توي ميهماني كريسمس ، برايم از دختري تعريف مي كند كه چند ماهي است از طريق چت با او آشنا شده . دخترك ايراني است و همسن و سال من . از نجابتش حرف مي زند . مي گويد تحصيل كرده است و مهربان . مي گويد زن زندگي است ... مي خواهد با او ازدواج كند . از من مي پرسد اگر بيايد اينجا و ازدواج كنند ، مي تواند اقامت بگيرد ؟ مي گويم تا ازدواج نكند نمي تواند بيايد چون سفارت دانمارك در ايران فقط براي همسر و والدين و فرزندان زير 18 سال ويزا صادر مي كند ... آه از نهادش بلند مي شود ! اما همچنان اصرار دارد ... دست من نيست كه ؟!؟
از طريق مهرنگ پيغام مي دهد كه شماره موبايلم را مي دهد به دخترك تا زنگ بزند و با من آشنا شود و بداند اينجا هم ايراني پيدا مي شود . من اما انگار از همين حالا مي دانم موضوع بحث چه خواهد بود ...
ساعت هنوز سه نشده . بايد كم كم فكر شام باشم . بايد لباس عوض كنم ، چاي دم كنم ، به سر و صورتم برسم و لباسم را عوض كنم . بايد عطر مورد علاقه مهرنگ را بزنم و روي ميز را خلوت كنم . بايد اتاق را هوا بدهم ... به صورتم كرم مي زنم و موهايم را شانه مي كنم . مي روم توي آشپزخانه و پياز درشتي برميدارم و پوست مي كنم . پيازها را خرد مي كنم و مي ريزم توي روغن داغ . صداي جلز و ولز پيازها آشپزخانه را پر مي كند ... موبايلم زنگ مي زند . جواب مي دهم . قطع مي شود . موبايل را مي گذارم روي ميز . مي روم پشت آيينه ... امروز سايه طوسي و كمي نقره اي ... بوي پياز خانه را برميدارد . يك پيمانه كوچك زردچوبه مي ريزم توي پيازها و اجاق را كم مي كنم . خط چشمم را از توي كشو برميدارم . موبايلم دوباره زنگ مي زند ... جواب مي دهم . خانمي از آن سوي خط ، خودش را مادر دخترك معرفي مي كند . از من مي پرسد جريان را مي دانم يا نه ؟ مي گويم اطلاع كمي دارم . مادر مي گويد داماد آينده اش نمي تواند به ايران بيايد . بنابراين بايد غيابا عقد كنند . مي گويم سفرت فقط عقدنامه دولت ايران را قبول مي كند ، آن هم عقدنامه اي كه با حضور هر دو زوج امضا شده باشد . عقد غيابي مورد قبول سفارت نيست . مي پرسم : شما از سفارت سوال كرديد ؟ مي گويد : سوال كرديم ولي نه از سفارت ... نمي دانم از چه كسي سوال كرده ؟!؟! ... مي پرسد داماد آينده اش چه جور آدمي است ؟ نمي دانم چه بگويم . حتما آدم خوبي است ولي از كجا بدانم همسري خوبي هم هست ؟ مي گويم : خيلي مهربان است . آدم مادي نيست ، جا افتاده است ... چشم و دل پاك است ... مي پرسد : شما تاييدش مي كني ؟ ... حيرت مي كنم . مي پرسم : چند وقت است همديگر را مي شناسند ؟ ... ارتباط قطع مي شود ... هر وقت باران مي بارد ارتباط سخت برقرار مي شود ...
پيازها را هم مي زنم . گوشت را آب مي كشم . دوباره مي روم پشت آيينه . خط چشم يك چشم را مي كشم . بوي پياز تند مي شود . مي روم سمت آشپزخانه . موبايلم زنگ مي زند . جواب مي دهم . مادر خيلي عذر مي خواهد كه تلفنش قطع شده . مي گويد دو ماه است عروس و داماد آينده همديگر را مي شناسند . شوكه مي شوم . چيزي نمي گويم . مي پرسد داماد آينده موادي نيست ؟ ... نمي دانم ! مي گويم : نه ! نيست ! اگر بود از ظاهرش مي فهميدم . مي پرسد : مشروب نمي خورد ؟ ... باز هم شوك ! مگر مي شود آدم 22 سال اينجا تنها زندگي كند و ... مي گويم : اينجا همه كم كم آبجو مي خورند اما اين دليل نمي شود كه الكلي باشند ... بله ! توي ميهماني مشروب مي خورند . مي پرسد : تنها زندگي مي كند ؟ ... مي گويم : بله ! ... و خيلي چيزهاي گذشته را فراموش مي كنم . مي گويد دختر من دختر پاك و ساده و گوشه گيري است . اهل هيچ چيز نيست . اهل مد و آرايش و ... مي گويم اينجا همه بعد از سالها جستجو يك دختر خوب مي خواهند ! مي گويد : شما مي گوييد ازدواج كنند ؟ ... مي گويم به نظر شما دو ماه براي شناخت كافي است ؟ آن هم دورادور ؟ ... مي گويد : يعني شما مي گوييد آدم خوبي نيست ؟ ... جواب مي دهم : نه ! اتفاقا من مي گويم آدم خوبي است ! ولي من كه دختر شما نيستم ! از كجا بدانم شوهر خوبي مي شود ! مي گويد : مرموز حرف مي زني ! ... مي گويم : چرا نمي رويد تركيه يكبار ايشان را ببينيد ؟ ... جواب مي دهد : ظاهر ايشان برايمان مهم نيست ! ... مي گويم : اما خيلي چيزهاهست كه آدم فقط وقتي طرف را مي بيند درك مي كند ! ... مي گويد : يعني شما چيز بدي از ايشان ديده ايد ؟ ... ارتباط قطع مي شود ... باران هم تند تر شده ...
مي روم توي آشپزخانه . پيازهاي زغال شده را مي ريزم توي سطل آشغال . قابلمه را مي شويم و پياز تازه اي خرد مي كنم و مي گذارم كه سرخ شود . مي روم پشت آيينه و سعي مي كنم با عجله كارم را تمام كنم . دنبال رژگونه و رژ لب مي گردم . چيزي متفاوت با ديروز ... كدام عطر ... كدام بلوز ... موبايلم زنگ مي زند . جواب مي دهم . اينبار بدون مقدمه ميگويد : ما نمي توانيم برويم تركيه . وضعمان جوري نيست كه بتوانيم برويم . مي گويم پس بگذاريد قدري رابطه شان ادامه داشته باشد بعد تصميم بگيريد . مي گويد خب تا بخواهند كارهايشان را انجام بدهند با هم آشنا هم مي شوند . مي گويم : آن وقت ديگر بله را داده ايد ! ... مي گويد : يعني شما مي گوييد بله نگوييم ؟ مي گويم : من نمي گويم بله نگوييد ! مي گم شناخت پيدا كنيد ! ... اصرار دارد كه من تاييدش كنم تا آنها قبول كنند ! ... ارتباط قطع مي شود ...
گوشت را مي ريزم توي پياز داغ و ژاكتم را مي پوشم . ياد اولين باري مي افتم كه مهرنگ صورتم را بدون آرايش ديد . اولين باري كه كفشش را درآورد و پايش بو مي داد . اولين باري كه غذا را سوزاندم . اولين باري كه مهرنگ دوش گرفت و حمام را تمييز نكرد . اولين باري كه ديد وقتي عصبي مي شوم پايم را بي اختيار تكان مي دهم . اولين باري كه دلتنگي اش را ديدم . اولين باري كه در حضورش گريه كردم ... و هزار چيز ديگر كه به قول مادر محترم مریم خانوم ، تا مرد پي جامه نپوشيده و توي خانه ننشسته آدم نمي فهمد ! ... صداي چرخيدن كليد توي قفل در ورودي . مهرنگ شاد و خسته در آستانه در ...مي گويد : به به چه بويي ! براي شام چي سوزوندي ؟
من مانده ام و يك جفت چشم تا به تا و يك شوهر خندان گرسنه و بوي پيازداغ سوخته كه همه جا را گرفته !
پی نوشت ۱ : عید سعید غدیر بر همه عشاق امیرالمونین مبارک باد ! ![]()
پی نوشت ۲ : کامنتهایی که نمی توانم بگذارم :
۱) آرام ( آبی ) عزیزم ! متنی که در بزرگداشت سالروز زمین لرزه بم انتخاب کرده بودی خیلی زیا بود ... برای دلتنگیهایت یک بغل رویا و آرامش آرزو می کنم . عید توهم مبارک ! ![]()
۲) بانو جان ! عید تو هم مبارک سیده خانم ! ته کیسه ای من یادت نرود ! من شبیه گفته تختی را از ایران درودی شنیده ام ... حقیقت دارد !
۳) پگاه ( شاید ... ) خوبم ! همین که فهمیده ای برای خودت کم گذاشته ای شروع خوبی است . هنوز آنقدر هستی که به فکر خودت بیفتی ! یا علی ! ... راستی حلقه ات پیدا شد ؟
۴)مریم ( بن بست ) نازنین ! ماجرای دعوایت تکان دهنده بود و من بودم حتما گریه می کردم ! وبلاگت هم زیباتر شده ! منتظریم تلفنتان درست شود !
۵) مریم دریایی پاک نهاد من ! به قول سهراب : اندکی صبر ٬ سحر نزدیک است ... تو که دلت دریاست ... چه غم دریا داری ؟ شاد باشی !
۶) مریم لجباز من ! به قول فروغ : من به پایان دگر نیندیشم ... که همین دوست داشتن زیباست ! ... راستی متنی را که درباره مردها نوشته بودی ٬ وقتی مدرسه می رفتم خوانده ام . بانو حتما یادش هست ... بستگی به خودت دارد ... می فهمی خانومی ؟
۷) دکتر م . امید ( هدیه لحظه ها ) ! مثل همیشه جز تحسین قلم زیبایتان کاری از دستم ساخته نیست ... واقعیتها خصلت خود را دارند : تلخ مثل زهر مار ... و شما با قلمتان زیبایشان می کنید ... ![]()
۸) دوست خوبم آریانو فیوره ! فقط می توانم بگویم : ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است ... این گرگ سالهاست که با گله اشناست ... راستی آریانو فیوره یعنی چی ؟ ![]()
۹) نسرین ( سیاه سپید خاکستری ) عزیزم ! دختر خوب غم چه معنایی دارد وقتی در آغوش خدا جای می گیری ؟ من مشتاق همه آن غمهایی هستم که آدمی را به خدا می رساند ... این ارزشش از همه آن شادیهای زودگذر بشری بیشتر است . بگذار آدمها بد باشند ...
۱۰ ) صدف ( این همه خاطره رو چی کار کنم ؟ ) خوبم ! وقتی هم که غمگینی این تویی که دنیا را تیره و تار می بینی و تنگ ... دنیا هنوز خیلی چیزها برای دیدن و خواستن و دوست داشتن دارد ... از غم نترس دوست خوب من ... غم هم زیباییهای خودش را دارد ... اما همیشه ... این نیز بگذرد . برایت صبر از خدا می خواهم و دلی به وسعت دریا !
پی نوشت ۳ : همه آن دوستان خوبی که برایم کامنت گذاشتند و مرا به خواندن نوشته های زیبایشان خواندند . همه را خواندم . آنجا که توانستم کامنت گذاشتم و آنجا که نتوانستم از خدا شادی و زیبایی برایتان آرزو کردم . همگی شاد باشید !


