تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

عشق پانزده سالگی یادت هست ؟ آن همه هیاهوی رویا آن ته ته وجودت که همه دنیایت را به غلغله انداخته بود ؟یادت هست ساعتها روی تختخواب یا کاناپه دراز می کشیدی و به خیالهایت خیره می ماندی . نه مزه غذاها را می فهمیدی و نه کلامی از زبان مادری ات به گوشت می نشست . خاطرخواه شده بودی ! شبها به بهانه درس خواندن تا صبح بیدار می ماندی و فکر و فکر و فکر و این کتابهای پاره پاره که آسایشت را بریده بودند و نمی گذاشتند توی وهم خودت زندگی کنی ... یادت هست سر کلاس پلکهایت سنگین می شدند و خیره می ماندی به سفیدی بی جان گچ روی سیاهی عالمگیر تخته و به خودت می آمدی و می دیدی هیچ از هیچ نفهمیده ای ؟ ... و این ساعت ... آه که زمان چه دیر می گذشت تا زنگ به صدا در آید و تو بتوانی فارغ البال تصویر کوچک قلبی تیر خورده را پشت جلد کتابت نقش کنی یا نام یار را با قلمهای رنگی و تحریر پر نقش و نگار گوشه دفترت به رمز و ایهام بنویسی ... و شاید نقش قطره ای اشک که از چشمی فرو می چکد ... پروانه ای که در آتش شمع می سوزد ... جام شرابی که چهره نگار در ان نقش بسته ... یادت هست با نوک سوزنی پرگار روی میزت کلمه نامیرای " عشق " را هک می کردی و با ماژیک شبرنگ روی دیوار کلاس شعرهای عاشقانه می نوشتی ؟ ... یادت هست کتابهای دانیل استیل و جین آوستین را می خواندی و توی کتابهای فهیمه رحیمی غرق می شدی ؟ یادت هست اولین بار که فروغ خواندی و " بی مهتاب شبی ... " فریدون مشیری را زمزمه کردی ؟ ... آن همه تپشهای بی پایان دل یادت هست ؟ یادت هست توی هر موجود زنده ای به دنبال وجه تشابهی به نگار بودی ؟ و بی دلیل می گریستی و می خندیدی ؟

آن روزها تا معصویمت راه زیادی نبود . تو از آلودگی چیزی نمی دانستی . پاک بودی و بی ریا و غل و غش . آن روزها لمس کردن مثل یک رویا بود . هنوز پای دیدن "American Pie " ها ننشسته بودی و " 40 years , virgin " و " 40days 40 nights " به نظرت عادی نمی آمد . آن روزها دلت به " بربادرفته  " و " بلندیهای بادگیر " خوش بود و گناهکار بودن زن متاهلی که مرد دیگری غیر از شوهرش را در آغوش می گیرد . از ارباطهای مثلثی و مربعی چیزی نمی دانستی ...  نمی دانستی چه پلشتی هایی به نام عشق مزین نخواهد شد . نمی داستی آمهایی هستند که سر کوچه عاشقند و ته کوچه فارغ . نمی دانستی روزی می رسد که نام گناه از گناه برداشته می شود و " امروزی بودن " جای آن را می گیرد ... و چقدر بغض دارم وقتی معصومیت ذهن و دلم را در آن روزها به یاد می آورم !!!!

آن روزها همه جا حرف عشق نبود . حرف عشق چیزی بود که به زبان نمی آمد . حرف دل بود . هر کسی لایق پسوند عشق نبود . عشق شرف داشت . افتخار داشت ... مرام می خواست . توی عشق حادثه بود ٬ غصه بود ٬ ناکامی بود ... اما دروغ نبود . هوس نبود ... پلیدی نبود .

سالها گذشته ... تو مدتهاست که نه تنها پانزده ساله نیستی ٬ بلکه رقم اول سنت را ۲ به تسخیر خود درآورده و او هم بزودی قربانی ۳ می شود ... و تو روزی مقابل آیینه می نشینی و خودت را نمی شناسی ! آرایش مویت را ... نقاب قلبی صورتت را ... لباست را ... مرامت را ... و یک یادآوری کوچک ! یک تلنگر معصومانه ... یک تشر از ضمیر ناخود آگاه ... موهایت را پریشان می کنی . چهره از نقاب می شویی ٬ دگمه های باز را می بندی و مودبانه به خودت سلام می کنی ... بدون آنکه فریاد بزنی ٬ بدون آنکه صدای کودکان را تقلید کنی ٬ بدون آنکه عشوه بیایی و دلفریبی کنی ... و به اندازه یک دریا برای معصومیت از " یاد " رفته ات می گریی !

Jane Eyre

پی نوشت : در میان همه سریالها و فیلمهای مزخرفی که به مناسبت کریسمس و سال نو از تلویزون دانمارک پخش شد ٬ تنها شیفته سریال ۴ قسمتی " جین ایر "  شدم . سریالی که در سال ۲۰۰۶ تولید شده و با همتایان خود تفاوتهای فاحشی دارد . معصومیت موج زننده در داستان زیبای جین ایر ( اثر شارلوت برونته ) مرا در عمق خاطرات دوران " تین ایجری " ام فرو برد  . داستان جین ایر داستان دوره ای است که سر آمده اما هم کتابش ارزش خواندن دارد و هم سریالش ارزش دیدن ٬ بخصوص اگر مثل من معتاد هر ورز دیدن آن نشود ( مهرنگ برایم دانلوش کرده !!!! ) و کتابهایش را به سه زبان فارسی و انگلیسی و دانمارکی نخواند !!!! گاهی خاطرات به ما می فهمانند چرا پیش تر ها احساس بهتری داشتیم !

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 14:47 | لینک  |