تبليغاتX
Daisypath Ticker Lilypie 1st Birthday Ticker بوم سفید - پسری که مادرش را تربیت می کند !!!!!!!!!!!!
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

آن روزها ٬ هر وقت صحبت بچه دار شدن به میان می آمد ٬ همه می گفتند که فرزند داشتن برنامه های روتین آدمی را بهم می ریزد ٬ آدمی را از نظم و انضباظ روزمره اش دور می کند و لحظه ای فراغت و مطالعه و تفریح و ... را به حسرتی مبدل می سازد .... برای من که اینطور نبوده ! تا این لحظه که با یک دست سورنای کوچکمان را در آغوش گرفته و با دست دیگر می نویسم ٬ به دو آرزوی بزرگم رسیده ام : اول اینکه از دولت سر وروجک کوچکی که هر روز صبح راس ساعت ۸ از خواب بیدار می شود و با صوتهای خنده دار و بامزه با تصاویر عروسکی روی پرده گهواره اش حرف می زند و می خندد ٬ سحر خیز شده ام و شبها نیز از زور خستگی به محض اینگه سرم را روی بالش می گذارم ٬ به ملکوت می روم ! دوم آنکه به مدد فشار بالای دوران بارداری که هنوز در بدنم یادگار مانده ٬ سرمای سوزناک اسکاندیناوی را حس نمی کنم و تا این لحظه ٬ نه تنها مثل سالهای قبل سه تا شلوار و سه تا بلوز نمی پوشم ٬ بلکه همچنان با لباسهای خنک تابستانی در خانه می گردم و در خیابان هم به لباسهای پاییزی پناه می برم . دیگر از خوابهای طولانی تا دم ظهر خبری نیست . از خوش اخلاقی دم صبح او استفاده می کنم و آبی به دست و رویم می زنم و صبحانه می خورم . وقتی پمپرزش را عوض می کنم و او مثل همیشه شروع به خندیدن و به خیال خودش حرف زدن با سبد رخت چرکهایش می کند که به شکل قورباغه سبز بزرگی است و در کنار تشک مخصوص عوض کردنش قرار دارد ٬ من در مقابل آیینه کنار در اتاقش مشغول نرمش می شوم . بی هدف در مقابل تلویزیون نمی نشینم و عمر باتری ریموت کنترل تلویزیون را کم نمی کنم و به دیدن ارزنده ترین برنامه ها کفایت می کنم . ساعتها توی نت نمی چرخم و زمان و مکان را از یاد نمی برم و دست آخر مثل برق گرفته ها نیمه های شب عقب نمی کشم .از خواب بعد از ظهر سورنا بهره می برم و شام می پزم و مثل سابق تا غروب دور خودم نمی چرخم که دست آخر هول هولکی چیزی سر هم کنم . به جای خواندن کتابهای طولانی با سرعت برق ٬ روزی ده صفحه کتاب می خوانم و ساعتها به آن فکر می کنم و دست کم به بیهودگی مطلبی که خوانده ام پی می برم . ظرفهای نشسته تا ظهر روز بعد توی ظرفشویی آشپزخانه ام نمی ماند و از فرصت خواب راحت پسرمان در آخر شب برای شستن آنها استفاده می کنم و کلکشان را می کنم . ساعتها جلوی آینه نمی نشینم تا به آرایش چشمهای بریدنی اسپیرس و مانیکور ناخنهای پاریس هیلتون برسم و به جای آن به یک آرایش ساده شاداب اکتفا می کنم . به لطف شیر بالاآوردنهای نینی ٬ مرتب لباسهایم را عوض می کنم و به بهداشت خود و خانه ام بیشتر اهمیت می دهم و " مسوولیت پذیرتر " می شوم ... گذشته از همه اینها ٬ برنامه ای برای دویدن و طراحی سیاه قلم می ریزم که البته فعلا اجرا نشده اما به محض اینکه کودکمان بازی کردن را شروع کند به آن نیز خواهم رسید . چه کسی می توانست به سادگی و زیبایی وجود با شکوه " سورنای وروجک من " اینطور منظم مرا برنامه ریزی کند ؟

پی نوشت ۱: پیرمرد در قالب جملاتی زیبا غلط املایی ام را در نوشتن " آروغ " در پست قبل گرفته ... تفسیر پیرمرد آنقدر زیباست که ترجیح می دهم غلطم را اصلاح نکنم ...

پی نوشت ۲ : دوست خوبم فرشته ... کامنت دردناکت را خواندم . به حکم مادر بودن می دانم دلداری دادنت بیهوده است . فقط از خدا برایت صبر می خواهم !

پی نوشت ۳ : چطور می شود وبلاگ آیدا ( فانوس ) را خواند ؟

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 13:25 | لینک  |