<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوم سفید</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/</link>
<description>نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Apr 2008 15:11:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وطن من جای است که در آن ...</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پیشتر گفته بودم که هر وقت هوا خوب می شود و به روایت دیگر آفتابکی در می آید ٬ من و پسرک کالسکه را زین می کنیم و از خانه بیرون می زنیم . توی خیابانهای شبنم زده با حاشیه سبز چمنها و گلهای نرگس و شقایق و سنبل خودرو راه می رویم . من برای پسرک ترانه &quot; گل سنگم &quot; را زمزمه می کنم و او با عروسکهایش بازی می کنند و از خودش صدا در می آورد و می خندد . سوار اتوبوس می شویم و به مرکز شهر می رویم . به ایستگاه قطار که روزگاری میعادگاه من و مهرنگ بود . به کنار نهر آلبانی که از وسط شهر می گذرد . به مرکز خرید &quot; باغ رز &quot; (Rosengårdencentret ) و البته به کتابخانه بزرگ مرکزی اودنسه که بالای ایستگاه قطار قرار دارد . توی دستشویی مخصوص کودکان و افراد معلول ٬ پمپرز پسرک را عوض می کنم . روی یکی از مبلهای راحتی قسمت کودکان کتابخانه می نشینم و پسرک را شیر می دهم و اسباب بازیهای عمومی را دورش می ریزم . دوباره به ایستگاه اتوبوس بر می گردم و راهی خانه می شوم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;با خودم فکر می کنم با همه دلتنگیها و احساس غربتی و عشقی که به وطنم دارم ٬ اگر این روزها در ایران زندگی می کردم ٬ مبدل به زنی افسرده و خانه نشین می شدم . توی کشور من اتوبوسی نیست که برای استفاده معلولین ویلچر نشین یا کودکان سوار بر کالسکه جای کافی و امکانات مناسب داشته باشد . در بسیاری از ساختمانها و مراکز خرید چندین طبقه عمومی ٬ آسانسورها فاقد فضای کافی برای کالسکه های بزرگ هستند . بیشتر خیابانها را جویهای آب و فاضلابی همراهی می کنند که روی آنها پوشیده یا پل نیست و عبور با کالسکه از آنها محال است . اگر بخواهی فاصله میدان هفت تیر تا میدان ولیعصر با با کودک خردسالت بروی یا باید پیاده او را در کالسکه همراهی کنی و یا تمام راه او را در آغوش بگیری و سوار ماشین شوی . توالتهای عمومی در تهران ما بسیار اندک هستند ٬ بهداشت سرو سامانداری ندارند و صددر صد آنها فاقد امکانات تعویض کودکان ( سکوی مخصوص ٬ تشک مخصوص ٬ سطل آشغال ٬ کمربند ایمنی سکو ٬ کاغذ خشک کن و ... ) هستند . از همه بدتر اینکه با کالسکه به بسیاری از فروشگاهها و بوتیکهای تهران نمی توان پا گذاشت چون آنقدر فضا اندک است که حتی جای کافی برای افراد عادی هم نیست و همه اینها در حالی است که به عکس اینجا که بسیاری کودکان خردسال خود را توی کالسکه در خیابان می گذارند که هوای آزاد بخورد ٬ در تهران کسی چنین جراتی ندارد !!! به این چیزها که فکر می کنم می بینم وطن با همه عشقی که در دل آدمی برمی انگیزد گاهی دست و پاگیر می شود و جان آدم را به لب می رساند . خوشحالم که این روزها را در جایی می گذرانم که امکان کافی برای ارتباط با جامعه را به من می دهد . آرزوی روزی را دارم که وطنم نیز آراسته به مجهزترین و جدیدترین امکانات عمومی شود و فرهنگ مردم نیز آنقدر ترقی کند که اگر ارگانهای دولتی و نهادهای عمومی دستشان توی کیسه رفت که خرجی بکنند ٬ نگران این نباشند که صد اتفاق توی آسانسورها توالتهای عمومی بیفتد و تشکهای دستشوییهای عمومی به سرقت برود و سیفون توالتها کشیده نشود و ... قسمت بزرگی از تقصیرها گردن خود ماست ٬ نه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۱ :&lt;/STRONG&gt; گاهی دشمن داشتن خوب است ... لااقل اینقدر که تورا به مبارزه بطلبد و تو لااقل برای جنگیدن با او و نشاندنش سر جایش زنده بمانی و خودت را ارتقا بدهی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/STRONG&gt; تقصیر تو بود که دروغ گفتی یا تقصیر من که دروغهایت را باور کردم ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۳ :&lt;/STRONG&gt; این تابلو از آب گذشته است ... آن را در اولین سال آموزشم در آتلیه و به اصرار مهرنگ کشیدم و به او هدیه دادم . آن روزها هنوز راه زیادی تا ازدواجمان باقی بود ! تاریخ زیر تابلو از ۶ سال قبل حرف می زند ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;    &lt;IMG alt=&quot;یادش بخیر ....&quot; hspace=30 src=&quot;http://i29.tinypic.com/eitta9.jpg&quot; align=middle vspace=30 border=30&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 15:11:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 428px; HEIGHT: 317px&quot; height=410 alt=&quot;سورنا در استانه سال نو!&quot; hspace=20 src=&quot;http://i29.tinypic.com/20ubk78.jpg&quot; width=523 align=baseline vspace=20 border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پسرم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;تو نمی دانی عید چیست ؟ نمی دانی نوروز چیست ؟ نمی دانی سال نو ٬ تحویل سال و صدا کردن توپ چه معنایی دارد ... نمی دانی این سفره ای که در برابر چشمان کوچک بی گناهت چیده ایم چیست و چرا چیزهایش خوردنی نیست ... نمی دانی چرا &quot; بابا &quot; لباس آراسته به تن می کند و &quot; مامان &quot; گیسوانش را شانه می زند ... نمی دانی چرا بابا برایت هدیه خریده و مامان صبح سپیده نزده از گهواره بیرونت می کشد و صورت زیبایت را می شوید ؟ بیا تا برایت بگویم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بیا تا برایت بگویم که فرسنگها دور از این سرزمین سرد ٬ خاکی هست که بوی مهر می دهد . بیا تا برایت بگویم وطن ما &quot; ایران &quot; است . برایت بگویم که ما ایرانیها هر چه از هم دور و بی خبر ٬ هر چه گرفتار و تنها ٬ هر چه دلشکسته و نا امید ٬ هر سال در آستانه اولین دم بهار ٬ سفره ای از داشته ها می چینیم و نداشته ها را فراموش می کنیم . دست در دست هم گرداگرد سفره می نشینیم و در سکوت فرو می رویم و انتظار می کشیم ... این صدای پای بهار نیست که قلب را می لرزاند ... این غریو زنده بودن &quot; ایران &quot; و &quot; ایرانی &quot; است که در فضا طنین انداخته ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پسرم ! وطن ما ایران است ! سرزمینی که از آن دوریم اما همیشه در دل طرح آن گربه لمیده ای را داریم که از درون و برون قربانی شده . پسرم ! بدان از میان انبوه تفسیرهایی که از سفره هفت سین می گویند اگر یک اعتقاد را وقعی بگذاری برایت بس است و آن این که سفره هفت سین نماد پیوند ایرانی و ایرانی است . پسرم ! چشمانت را بر روی ایرانی نماها ببند ... آنانی که از غم نان و شرم زن و فرزند و ناامیدی و ظلم ایرانی بودن را از یاد برده اند ٬ نباید الگوی تو باشند ... به خاطر بسپار که ایرانی بودن یعنی آزادگی ٬ یعنی سربلندی و اقتدار ٬ یعنی مهر و عاطفه ٬ گفتار نیک ٬ پندار نیک ٬ کردار نیک و بدان همانطور که ایرانی بودنت بدون قید و شرط است ٬ آراستگی ات به این صفات نیز باید بی قید و شرط باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پسرم ! امروز را به خاطر بسپار و بدان مقدس تر از روزی که خداوند زمین را آفرید نیست . خداوند را سپاس بگو ! به ایرانی بودنت افتخار کن ! هر سال بر سر سفره هفت سین حاضر شو و نیک باش !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cc0033 size=7&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;سال نو مبارک !&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 22:47:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوبم !</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;این روزها خوبم ... هر چند که سختی کم نیست اما خوبم . خوب خوب ! وقتی هوا خوب است من و پسرک کالسکه را راه می اندازیم و می رویم خیایبان گردی . همیشه خیابانهای اودنسه را در دو فصل بهار و پاییز دوست داشته ام . درختها خیلی وقت است که اینجا جوانه زده اند . همه چیز دارد دوباره سبز می شود . فکر می کنم امسال برای اولین بار خیابانهای اودنسه را سپید شده از برف ندیده ام ... تابستان طاقت فرسایی خواهیم داشت ... اما ایرادی ندارد . من و پسرک باز هم کالسکه را راه می اندازیم و توی آفتاب شهر را می گردیم . پسرک مثا حالا تمام راه را می خوابد و وقتی به کتابخانه مرکزی رسیدیم چشم باز می کند و آواز می خواند و شیر می خواهد ... لابه لای قفسه کتابها می چرخیم و با هم حرف می زنیم . دانمارکیهای سرد و بی ذوق که عادت ندارند با بچه های کوچک حرف بزنند ٬ با حیرت نگاهمان می کنند و گاهی لبخند می زنند . آنها نمی دانند که وقتی به پسرکم می گویم صبرکن ! دارم می آیم ٬ او نق زدن را قطع می کند . آنها نمی دانند وقتی از او می پرسم بابا کو ؟ او با خنده به مهرنگ نگاه می کند ... آنها نمی دانند مادر ایرانی بودن یعنی چه ؟ ... اما ما این روزها خوبیم . من و پسرک و مهرنگ ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۱:&lt;/STRONG&gt; برای صدف عزیزم ... تورو نمی دونم اما من بعد از تولد سورنا به این نتیجه رسیدم که بیشتر از اینکه قربانی شرایط باشم دوست دارم نقش قربانیها رو بازی کنم . قطعا&quot; با وجود یه بچه کوچیک برنامه های آدم نمی تونه به دقت گذشته باشه اما اینکه &quot; کمی هم برای خودت باشی &quot; غیر ممکن هم نیست . من یکی که بهونه گرفتن رو گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم تنبلی خودمو گردن این فرشته کوچولو نندازم ! تو هم موفق باشی ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/STRONG&gt; این هم جدیدترین نقاشی که با پاستل کار کرده ام ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;       &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 377px; HEIGHT: 457px&quot; height=457 alt=&quot;لک لک&quot; hspace=10 src=&quot;http://i32.tinypic.com/mi0xtu.jpg&quot; width=392 align=baseline vspace=10 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۳ :&lt;/STRONG&gt; این هم &lt;A href=&quot;http://i30.tinypic.com/15k3mp.jpg&quot; target=_blank&gt;جدیدترین عکس سورنا با تخم مرغ شکلاتی عید پاکش !!!!!&lt;/A&gt;!!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Mar 2008 15:00:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی کتاب ! </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;خب ! &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://paapati.blogfa.com/&quot;&gt;پاپتی&lt;/a&gt; من را به بازی کتابهای نیمه خوانده دعوت کرده که تا فسقلی خواب است تند تند می نویسم ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۱- کتاب &quot; امشب دختری می میرد &quot; نوشته ارونقی کرمانی را وقتی شروع به خواندن کردم که کلاس چهارم دبستان بودم . درست خرداد ماه که وقت امتحانات ثلث آخر است . کتاب را که از کتابخانه بابا کش رفته بودم ٬ در فاصله بین تختخوابم و دیوار اتاق پنهان می کردم و وقتی تنها بودم می خواندم . یک روز خواهر بزرگم &quot; مرجان &quot; که آن قدیم ندیمها به آنتن ماهواره معروف بود ٬ آن را پیدا کرد و تحویل بابا داد . بابا هم کتاب را توی زیرزمین که مارمولکها در آن زندگی مسالمت آمیز داشتند قایم کرد و من چون از مارمولک خیلی می ترسیدم ٬ هرگز دوباره به سراغ کتاب نرفتم !!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۲- کتاب &quot; برباد رفته &quot; نوشته مارگارت میچل را از وقتی خواندن و نوشتن یاد گرفتم چند باری خواندم ٬ اما همیشه تکه تکه و فقط بخشهای حساسش را !!!!!!!!!!! فیلم کتاب را پیش از آنکه به مدرسه بروم دیده بودم و شیفته اش بودم . وقتی کلاس سوم راهنمایی بودم رسما خواندنش را شروع کردم اما چون عاشق شخصیت رت باتلر بودم و دوست نداشتم اسکارلت را ترک کند ٬ تا مدتها فصل پایانی کتاب را نخواندم . یک سال بعد ٬ بابا کتاب دوجلدی اسکارلت را به من عیدی داد که ادامه بربادرفته بود و در آن اسکارلت و رت دوباره به هم می رسیدند . سرانجام طلسم برباد رفته شکست ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۳- وقتی دانشجو بودم همه درمورد کتاب &quot; آخرین وسوسه مسیح &quot; حرف می زدند ... من هم خواستم سری توی سرها دربیاورم اما فقط چند صفحه اول کتاب را خواندم . تحمل دیدن فیلم را هم نداشتم !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۴- از مجموعه &quot; کلیدر &quot; محمود دولت آبادی  ٬ تنها دو یا سه جلدش را خواندم . داستان جذبم نمی کرد اما فضا برایم دل انگیز بود . بعد از یکی دو جلد تکراری شد !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۵- کتابهای دانشگاهی ام اکثرا &quot; نیمه خوانده ماندند ٬ اما فاجعه انگیز کتاب &quot; مقدمه علم حقوق &quot; نوشته ابوالفضل قاضی بود که حتی برای امتحان هم نخواندم و از روی نت برداریهای زیبا ـ همکلاسی ام در دانشگاه - امتحان دادم ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۶- کتاب &quot; خفتگان بیدار &quot; را که سال دوم دبیرستان ٬ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://banoo79.blogfa.com/&quot;&gt;بانو&lt;/a&gt; به من هدیه داده بود بارها شروع به خواندن کردم اما هربار اتفاق بدی افتاد که خواندن کتاب را به حالت تعلیق درآورد . دست آخر به این نتیجه رسیدم که کتاب برایم نحسی می آورد و آن را کنار گذاشتم ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۷- کتاب &quot; هنر مدرن &quot; را که یک بنده خدایی به مناسبت تولدم به من هدیه داده بود بارها و بارها و بارها شروع به خواندن کردم اما در آخر فقط در بحر تصاویرش فرو رفتم ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت :&lt;/strong&gt; حالا که بحث به هنر و نقاشی رسید ٬ بعد از مدتی وقفه تصویر یکی از کارهایم را که بهار امسال کشیده بودم اینجا می گذارم . شاد باشید !&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;    &lt;img width=&quot;442&quot; vspace=&quot;2&quot; hspace=&quot;2&quot; height=&quot;203&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://i29.tinypic.com/vzwil1.jpg&quot; alt=&quot;تابلوی فره وهر - بهار 1386&quot; style=&quot;width: 442px; height: 203px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Feb 2008 16:23:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسری که مادرش را تربیت می کند !!!!!!!!!!!!</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;آن روزها ٬ هر وقت صحبت بچه دار شدن به میان می آمد ٬ همه می گفتند که فرزند داشتن برنامه های روتین آدمی را بهم می ریزد ٬ آدمی را از نظم و انضباظ روزمره اش دور می کند و لحظه ای فراغت و مطالعه و تفریح و ... را به حسرتی مبدل می سازد .... برای من که اینطور نبوده ! تا این لحظه که با یک دست سورنای کوچکمان را در آغوش گرفته و با دست دیگر می نویسم ٬ به دو آرزوی بزرگم رسیده ام : اول اینکه از دولت سر وروجک کوچکی که هر روز صبح راس ساعت ۸ از خواب بیدار می شود و با صوتهای خنده دار و بامزه با تصاویر عروسکی روی پرده گهواره اش حرف می زند و می خندد ٬ سحر خیز شده ام و شبها نیز از زور خستگی به محض اینگه سرم را روی بالش می گذارم ٬ به ملکوت می روم ! دوم آنکه به مدد فشار بالای دوران بارداری که هنوز در بدنم یادگار مانده ٬ سرمای سوزناک اسکاندیناوی را حس نمی کنم و تا این لحظه ٬ نه تنها مثل سالهای قبل سه تا شلوار و سه تا بلوز نمی پوشم ٬ بلکه همچنان با لباسهای خنک تابستانی در خانه می گردم و در خیابان هم به لباسهای پاییزی پناه می برم . دیگر از خوابهای طولانی تا دم ظهر خبری نیست .  از خوش اخلاقی دم صبح او استفاده می کنم و آبی به دست و رویم می زنم و صبحانه می خورم . وقتی پمپرزش را عوض می کنم و او مثل همیشه شروع به خندیدن و به خیال خودش حرف زدن با سبد رخت چرکهایش می کند که به شکل قورباغه سبز بزرگی است و در کنار تشک مخصوص عوض کردنش قرار دارد ٬ من در مقابل آیینه کنار در اتاقش مشغول نرمش می شوم . بی هدف در مقابل تلویزیون نمی نشینم و عمر باتری ریموت کنترل تلویزیون را کم نمی کنم و به دیدن ارزنده ترین برنامه ها کفایت می کنم . ساعتها توی نت نمی چرخم و زمان و مکان را از یاد نمی برم و دست آخر مثل برق گرفته ها نیمه های شب عقب نمی کشم .از خواب بعد از ظهر سورنا بهره می برم و شام می پزم و مثل سابق تا غروب دور خودم نمی چرخم که دست آخر هول هولکی چیزی سر هم کنم . به جای خواندن کتابهای طولانی با سرعت برق ٬ روزی ده صفحه کتاب می خوانم و ساعتها به آن فکر می کنم و دست کم  به بیهودگی مطلبی که خوانده ام پی می برم . ظرفهای نشسته تا ظهر روز بعد توی ظرفشویی آشپزخانه ام نمی ماند و از فرصت خواب راحت پسرمان در آخر شب برای شستن آنها استفاده می کنم و کلکشان را می کنم . ساعتها جلوی آینه نمی نشینم تا به آرایش چشمهای بریدنی اسپیرس و مانیکور ناخنهای پاریس هیلتون برسم و به جای آن به یک آرایش ساده شاداب اکتفا می کنم . به لطف شیر بالاآوردنهای نینی ٬ مرتب لباسهایم را عوض می کنم و به بهداشت خود و خانه ام بیشتر اهمیت می دهم و &quot; مسوولیت پذیرتر &quot; می شوم ... گذشته از همه اینها ٬ برنامه ای برای دویدن و طراحی سیاه قلم می ریزم که البته فعلا اجرا نشده اما به محض اینکه کودکمان بازی کردن را شروع کند به آن نیز خواهم رسید . چه کسی می توانست به سادگی و زیبایی وجود با شکوه &quot; سورنای وروجک من &quot; اینطور منظم مرا برنامه ریزی کند ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۱:&lt;/strong&gt; پیرمرد در قالب جملاتی زیبا غلط املایی ام را در نوشتن &quot; آروغ &quot; در پست قبل گرفته ... تفسیر پیرمرد آنقدر زیباست که ترجیح می دهم غلطم را اصلاح نکنم ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/strong&gt; دوست خوبم فرشته ... کامنت دردناکت را خواندم . به حکم مادر بودن می دانم دلداری دادنت بیهوده است . فقط از خدا برایت صبر می خواهم ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۳ :&lt;/strong&gt; چطور می شود وبلاگ آیدا ( فانوس ) را خواند ؟&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Feb 2008 12:24:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها !</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۱- گاهی اوقات ٬ وقتی از چیزی که بسیار به آن علاقه و عادت داری ـ به اجبار ـ دور می شوی و بعد از مدتی سر وقت آن باز می گردی ٬ حس می کنی که آن چیز آنقدرها هم که فکر می کردی مورد علاقه و نیاز تو نبوده و بدون آن هم زندگی چیز زیادی کم ندارد ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;مدتهاست نه می نویسم نه می خوانم . دنبال پیدا کردن دوستان جدید اینترنتی نیستم و آمار ایمیلهای ناخوانده و بی جوابم بالاتر از عدد ۱۰۰ است ... من و مهرنگ روزها را با بحث درباره علل شیر بالا آوردن سورنا می گذرانیم و رنگ و بوی مدفوعش و اینکه چرا تازگیها دیر عاروق می زند ؟!؟!؟ با این همه در انتظار روزهایی هستیم که بتوانیم با برنامه زندگی کنیم و ساعت شماطه دار زندگیمان ٬ صدای نق نق فرزند محبوبمان و بوی &quot;پی پی &quot; اش نباشد ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۲- یک روز آفتابی اما سرد ... سعی می کنم خانه را جمع و جور کنم . سورنا از صبح بد قلق شده و نمی خوابد . با یک دست بغلش کرده ام و با دست دیگر خانه را می روبم و غذا می پزم . مهرنگ رفته کپنهاگ تا &quot; مامان و بابا &quot; را از فرودگاه بیاورد . همان التیام ساده و قدیمی ... باورم نمی شود : دوباره خانه از عطر غذاهای لذیذ مامان پر می شود . صدای النگوهایش توی گوشم می پیچد ... دوباره می نشیند و شرح می دهد کدام النگویش را برای که می گذارد ... دوباره بابا با صدای بلند آواز می خواند و خاک سیگارش را توی ظرفشویی می ریزد ... روزها بیشتر استراحت می کنم و شبها با آرامش می خوابم . بزرگتر دار می شویم : مامان ! بابا ! سه چهارم زندگیشان را در تهران گذاشته اند و پیش یک چهارم دیگر آمده اند . بعد از مدتها می خندم ٬ با صدای بلند و مستانه ... از خانه پدری می شونم و از زندگی زناشویی می گویم . حوصله مامان و بابا توی خانه زمستان زده در حسرت آفتابمان توی اودنسه سر رفته ... حتی حوصله گشتن در شهر را ندارند ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;۳- یک روز آفتابی دیگر ... روزی که سردتر از روزهای قبل است ... مامان و بابا شب قبل چمدانهایشان را بسته اند و امروز با مهرنگ به فرودگاه کپنهاگ می روند . دلم گرفته ... سورنا خواب است و نمی تواند برای آخرین بار به حرفهای مامان بخندد و با بابا سروصدا کند ... می گویم خوش به حالتان که می روید ایران ٬ و توی دلم حسرت با هم بودن موج می زند . دوباره تنها می شویم : بی بزرگتر ... مامان و بابا ! ... چند ساعت بعد ته مانده کباب ماهیتابه ای را که مامان شب قبل پخته می خورم . صدای النگوهایش دیگر نمی آید ... صدای آواز خواندن بابا هم ... آخرین ته سیگار بابا توی زیر سیگاری آبی رنگ آشپزخانه جا خوش کرده ... دلم گرفته ... سورنا نمی خندد ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۱ :&lt;/strong&gt; به دوست عزیزم سارا ! ... عزیزم قطعا تو هم مقیم دانمارکی وگرنه آموختن زبان دانمارکی به دلیلی غیر از این ٬ نمی تواند باشد ! ممنون از محبت و پیام تبریکت . دوست دارم بیشتر با تو آشنا شوم . درضمن نام پسرمان سورنا (Sourena ) است نه سورن (Søren ) &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/strong&gt; ترانه &lt;a href=&quot;http://www.semahal.com/song/28503.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ایران بانو با صدای حبیب &lt;/a&gt; را تقدیم مادرم و همه مادرهای عالم می کنم !&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Feb 2008 14:49:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد یک فرشته کوچک ... </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;به نام خالق انسان&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt; &lt;/font&gt;
&lt;/font&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;صبح روز چهارشنبه نوزدهم دسامبر سال ۲۰۰۷ میلادی برابر با ۲۸ آذرماه سال ۱۳۸۶ شمسی ٬ بعد از ۱۲ روز انتظار بی نتیجه من و مهرنگ راهی بیمارستان دانشگاه اودنسه می شویم تا با استفاده از روشهای طب سوزنی ٬ پسرمان را راهی دنیای خودمان کنیم . در بدو ورود به بخش چهار بیمارستان که بخش زایمان و بستری نام گرفته ٬ &quot; ویبکه &quot; دانشجوی جوان رشته مامایی که پیشتر او را در مرکز مامایی دیده ایم از ما استقبال می کند و بعد از گرفتن نوار قلبی از من و نوزاد ٬ کپسول کوچکی را که باعث حرکت جنین به سوی مجرای خروجی می شود در رحم جاسازی می کند . من و مهرنگ که تفاوت ظاهری طب سوزنی و شیوه های دیگر مرسوم برای ترغیب جنین به تولد را نمی دانیم بعد از یک ساعت به خانه باز می گردیم . این در حالی است که ویبکه به ما گفته است قریب شش ساعت بعد باید برای جاسازی کپسول دوم به بیمارستان مراجعه کنیم . شش ساعت بعد وقتی من و مهرنگ دوباره با ویبکه روبرو می شویم او ضمن عذرخواهی توضیح می دهد که تاریخ تولد را اشتباه حساب کرده و سه روز زودتر از موعد از روش جاسازی کپسول که در صورت بی نتیجه ماندن طب سوزنی مورد استفاده قرار می گیرد ٬ بهره گرفته . او از ما می پرسد که آیا مایل به ادامه پروسه هستیم و من با توجه به درد اندکی که در خودم احساس می کنم جواب مثبت می دهم . بار دیگر ضربان قلب من و کودکمان و البته دردهای نوسانی پیش از زایمان که رفته رفته رو به افزایش و شدت می گذارد اندازه گیری می شوند و در این اثنا ٬ کپسول دوم نیز جاسازی می شود . ویبکه به ما می گوید می توانیم به خانه برویم اما در صورت عمل نکردن کپسول صبح روز بعد نیز باید راهی بیمارستان شویم تا کپسول سوم جایگزین شود . درد بیشتر و فاصله دردها کوتاهتر شده . هنوز یک ساعتی از مراجعت ما به خانه نگذشته که مهرنگ برای شرکت در مراسم پایان سال میلادی که قرار است در آن از او برای طراحی لوگوی شرکت تقدیر شود ٬ به محل کار خود می رود . در آستانه ورود به شرکت با او تماس می گیرم و با گریه به او می گویم که کیسه آبی که کودکمان در آن قرار دارد پاره شده و درد کشنده ای همه وجودم را فرا گرفته . مهرنگ بی درنگ باز می گردد و با بخش چهار بیمارستان تماس می گیرد . بخش چهار بیمارستان متذکر می شود که به دلیل اینکه مطمئن نیست کودک واقعا&quot; در حال دنیا آمدن باشد از فرستادن آمبولانس معذور است . با توجه به وضعیتی که دارم قادر به استفاده از خودروی عادی نیستم بنابراین مهرنگ با مرکز اورژانس تماس می گیرد و لحظاتی بعد نور قرمز چراغهای چرخان آمبولانس خانه را روشن می کند . دقایقی بعد خود را در اتاق زایمان بخش چهار می یابم . زیر دست مامایی که اسمش را به خاطر ندارم و چهره سرد و عبوسش مرا به یاد ملکه برفی می اندازد . او می گوید هنوز زمان زیادی تا تولد نوزاد باقی مانده و با این حرف اتاق را ترک می کند . من می مانم و مهرنگ و درد تنهایی که بیش از درد زایمان آزارم می دهد . شش ساعت را در خلوت اتاق زایمان می گذرانیم . شام بیمارستان را با هم قسمت می کنیم ٬ از راهی که از آشنایی و ازدواج و کوچ و ... تا به امروز پیموده ایم می گوییم و ... هر بار که دردهای نوسانی از آستانه پنجاه در صد می گذرند و به صد نزدیک می شوند دستهای مهرنگ را که در دستهایم قرار دارد با فریاد می فشارم و با چشمان گرد شده به سقف نگاه می کنم . شش ساعت است که فریاد می زنم . آرایشی که از صبح روی صورتم دارم در اثر اشکهایم ماسیده و دور چشمهایم را سیاه کرده . شب از نیمه گذشته که شیفت عوض می شود . ملکه برفی با ما خداحافظی می کند و مامای موقرمزی که خود را &quot;ماریانه&quot; معرفی می کند به همراه دستیار جوان دانشجویش &quot; یولیه &quot; به سراغ ما می آیند . ماریانه بعد از معاینه می گوید که هنوز باید نه ساعت دیگر تحمل کنم . فاصله دردها کمتر شده و شدت دردها بیشتر . احساس می کنم دردم یک درد طبیعی نیست . چرا کسی به دادم نمی رسد؟ یولیه برایم از شیوه های مختلفی می گوید که تحمل درد را برایم راحت تر می کند . بین همه آنها استفاده از ماسک گاز را انتخاب می کنم . دو ساعت دیگر می گذرد اما حتی ماسک گاز هم دردم را کاهش نداده . به ناچار تقاضا می کنم از تزریق مرفین به نخاعم کمک بگیرم . دقایقی بعد &quot; مورتن &quot; که تکنیسین بیهوشی ایت به سراغم می آید و با استفاده از سوند به نخاعم مرفین تزریق می کند . او به ما می گوید که برای دومین بار در کل دوران حرفه ای اش لوله سوند را به اشتباه زیادی در نخاعم فرو برده و به احتمال زیاد بعد از زایمان سردردهای بسیار شدید خواهم داشتم . حالا دیگر هیچ دردی را حس نمی کنم . سرمستانه به افزایش شماره ها از یک تا صد روی مونیتور نگاه می کنم و لبخند می زنم . اما ضربان قلب فرزندم کاهش پیدا کرده . چند بار استفراغ می کنم . ساعاتی بعد یک متخصص زنان و زایمان بالای سرم می آید . می گوید باید به سر کودکم یک الکترود متصل کنند و نوسانهای مغزی او را کنترل کنند . چیزی نگرانشان کرده . چیزی که نمی دانم چیست . حالا دیگر ده ساعتی می شود که من و مهرنگ در اتاق زایمان هستیم . سگرمه های مهرنگ در هم است و بی قرار از این سو به آن سو می رود . مورتن چند بار دیگر هم می آید و مرفین تزریق می کند . بار آخر دوز آنقدر بالاست که همه بدنم لمس می شود و در حالتی بین خواب و بیداری قرار می گیرم . باز هم بالا می آورم . یولیه دستمال خیسی را روی پیشانی ام می گذارد . عطش دارم . آب می خورم و باز هم بالا می آورم . نمی دانم چرا دوباره ماسک گاز را روی صورتم می گذارند . اتاق پر شده ازدکترها و پرستارهای سپید پوش که در هم می لولند و با هم حرف می زنند و معاینه ام می کنند . نمی دانم بین آنها چه می گذرد . تنها مهرنگ را می بینم که بالای سرم ایستاده و ماسک را روی بینی و دهانم نگاه داشته . کنار او یولیه نگران دستم را در دست گرفته و نوازش می کند . بین خواب و بیداری غوطه ورم . هر چند وقت یک بار کسی چیزی می پرسد و من نمی فهمم چه می گوید . مهرنگ سوالها را تکرار می کند . من به عالم بیداری باز می گردم و پاسخ می دهم . درد ندارم اما زنده هم نیستم . سیزده ساعت از آمدن ما به بخش چهار گذشته ... هنوز از فرزندمان خبری نیست . هنوز هم چیزی در جریان است که من نمی فهمم . مهرنگ حالی ام می کند که ضربان قلب فرزندمان از حول و حوش صدو چهل به ۶۰-۷۰ رسیده و تقریبا&quot; نوسان مغزی ندارد ... عقلم کار نمی کند . مهرنگ با عصبانیت از این سو به آن سو می رود و از ماما می خواهد سزارین کنند اما کسی گوشش بدهکار نیست ... ناگهان همه با عجله دور مونیتور جمع می شوند . با سرعت مرا با شکم روی بالش بزرگی می خوابانند و بدون توجه به تذکرهای مهرنگ که می گوید من از قرصهای پروپانولول استفاده می کنم ٬ آمپول فشار را به سوند درون دستم تزریق می کنند . ضربان قلبم به حدود ۲۵۰ می رسد و روی سینه بالا و پایین می پرم . مهرنگ دیگر کنترل خود را ندارد . به پرو پای همه می پیچد و با همه بحث می کند . ماما سعی دارد بفهمد من و مهرنگ به زبان فارسی چه می گوییم ؟ مهرنگ می گوید که آنها دارند من و کودکمان را به کشتن می دهند . یولیه که سعی دارد مهرنگ را آرام کند از سوی او رانده می شود . کسی از من می پرسد آیا برای سزارین رضایت می دهم ؟ جوابم مثبت است . لحظاتی بعد دستهای لرزان ماما کاغذی را جلوی رویم می گیرند . ماما دستش را زیر کاغذ می گذارد و می گوید امضا کن . امضا می کنم . لباس سبز رنگ اتاق عمل را به تن مهرنگ می کنند . ظرف پنج دقیقه با همان لباس کثیف تنم که آلوده به شیر و خون است راهی اتاق عمل می شوم . هیجان آمیخته با اضطرابی در اتاق عمل می جوشد . همه با هم درگیری دارند . افراد مختلفی با من دست می دهند و خود را معرفی می کنند . مهرنگ کنار سرم روی صندلی می نشیند و دستم را در دست می گیرد . پرده ای جلول صورتم می کشند . چیزی حس نمی کنم . بالا می آورم و دست مهرنگ را می فشارم . تا به حال اندوهی به این بزرگی را در چشمان مهرنگ ندیده ام . چند لحظه بعد صدای ظریف گریه نوزاد از آن سوی پرده به گوش می رسد . اشک می ریزم و دست مهرنگ را می فشارم . می گویم : می شنوی ؟ صداشو می شنوی ؟ ... اشک در چشم مهرنگ حلقه می زند . موجود کوچکی را آغشته به خون و مایعی لزج است پیچیده در پارچه ای سبز نشانمان می دهند . پسرکمان دیگر گریه نمی کند ٬ تنها با چمان سیاه کشیده اش به ما خیره مانده ... پروانه کوچک ما سر انجام در ساعت هفت و ۱۶ دقیقه صبح روزبیستم دسامبر  از پیله سر بر می آورد . کودکی که نسخه کپی مهرنگ است ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;سه شب را به تنهایی در بیمارستان می گذرانم . مهرنگ روزها با من است اما باید شبها بیمارستان را ترک کند . در اینجا رسم است کودک را از همان شب تولد نزد مادر می گذارند . با درد و ضعفی که دارم قادر به پرستاری از کودکمان تا دم صبح نیستم . بانوی دانمارکی مهربانی که هم اتاقی من است کمکم می کند و امیدواری ام می دهد . علاوه بر او نینا ٬ مایبریت و روت ٬ پرستارهای مهربانی هستند که دائم مراقب منند و با حوصله و صبر بسیار از من پرستاری می کنند . روز بعد از زایمان دچار سردرد کشنده ای می شوم . به من می گویند آب نخاعم کم شده و باید با استفاده از تزریق خون به نخاع آن را جبران کنند . دو پزشک از دستم ۸۰ سی سی خون می گیرند و به نخاعم تزریق می کنند اما سردردها ادامه دارند . روز بعد مطلع می شویم که در تزریق خون اشتباهی رخ داده و باید دوباره تکرار شود . این بار نمی پذیرم . با سردردهای مهلکم صبر می کنم تا روزی که از این بیمارستان لعنتی خلاص شوم ... در مملکتی که تکنولوژی و امکانات این همه پیشرفت کرده ٬ کمتر دکتر و پرستار لایقی پیدا می شود ...&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۱ :&lt;/strong&gt; بزرگترین اشتباه ماما و متخصص زنان و زایمان در تخمین اندازه و وزن نوزاد بود . نوزادی که پیش بینی می شد حد اکثر ۳۶۰۰ وزن داشته باشد ٬ کودک ۴۱۰۰ گرمی بود که ۵۴ سانتی متر قد داشت و برای مادری به کوچکی من تقریبا&quot; محال بود از طریق زایمان طبیعی او را به دنیا بیاورد&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; ! &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/strong&gt; من و مهرنگ به پاس دلاوریهای زنان و مردان ایران زمین ٬ نام حامی وطن پاکمان ٬ &quot; سورنا &quot; را برای فرزندمان انتخاب کردیم . سپهبد &lt;b&gt;سورنا&lt;/b&gt; (رستم سورن پهلو) يكي از سرداران سپاه ايران در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با رومیان فرماندهی كرد و روميان را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، برای اولين بار به سختی شکست داد. ضمن اين جنگ کراسوس ، پسرش و بيشتر سربازانش نابود شدند كه اين، بزرگترين شكست رومی‌ها از ايرانيان در طول تاريخ بوده است. کراسوس قصدداشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۳ :&lt;/strong&gt; هنوز سردردهای بسیار شدید دارم . احساس افسردگی می کنم ٬ همه چیز را دو تا می بینم و بخیه هایم درد می کنند&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۴ :&lt;/strong&gt; زایمان اتفاقی انسانی است نه زنانه ... این را نمی دانستم&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; ! &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۵ :&lt;/strong&gt; عکسهای لحظاتی پس از تولد &quot; سورنا &quot; را می توانید در وبلاگ پسر خاله اش &lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://bardiagh2006.blogfa.com/&quot; style=&quot;color: rgb(0, 51, 255);&quot;&gt;&quot; بردیا &quot;&lt;/a&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt; ببینید&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; ! &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۶ :هر جا که گلی به خنده بشکفت ٬ با من سخن از رخ تو می گفت ... &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ۷ : &lt;/strong&gt; از لطف و همراهی همگی ممنونم . به زودی به همه شما سر می زنم . شاد باشید&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; ! &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jan 2008 22:55:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سفر به ایران (2) </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;برایم می گوید که بعد از سه - چهارسالی که از ازدواجشان می گذشت ٬ تصمیم گرفتند بچه دار شوند اما پس از هشت نه ماه که به نتیجه نرسیدند ٬ کارشان به دوا و دکتر کشید . خوشبختانه مداوا مثمر ثمر افتاد و چند ماه بعد خبر دادند که فرزند کوچکشان در راه است . پزشک حاذق که از آشنایان خانوادگیشان بود ٬ به آنها پیشنهاد داد که تحت نظر او باقی بماند و در بیمارستان پاسارگاد زایمان کند . اما مشکل بزرگی وجود داشت و آن اینکه بدون بیمه تامین اجتماعی ٬ هزینه زایمان در بیمارستان پاسارگاد حول و حوش ۲ میلیون تومان آب می خورد . زوج جوان به تکاپو اقتادند که به نحوی مشکل بیمه را حل کنند اما از آنجایی که خانم بی کار بود و آقا کارت پایان خدمت نداشت ٬ تلاشها بی نتیجه ماند . سرانجام زوج جوان به این نتیجه رسیدند که با توجه به هزینه گزاف بیمارستان پاسارگاد ٬ پنهانی زایمان را به بیمارستان حضرت زینب انتقال دهند . پزشکی که آنها را در بیمارستان زینب پذیرفته بود ٬ به شرطی انجام وظیفه می کرد که آنها سیصد هزارتومان به صورت نقدی و بدون اطلاع بیمارستان به او پرداخت می کردند اما دست کم هزینه زایمان از دو میلیون تومان به ۶۰۰ هزار تومان تقلیل می یافت ... اما موضوع به همینجا خاتمه نیافت . در اواسط ماه هشتم بارداری ٬ دچار مسمومیت شد و دمای بدنش به بالای ۴۰ درجه رسید . همسرش او را بدون اطلاع خانواده به بیمارستان حضرت زینب انتقال داد . پرسنل بیمارستان به همسرش اجازه ندادند که او را در بخش همراهی کند . دخترک کوچکش درون شکم هیچ حرکتی نداشت . او را در اتاقی بستری کردند که دو خانم باردار دیگر هم در آن حضور داشتند . اولی دچار درد توام با فشار شدید بود و دومی در حالت نیمه بیهوشی ... برایم می گوید که یکی دو ساعت اول هیچ کس بر بالین آنها حاضر نشد . می گوید : &quot; آنقدر بی حال و سست بودم که حتی نمی توانستم از کسی کمک بخواهم &quot; ... بیرون اتاق ٬ جمعی پزشک و پرستار سپید پوش ٬ دور جعبه ای شیرینی حلقه زده بودند و با لیوانهای چای از خود پذیرایی می کردند . می گوید هر بار که یکی از آنها از جلوی در اتاق رد می شد ٬ خانمی که درد داشت او را صدا می زد و کمک می خواست ٬ اما با بی اعتنایی طرف مربوطه مواجه می شد . دست آخر یک خانم دکتر به اصطلاح با وجدان با التماسهای دو بیمار دیگر حاضر شده بود آنها را معاینه کند . به اولی گفته بود تا لحظاتی دیگر فارغ خواهد شد و چون در حال حاضر پرسنل کافی در اختیار ندارند ٬ باید به بیمارستان دیگری منتقل شود که البته مسوولیت ان با خود بیمار است و به دومی هم قدری دارو داده بود . هنگام خروجش از اتاق ٬ بیمار اول از پزشک خواسته بود که &quot; او &quot; را هم معاینه کند اما خانم دکتر تحصیل کرده با وجدان ٬ گفته بود خسته شده و نمی تواند همه را معاینه کند و رفته بود ... یکی دو ساعت دیگر به همین منوال گذشت . دست آخر همسرش خود را قانع کرده بود که با خانواده اش تماس بگیرد . آنها به اصرار از همسرش خواسته بودند او را به بیمارستان پاسارگاد منتقل کند . شبانه به پزشک معالجش هم زنگ زده بودند و او خود را بر بالین بیمار رسانده بود . در بیمارستان پاسارگاد به او گفته بودند که کودکش نبض ندارد و مدتها طول کشیده بود تا کودک را از حرارت بالای بدن مادر نجات دهند و علائم حیاتی را در او تشخیص دهند ... می گوید پرستاران و پزشکان با او جوری رفتار می کردند که گویی به ارباب خود ... می گوید پدرش که تا آن لحظه از ماجرای تغییر پزشک و بیمارستان بی اطلاع بوده ٬ پیشقدم می شود که هزینه زایمان را در بیمارستان پاسارگاد بپردازد و به کمک او و البته صرف نظر پزشک مربوطه از کارمزد خود ٬ یکی دو ماه بعد کودکش در همان بیمارستان به دنیا می آید ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;وقتی داستانش را می شنوم و نگاه معصوم دخترکش را لا به لای آن مژه های بلند و صورت تپلی می بینم و فکر می کنم این هدیه زیبای خداوند می توانست الان اینجا نباشد ... دیوانه می شوم ! دیوانه می شوم از فکر هزاران مادری که هر روز در بیمارستانهای ایران جان کودکان خود را فدای بی مسوولتی کادر درمانی می کنند و فریادشان به گوش هیچ کس نمی رسد ... به تمام آن شبهایی فکر می کنم که در این هشت ماه من و مهرنگ تا پاسی از شب بیدار ماندیم و برای فرزند کوچکمان رویا بافتیم و با به یاد آوردن ستاره کوچکی که درون سینه اش می درخشید و مرور پرینتهای سونوگرافی ٬ قند توی دلمان آب کردیم و هر شبی که تکان خوردنهایش کم شد ٬ یا سکسکه کرد ٬ یا زیادی تکان خورد ٬ دلواپس شدیم و تا صبح پلک برهم نگذاشتیم ! ... و بعضیها چه آسان زیر پوشش خدمت به انسانها می توانند جان آنها را بگیرند ... راستی چطور می شود آدمی رشته تحصیلی به این دشواری را که به سختی می توان در ان پذیرفته شد انتخاب کند و قریب ۱۰ سال در این رشته تحصیل کند و دست آخر به جای ناجی جلاد شود ؟ آیا در ایران هر کس که پول ندارد باید بمیرد ؟ ... جواب سوالم را ساعاتی بعد می گیرم . وقتی که او دخترکش را توی کالسکه نشانده و با هم از چهارراهی می گذریم که چراغ چشمک زن دارد . وسط چهارراه ٬ اتوبوسی با سرعت وحشتناک به سوی ما می راند . چنان پرشتاب می آید که انگار نه انگار ما وسط چهارراه هستیم . به قصد گریز از مرگ حتمی ٬ با عجله خود را پس می کشیم و می گذاریم راننده تاس با سبیلهای از بناگوش دررفته با خیال راحت ترکتازی کند و چهارراه پر رفت و آمدی نزدیک میدان هفت تیر را با پیست رالی اشتباه بگیرد . به او می گویم :&quot; اگر نمی رفتیم عقب ما را کشته بود ! یعنی نمی ترسد به زندان بیفتد ؟&quot; ... می گوید : &quot; اتوبوسش بیمه است ٬ دیه مان پرداخته می شود ! &quot; ... با خودم فکر می کنم در وطن من برای زندگی هیچ ضمانتی نیست اما مرگ را همه ضمانت می کنند ... این هم از خدمات شرکتهای بیمه !!!! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;ادامه دارد ...&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Nov 2007 02:47:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سفر به ایران(1)</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;هیچ جای شک و شبهه ای نیست که وطن هر جای دنیا که باشد وطن است . منظورم این است که فرقی نمی کند وطنت یک کشورن مدرن صنعتی باشد یا یک کشورجهان سومی پا در هوای از یاد رفته ... وطنت را که دوست داشته باشی با شنیدن نامش قلبت می لرزد و به خصوص اگر در غربت باشی برای دیدنش گوشه گوشه اش لحظه شماری می کنی . حالا اگر حتی پیش از دور شدن از وطنت عاشق ذره ذره خاکش هم باشی و این عشق با آن درد غربت آمیخته شود ... حتی عذاب وطن هم برایت رنگ مرهم به خود می گیرد ... اینها را می گویم چون نمی خواهم احدی فکر کند با تصویر تازه ای که از جامعه و فرهنگ مردم ایران دریافته ام ٬ سر سوزنی از عشقم به مام میهن کاسته ٬ برعکس مرا به فکر واداشته که باید کاری کرد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;********* &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پیش از آغاز سفر تمام تلاشم این بود که بارهایم را جوری ببندم که با توجه به وضعیتم و اینکه تنها سفر می کنم برای دریافت چمدانها و حمل آنها به بیرون از محدوده بین المللی فرودگاه مشکلی نداشته باشم . وسایلم در دوچمدان نه چندان بزرگ خلاصه شد . چمدان بزرگتر را سوغاتیها پر کرد و چمدان کوچکتر را لباسهایم و امانتهای یکی از دوستان که داده بود تا به دست خانواده اش در ایران برسانم . کوله پشتی قرمزرنگی را هم از شکلات و لوازم آرایش خودم پر کرده بودم . پرواز راس ساعت ۱ بعد از ظهر انجام می شد٬ به همین دلیل من و مهرنگ تصمیم گرفتیم نهایتا&quot; ساعت ۱۱ صبح در فرودگاه حاضر باشیم . ساعت ۹ از اودنسه با قطار به کپنهاگ رفتیم . همیشه سفر با قطار را دوست داشته ام . خاطره سفر با قطار تا ابد در ذهنم می ماند ٬ درست مثل سفرم به مشهد در سه سالگی که آنهم با قطار انجام شد و هنوز به وضوح در مقابل چشمانم است ... دو ساعت تمام وقت داشتیم که بدون عجله و اضطراب حرف بزنیم و پیشاپیش بگوییم که چقدر دلمان برای هم تنگ خواهد شد . بوی قهوه داغ و طعم شکلاتهای آلمانی هم سفرمان را خاطره انگیزتر کرد ... حالا دیگر توی فرودگاه بودیم . در فرودگاه نه چندان وسیع کپنهاگ ٬ تقریبا رفت و آمد روانی حاکم بود ٬ منهای یک صف طولانی بدون حرکت که صد البته مربوط که تحویل بار مسافران خط هواپیمایی ایران ایر می شد . هنوز توی صف جابجا نشده بودیم که خانواده ایرانی که پشت سرمان ایستاده بودند اشاره کردند که پرواز دو ساعت به تاخیر افتاده و در ساعت ۳ بعد از ظهر انجام می گیرد . یک ساعت و نیم باقی مانده در صف تحویل بار گذشت . من و مهرنگ هر دو درمانده شده بودیم اما این لحظه های آخر را هر چه کشدارتر دوست داشتیم . سرانجام زمان ورود به هواپیما رسید . به سختی از مهرنگ خداحافظی کرده و وارد هواپیما شدم . روی دو صندلی کناری ام زن و مرد جوان افغانی نشسته بودند که تمام طول پرواز را به ناز و نوازش و قربان صدقه و ماچ و بوسه خوش گذراندند و من که از دوری مهرنگ و پرواز و حالت تهوع پکر بودم تمام مدت را بدون نگاه کردن و برقراری ارتباط با این زوج گذراندم . هر چند که دختر زیباروی افغانی با چشمان گربه ای آبی رنگ و لبهای سرخ برجسته با تکرار درخواستهایم با صدای بلند مهمانداران را به خود می خواند ... سر انجام در فرصتی که همسفر مذکر به دستشویی رفته بود ٬ از دخترک پرسیدم که ایا ازدواج کرده ؟ پاسخ منفی بود . پرسیدم پس دوست پسر دوست دختر هستید ؟ صدای خنده مستانه دخترک هواپیما را برداشت . سر تکان داد و گفت : نه ! این دوست پسرم نیست ! پدرم است ! ... بقیه زمان پرواز را به سرخ و سفید شدن گذراندم ٬ علی الخصوص که دخترک اصرار داشت ماجرا را برای پدرش هم تعریف کند و البته چند بار این کار ار کرد که حسابی بخندند !!!! کسی قبلا&quot; به من گفته بود بعضی افغانها هیچ وقت پیر نمی شوند اما من نمی دانستم تا این حد !!!! دخترک برایم گفت که ۱۶ سال دارد و تنها ۲۰ سال از پدرش کوچکتر است . این در حالی بود که خواهر بزرگش تنها ۱۷ سال با پدر اختلاف سنی داشت . می گفت هر چند متولد و بزرگ شده ایران است اما مطابق آداب و رسوم افغانها باید زود ازدواج کند و به همین دلیل خانواده اش به او اصرار  می کنند با یک از هموطنانشان که مقیم ایران است نامزد شوند اما او راضی نیست و دلیل راضی نبودنش واضح بود : دولت دانمارک به افراد زیر ۲۴ سال از طریق همسر اقامت نمی دهد ! ...حالا دیگر ۵ ساعت از زمانی که کپنهاگ را ترک کردیم گذشته بود و ما روی سر تهران شلوغ سرشار از چراغهای رنگارنگ تاب می خوردیم . صحنه ای که هر گز در دانمارک نمی بینید : اکیل پاشیده روی سر شهر در ساعت ۵/۱۰ شب به وقت تهران ! در دانمارک از ساعت ۸ شب به بعد تنها کور سوی نور تلویزیونهایی را می توان دید که روشنایی کم جانی به پنجره ها می دهند و یا رقص نور ضعیف شمعهای بدون اشک پشت پنجره ... سه پرواز همزمان با هم نشسته بودند : کپنهاگ ٬ آمستردام و پاریس . در این میان تکلیف مسافران روشن بود : ۲ساعت معطلی در صفهای طولانی چک کردن پاسپورت . باورم نمی شد که در فاصله بین در فرودگاه تا ریل تحویل بار ۲ ساعت معطل شوم . دریافت بار خودش قصه دیگری بود . بارها به اشتباه روی ریل آمده بود و چمدانهای بی نام و نشان قریب یک ساعت روی ریل سر گردان بودند و این در حالی بود که مسافران خسته هیچ باری دریافت نکرده بودند . سرانجام با ابتکار پرسنل خدماتی فرودگاه چمدانهای بی نام و نشان به پایین پرتاب شدند و چمدانهای جدید جای آنها را گرفتند که آنها نیز با سرعت از روی ریل به پاییت پرتاب می شدند . نمی دانم خاک یا هوا یا هر چیز دیگر ایران چه خاصیتی دارد که مردم را اینقدر خشن می کند . چمدانهایم روی زمین ولو بودند و خانمی که تا چند دقیقه پیش توی صف با من دل می داد و قلوه می گرفت به خیال آنکه می خواهم جایش را نزدیک ریل تصاحب کنم ٬ حاضر نبود کناربرود تا چمدانهایم را از پشت سر او بردارم و این درحالی بود که دو چرخ دستی بزرگ پر از بار را هم پشت سرش قرار داده بود تا کسی آنها را ندزدد و تقریبا برای من هیچ راهی برای رسیدن به چمدانهایم باقی نگذاشته بود !!! اما قسمت شیرین ماجرا هم فرا رسید . با کمک یکی دونفر بارهایم را از دستگاه عبور دادم و در آن سوی دروازه ای که غربت را از اشنایی جدا می کرد ٬ دست در گردن پدر و مادرم انداختم و چهره معصوم خواهر زاده هایم را بوسیدم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;ادامه دارد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Oct 2007 04:11:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همسایه دیوانه ما ! </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اولین بار که خانم هنسن را دیدم ٬ تنها چند روز از ورودم به دانمارک می گذشت . با آن موهای لخت جو گندمی و قد بلند ٬ پیچیده در پالتو سیاه زمستانی همراه خواهرش از کنار من و مهرنگ رد شد و با شادی و خنده سلام گفت . از آن روز دانستم که باید به این خانم سلام بگویم . خانمی که همسایه دیوار به دیوارمان بود ... روزها وقتی از مقابل پنجره لخت و بدون پرده خانه مان می گذشت دست تکان می داد و هر بار که مهرنگ را توی راه می دید کلی با او حرف می زد . تنها ارتباط من و او همان دست تکان دادنهای پشت پنجره بود . چشمهایی که از فرط شادی ریز می شدند و لبهایی که به پهنای صورت کش&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 316px; HEIGHT: 284px&quot; height=302 alt=همسایه hspace=15 src=&quot;http://www.cedoburlington.org/neighborhoods/building_burlingtons_neighborhoods/Talking%20over%20the%20fence.jpg&quot; width=342 align=left vspace=15 border=0&gt; می آمدند . برای خانم هنسن خندیدن و حرف زدن کار آسانی بود ... خانم هنسن تنها نبود . دخترکی داشت ۱۷-۱۸ ساله دچار کم توانی ذهنی که پنج روز هفته را در خوابگاه می گذراند و تعطیلات آخر هفته به خانه می آمد . همدم دیگر او گربه ولگرد سیاه و سفیدی بود که به محبتهایش عادت کرده بود و حالا خانگی شده بود ... اولین گفتگوی ما در شب سال نو اتفاق افتاد . وقتی بعد از مدتی قطع ارتباط به دلیل آویختن پرده به پنجره های خانه ٬ سبد لباسهای شسته را کشان کشان از رختشویخانه به سوی آپارتمانمان می کشیدم و او و خواهرش از کنارم عبور می کردند . از آنجا که هنوز دانمارکی بلد نبودم سال نو را به انگلیسی به او تبریک گفتم و او جواب نداد ٬ اما خواهرش سال نو را متقابلا &quot; تبریک گفت . حقیقت کوچکی برایم آشکار شد : خانم هنسن انگلیسی نمی دانست ! اما این تنها مشکل ارتباطی اش نبود . در سالهای بعد هم که دانمارکی آموختم هر گز تنوانستم بیش از چند کلمه از حرفهایش را بفهمم . خانم هنسن بسیار سریع و در میانی موجی از خنده و نفسهای هیجان زده حرف می زد و هر چه به او می گفتی شمرده تر حرف بزند ٬ فایده ای نداشت ! قوای ذهنی خانم هنسن هم کمی پایین تر از حد نرمال بود و به همین دلیل قادر نبود سیل کلمات جاری شده بر زبانش را کنترل کند ٬ اما این باعث نمی شد از دست تکان دادنهای پشت پنجره یا سلام دادنهای دائمی و حرف زدنهای مداوم غافل بماند . او تشنه ارتباط بود و بیش از آن محبت داشت . هر وقت که می توانست راه من و مهرنگ را سد می کرد و با پرسشهای فراوان و خنده های مستانه برق از سرمان می پراند . گاهی سوار بر دوچرخه از کنارمان رد می شد و می خندید و شوخی می کرد و حتی وقتی عبور می کرد و دور می شد یا به درون خانه اش می رفت و در را می بست صدای حرف و خنده اش را می شنیدی که هنوز ادامه داشت . به این ترتیب بود که خانم هنسن &quot; همسایه دیوانه ما &quot; لقب گرفت و در کنار &quot; خانم تپله &quot; ٬ &quot; خانم نی نی گولو دار &quot; ٬ &quot; آقا کچله &quot; ٬ &quot; پیرمرد تپلی &quot; ٬  &quot; همسایه ایرانی &quot;  و &quot;کارن &quot; مجموعه همسایه های ما را تشکیل دادند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;خانم هنسن گاهی توی محوطه با ما حرف می زد . وقتی کلمات روی زبانش جاری می شدند من و مهرنگ با چشمان گرد شده به لبهایش چشم می دوختیم تا بتوانیم چیز بیشتری از حرفهایش بفهمیم ولی فایده چندانی نداشت و دست آخر او خودش پاسخ همه سوالاتش را با خنده می داد و در حالی که سرش را تکان می داد دور می شد . یک بار همستر کوچکی را به من و مهرنگ نشان داد و از عشق کوچکش برایمان گفت و بار دیگر شریک کباب دل و قلوه مان شد . زبان غیر قابل درک او برای من و مهرنگ راهی جز فرار از دیدن او باقی نگذاشته بود ٬ چنانکه آسّه می رفتیم و آسّه می آمدیم که او صدایمان را نشوند و از خانه اش بیرون نزند و با سیلاب کلمات نامفهوم مبهوتمان نکند ! اما این ترفند هم دوامی نداشت ... از وقتی خانم هنسن فهمیده بود که مسافر کوچک ما در راه آمدن به این دنیاست ٬ دائم پشت پنجره در کمینمان بود که بلافاصله بعد از دیدنمان از خانه بیرون بزند و دست دور شانه های من و مهرنگ بیندازد و حالمان را بپرسد و بگوید که زمانی که خودش باردار بود ٬ عاشقانه انتظار کودکش را می کشید و هنوز هم عاشقانه فرزندش را دوست دارد ... برایمان بگوید که کودکان عشقهای کوچکی هستند که همه آنها را دوست می دارند و از قول دخترش از ما اجازه بگیرد که وقتی پسرمان به دنیا آمد ٬ او را در آغوش بگیرد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آخرین روزهای ماه سپتامبر ٬ به خانه دیگری نقل مکان کردیم . به خانه ای بزرگتر با اتاقی کوچک ضمیمه آن که به زودی با دو قالیچه کوچک آبی رنگ و تختخواب و کمد سفید نوزاد پر شد . رختخوابها و لباسهای آبی در جای جای آن جا گرفت و اسباب بازیهای رنگارنگ از در و دیوارش آویخته شد ... اینجا خانه ای است که قرار است پسر کوچکمان در آن پا به دنیا بگذارد و زندگی کند و بزرگ شود ... و من در این خانه دلم برای خانم هنسن تنگ می شود که روز آخر از نرده بالکن خانه به سویم خم شده بود و می پرسید آیا بارداری تجربه خوبی است ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; این روزها استراحت مطلقم . حتی نشستن برایم ممنوع شده ٬ اما باید زندگی کرد ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Oct 2007 03:08:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
