانه ای که قرار است از روز پنجم ژانویه روزها را در آن بگذارد آشنا شود . این انتخاب خود ما نبوده است اما مشاور شهرداری می گوید وقتی در مهد کودکها جای کافی نباشد سیستم به طور خودکار بچه ها را به پرستاران درون خانه می سپارد ...
سورنا قدری با وحشت به دور و برش نگاه می کند اما با دیدن پسرک سینه خیز شده روی زمین که چهره به چهره اوست می خندد و جوری با او سر " ادد دد " را باز می کند که گویی دارد ناز و نوازشش می کند . من و مهرنگ با ماریانه حرف می زنیم و سورنا که توی آن پالتوی بزرگ و ضخیم شبیه تخم مرغ شانسی شده توی خانه می چرخد و با بچه های خیره و بی احساس حرف می زند و می خندد ...
ماریانه می گوید هر روز صبح ساعت ۹ بچه ها را به گردش می برد . ساعت ۱۱ به آنها نهار می دهد که شامل نان گندم سیاه و گوشت یا مرغ است . به او می گویم سورنا نان گندم سیاه نمی خورد و هنوز هم علی رغم داشتن ۸ دندان قادر به درست جویدن غذا نیست . می گوید باید یاد بگیرد اما می تواند پوره یا فرنی بخورد . می گویم سورنا هنوز خودش غذایش را نمی خورد و باید کسی به او غذا بدهد . ماریانه می گوید باید این را هم یاد بگیرد . می گویم به تنهایی هم نمی تواند بخوابد . می گوید من بچه ها را نمی خوابانم . آنها را توی کالسکه توی ایوان می گذارم تا خودشان بخوابند ! ... با وحشت به ایوان نگاه می کنم که چند کالسکه بزرگ دیگر را توی خودش جا داده . یعنی در دمای ۱۵- سورنا باید آنجا بخوابد ؟ با وحشت می پرسم : بیرون سرد نیست ؟ ماریانه می گوید من ۲۷ سال پرستار کودکان بوده ام ! به من اعتماد کن ! اتفاقی نمی افتد ! ... آنقدر پریشانم که دقایق بعدی را در سکوت به بازی کردن با بچه ها می گذرانم و می گذارم مهرنگ ته و توی بقیه چیزها را دربیاورد . فکر اینکه ساعتها از سورنا دور باشم و ندانم چطور غذا می خورد و لباس می پوشد و بازی می کند و آیا کسی هست که خنده ها و شیطنتهای هر روزه اش را پاسخ دهد و موقع " پی پی کردن " پشتش را بمالد و موقع شیر خوردن کاکلش را نوازش کند آزارم می دهد . فکر اینکه شاید اولین کسی نباشم که نخستین قدمش را می بینم و اولین کلمه اش را می شنوم و تیزهوشیهایش را پاداش می دهم .
به مهرنگ می گویم یعنی همین بود ؟ یعنی تمام شد ؟ دیگر تا آخر عمرم نمی بینم که سورنا از میز عسلی آویزان شده و با شیطنت به من می خندد و لپهایش چال می اندازد ؟ دیگر نمی بینم که یک ساعت تمام در سکوت با بند شلوارش بازی می کند و صدایش در نمی آید ؟ دیگر نمی بینم که دل و روده کشوهایم را بیرون ریخته ؟ ... مهرنگ می گوید دو روز هفته را می توانی با او باشی و بقیه تمام روزهای هفته ... اما من می خواهم همیشه با سورنا باشم و این " نه " محکم زندگی که افسارم را می کشد بدجوری خار توی چشمم شده . کاش می شد همان جوری زندگی کرد که دلت می خواهد !
پی نوشت ۱: تنهایی سخت آزارم می دهد !
پی نوشت ۲ : بالاخره کلاسهایم جور درنیامدند و مجبور شدم واحد نقاشی را حذف کنم و جایش ریاضی بگیرم !
پی نوشت ۳ : سورنا خوب است . دستش را به در و دیوار می گیرد و راه می رود . ۸ تا دندان دارد و صبحها که مهرنگ نیست پشت در بسته اتاق کامپیوتر گریه می کند . به خیال اینکه پدرش آنجاست و در را رویش باز نمی کند . این هم عکسش با موهای تراشیده در شب هالوین :

پی نوشت ۴ : ترانه Hurt با صدای کریستینا اگوییلرا !


