تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

هوا سرد است . اینجا خبری از آمدن بهار نیست . نه جوانه ای بر درختی ... نه خورشیدی از پس ابر کبود ... نه صدایی آشنا که نوروز را خجسته بخواهد ... چراغ عابر پیاده قرمز است . هر چند چراغ سواره سبز شده . ماشینها می روند . چه آنهایی که از روبرو می آیند ٬ چه آنهایی که از پشت سر می آیند ... حتی آنهایی که از دو سو عبور می کنند . اما چراغ عابر پیاده سبز نمی شود ...

کاش بدانی چقدر از خودم بیزارم . اما چاره ای نبود . نه برای اینکه نمی دانستم در ساعات حضورم در کلاس باید با تو چه بکنم ؟!؟؟! نه ... چاره ای جز این نبود که از خانه بیرون بکشمت و تو را در جایی سرگرم کنم که همسن و سالان خودت هستند و کسانی که با تو بازی کنند . برای اینکه کسانی غیر از پدر و مادرت را ببینی . زبان نامادری ات را یاد بگیری و با اجتماعی که در ان زورچپان شده ای اخت شوی . برای اینکه از آدمها نترسی و وقتی بزرگ شدی اعتماد به نفس سینه سپر کردن و حرف زدن و پیش رفتن را داشته باشی ...

چراغ سبز نمی شود . از ایستادن پشت چراغهای قرمز خسته شده ام . چراغ خراب است . می روم آن سوی خیابان . به زن جوانی که لباس جاگینگ پوشیده و با گوشی موسیقی گوش می کند می گویم  " تو هم رد شو ... سبز نمی شود ! " گوشی اش را از توی گوشش در می آورد و هاج و واج نگاهم می کند ! ...  زندگی هایمان مبدل شده به زنجیره بی انتهایی از چراغهای قرمز . پاسخهای منفی . " نه " های بلادرنگ ... چیزهایی که دوست نداریم و انجام می دهیم و به آنها عادت می کنیم و بعد از مدتی فکر می کنیم که آنها را دوست داریم و وقتی به خودمان می آییم ٬ دیگر نمی دانیم واقعا" چه چیزی را دوست داریم و حقیقتا" می خواهیم ؟!؟!؟

توی مهدکودکی که هر دو هفته یک بار برای دیدن و بازی کردن با بقیه بچه هایی که توسط پرستاران خانگی مراقبت می شوند و البته آشنایی با پرستارانشان ٬ می روی ٬ وقتی چشمت به ماریان افتاد ٬ فهمیدی که دیگر از من خبری نخواهد بود . البته تا چند ساعتی و آن وقت بود که دوزاری ات افتاد و زرق و برق آن همه اسباب بازیهای کوچک و بزرگ رنگ و وارنگ و چهره های بشاش و ریز و درشت کودکان موطلایی و چشم آبی از خاطرت محو شد و بغض کردی ... و من به اشاره ماریان سالن را ترک کردم تا تو کمتر بهانه بگیری !

توی خط دو چرخه که می پیچم نزدیک است موتور سواری زیرم بگیرد . انگشت اشاره اش را به نشانه تذکر بالا می آورد و لبخند می زند . من هم لبخند می زنم . به چه ؟ ... می ایستم پشت چراغ قرمز بعدی . باد می آید ... بادی شدید که به مغز استخوان آدمی نفوذ می کند . گوشهایم درد می کنند و چشمهایم و سرم ... و قلبم ...

وقتی برگشتم تا پستانکت را که توی جیبم جا مانده بود به دست ماریان برسانم ٬ صدای گریه ات توی کریدور پیچیده بود . توی بغل ماریان نشسته بودی و زار می زدی و ماریان سعی داشت برایت کتاب بخواند . بچه ها دورت حلقه زده بودند و با حیرت نگاهت می کردند و مادران و پدرانشان با لبخندی تلخ از دور نظاره گر بودند . آنها نمی دانند که ما هر روز با هم توپ بازی می کنیم . نمی دانند با ترانه های امریکایی ٬ ایرانی می رقصیم و قطار می شویم و هوهو - چی چی می کنیم . نمی دانند روی میز آبی رنگ تو با طرح  "وینی پوه " ٬ چه مزه ای می دهد ضرب گرفتن و " لب کارون " خواندن !

چراغ سبز شده اما من هاج و واج ایستاده ام و به رفت و آمد عابران پیاده نگاه می کنم . گاهی وقتها پیش می آید ... چراغی که سبز می شود ... جوابی که مثبت است ... یک " آری " شیرین ... و تو در خواب - و شاید کابوس - چراغهای قرمزی !

آنجا به تو تلفظ دانمارکی اسمت را یاد می دهند . به تو یاد می دهند چطور خودت را در ۱۰ عدد خلاصه کنی . به تو یاد می دهند دلت نگیرد و وابسته نشوی و اگر گرسنه بودی ناز نکنی . یاد می گیری وقتی زمین می خوری گریه نکنی و به هر چیزی که قدت به آن می رسد دست نزنی .... تو تازگیها می فهمی " نکن " یعنی چه و من به " بابایی " گفته ام که تازگیها تو غصه می خوری و من این را از چشمهایت می خوانم اما گمان نمی کنم او منظورم را فهمیده باشد . او نمی داند گریه گرسنگی و خواب آلودگی و خستگی و دلدرد تو با هم چه فرقی دارد ... پس چطور می تواند غصه را توی چشمهایت بخواند؟

چراغ دوباره قرمز شده ... من از خیابان رد می شوم . گاهی باید از چراغ قرمز ها رد شد . جوابهای منفی را نشنیده گرفت و " نه " ها را هیچ شمرد ...

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:37 | لینک  |