
این روزها گریه از بام تا شام تنهایم نمی گذارد .
سه روز بود که کامپیوتر را روشن نمی کردم . مهرنگ هم بر خلاف همیشه چند ساعتی با اینترنت دست و پنجه نرم می کند و بدون آنکه کلامی به زبان بیاورد یا مثل این چند وقت فیلم یا عکسی نشانم دهد کامپیوتر را خاموش می کند . وقتی کسی از ایران زنگ می زند دوست ندارم بپرسم از ایران چه خبر ؟ دوست ندارم بشنوم که یک لاله دیگر را گوشه خیابان پرپر کردند و از کسی صدا نیامد و همه گفتند کار مرد نامرئی بوده ...
من هیچ وقت آنقدرها شجاع نبودم که در اینجور موقعیتها خودم را به مسلخ بیندازم و بی ابا از پیامدهای احتمالی وسط میدان جولان بدهم و یک کلام بگویم چه می خواهم . من از آن آدمهای ترسوی محافظه کاری ام که همیشه عزیزی در گوشه قلب دارند که دست و پایشان را می بندد و چیزی که نمی خواهند از دست بدهند . آدمهایی که در روزهای پر تاب و تب جریانات کوی دانشگاه با پشتکار جزوه های درس ارتباطات انسانی را می خواندند و خداخدا می کردند که تا روز امتحان سر و صداها بخوابد . آدمهایی که هرگز وبلاگشان رنگ و بوی سیاست ندارد وقتی به ایران سفر می کنند لاک نمی زنند و روسریشان را جلو می کشند که هر بی آبرویی بی آبرویشان نکند ... من از آن آدمهایی هستم که طرفدار میرحسن نیستند ٬ نه که نباشند ... میرحسین را همانجا روی صندلی ریاست دانشکده هنر می خواهند که صد سال یکبار طرح نگار خانه ای فرهنگسرایی چیزی را بدهد نه این که روی کرسی سیاست سوپاپ اطمینان دیگی شود که خیلی وقت است به جوش امده ... آدمهایی که خاتمی ساکت و منزوی کتابخانه مرکزی را می خواستند که هنوز از مشتی دختر برمودا پوش نیمه عریان و پسر زیر ابرو برداشته سوار بر شیر ژیان خنجر ناسپاسی از نبود آزادی را به دل ندیده بود ... من اگر ایران بودم ... رای می دادم ... نه برای اعتقادم ٬ برای مقابله با چیزی که از ان نفرت داشتم ... نه برای آزادی ... برای آن که خفه نشوم .... نه برای سعادت ... برای آنکه نمیرم !
اما هر چه هستم نمی توانم ببینم هر روز آزادمرد و آزاد زنی از وطنم را به مثابه گوسفندی بی عقل و شعور کنار خیابان سلاخی می کنند ... نمی توانم ببینم یک روز با هزار دوز و کلک مردم را پای صندوق سحر آمیز سرنوشت می کشند و روز دیگر خس و خاشاک خطابشان می کنند و به گمان آنکه اینها توده ای بی درایتند که به کیشی آمده اند فکر می کنند می توانند مردم صبور ایران را به فیشی برانند ...
کسانی که دیروز زلف مردان جوان ایران را می چیدند و با باتوم به تن بی گناهشان می زدند ... آنهایی که توی خیابان اشک به چشم زنان شکیبای وطنم می اوردند و بزک و دوزکشان را با سیلی و دشنام پاک می کردند ... فکرش را نمی کردند که چه روح بلند و چه شجاعت بی انتهایی در پس این اندامها نهفته است ... فکرش را نمی کردند پشت همه این رنگها ٬ شعور و ایدئولوژی ایرانی هرگز رنگ نمی بازد ... و حالا همان کاکلها ... همان دانشجویان ستاره دار ... همان لبهای پاک شده از ماتیک ... همان مادران و پدران منتظر ... همان چهره های شرمسار از صاحبخانه و همسر و فرزند و مغازه دار ... همان هنرمند سر خورده ... همان روزنامه نگار اوین رفته .... و اصلا همه انهایی که حقی دارند ٬ اینجا توی شهر من ٬ توی کشور من ٬ توی محله ای که در آن بزرگ شدم ٬ چهره به سوی دوربین می گیرند و شعار می دهند و ادعای حق دارند ... و چه درد بزرگی است که ببینی مردمی که عمری به جان آمده اند امروز جان می دهند ....
من توی همه این سروهای خونین تا ابد ایستاده ٬ فرزند خودم را می بینم . احساس مادری به همه آنهایی را دارم که این روزها توی بی بی سی و سی ان ان و یوتیوب و ای بی سی نیوز و ... به خاک و خون کشیده شدنشان را دیده ام . من توی جلد مادر ندا فرو رفته ام . توی جلد ان جوان بیست و یک ساله همایونشهر اصفهان که اولین شهید راه آزادی بود . توی جلد مادر ان دانشجویی که به سرش تیر زدند ... مادر آن جوانی که چندین مامور با باتوم پیاپی به سر و رویش می کوبیدند ... مادر آن دختری که به سرباز نیروی انتظامی لگد می زد ... و من پا به پای مادران ایران زمین گریسته ام !


